از نظم لیبرال تا بینظمی چندقطبی: بازاندیشی آینده حکومت جهانی
سال ۲۰۲۵ با شتابی کمسابقه ستونهای نظم پساجنگ را لرزاند؛ چندقطبیشدن نه فقط بازتوزیع قدرت که آزمونِ توانِ همکاری جهانی بدون لغزش به هرجومرج است. این یادداشت روند فرسایش نظم لیبرال، دشواریهای چندقطبیبودن و پیامدهای آن برای حکومت جهانی را واکاوی میکند.
در سال ۲۰۲۵، جهان شاهد شتابگیری بیسابقهای در تحولات ژئوپلیتیکی است که ستونهای نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوم را به لرزه انداخته است. نظم بینالمللی لیبرال—مبتنی بر دموکراسی، تجارت آزاد، حقوق بشر و نهادهای چندجانبهای چون سازمان ملل، صندوق بینالمللی پول و ناتو—دیگر نه مدلی غالب که الگویی فرسوده و ناپایدار مینماید. این نظم که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به اوج رسید و با هژمونی آمریکا پشتیبانی شد، امروز بر لبه پرتگاه ایستاده است؛ نه صرفاً زیر فشار بیرونی، بلکه در نتیجه ترکهای درونی و ظهور قدرتهای نوظهوری که جهان را بهسوی «چندقطبیشدن» میرانند.
چندقطبیشدن فقط جابهجایی وزنها نیست؛ اگر چارچوبهای مشترک شکل نگیرد، به «بینظمی چندقطبی» میانجامد. پرسش محوری این است که چگونه با وجود چند قطب قدرت—از ایالات متحده و چین تا روسیه، هند و اتحادیه اروپا—میتوان همکاری لازم برای حل مسائل مشترک (اقلیم، پاندمیها، کنترل سلاحهای هستهای) را برقرار کرد بدون آنکه جهان در ورطه هرجومرج بلغزد. نقشه راه به نظر می رسد چنین است: نخست، فرسایش نظم لیبرال؛ دوم، تقویت قطبهای غیرغربی و رقابت دیدگاهها؛ سوم، معمای بینظمی در اقتصاد و امنیت؛ چهارم، بعد ایدئولوژیک و راه عبور.
نخست باید به ریشهها بازگشت. نظم بینالمللی لیبرال—آنگونه که جی. جان. ایکنبری آن را «پایدارترین و مقاومترین نظم بینالمللی در تاریخ معاصر» میخواند—از دل تجربه جنگ جهانی دوم سربرآورد: شبکهای از قوانین، نهادها و اتحادها برای پیشگیری از تکرار فاجعه. آمریکا بهعنوان معمار اصلی، با تکیه بر قدرت نظامی، اقتصادی و ایدئولوژیک این نظم را گستراند و آن را ابزار ترویج ارزشهای غربی ساخت. اما نشانههای ضعف از اوایل دهه ۲۰۱۰ پدیدار شد. بحران مالی سال ۲۰۰۸ نابرابری را در دموکراسیهای غربی تشدید کرد و موج پوپولیسم را برانگیخت: از برگزیت تا انتخاب دونالد ترامپ. بازگشت ترامپ در ژانویه ۲۰۲۵، با «اول آمریکا» و تعرفههای تلافیجویانه علیه متحدان و رقبا، تیر خلاص بر اعتماد به چندجانبهگرایی بود. همانطور که اورزولا فون در لاین، رئیس کمیسیون اروپا، جایی آشکارا گفت: «غربی که ما میشناختیم، دیگر وجود ندارد». این تحولات منجر به تضعیف مشروعیت هنجاریِ نظم لیبرال، عقبنشینی آمریکا از رهبری و گشودن فضا برای کنش دیگر قدرتها شده است.
گام بعدی، توصیف صحنهای است که در آن قدرتهای غیرغربی نقش پررنگتری مییابند. چین، با ابتکار کمربند و جاده و گسترش دسترسی اقتصادی در جنوب جهانی، از مسیر بریکسپلاس—که در سال ۲۰۲۴ از مصر، اتیوپی، ایران و امارات استقبال کرد و آن را به نمادی از آرایش جدید قدرت بدل ساخت—نفوذ خود را نهادینه کرده و حالا گفته میشود بیش از ۴۰ درصد تجارت جهانی در این چهارچوب قرار میگیرد. روسیه، از رهگذر جنگ در اوکراین و همپیمانیهای بالفعل، نظم «مبتنی بر قانون» غرب را به چالش کشیده و حوزههای نفوذ خود را بازتعریف کرده است. هند و برزیل، بهعنوان قدرتهای میانی، «عدم تعهد» را بهصورت عملگرایانه تمرین میکنند: هند برای صیانت از استقلال راهبردی از «چندجانبهگرایی» بهره میگیرد و برزیل بیآنکه به سیستم غربی بپیوندد، در بحرانهایی چون میانمار و هائیتی میانجیگری میکند. همانگونه که در مقالهای از چتمهاوس در مارس ۲۰۲۵ طرح شد، مسئله اصلی «رقابت دیدگاهها درباره نظم بینالمللی» است: قدرتهای نوظهور عموماً ضدغرب نیستند، بلکه نظمی «غیرغربی اما نه ضدغربی» میخواهند که حاکمیت و سودمندی اقتصادی را بر اصول انتزاعی لیبرال مقدم میدارد؛ از اینرو، بسیاری از دولتهای جنوب جهانی، دلسرد از «ریاکاری» غرب، به سوی ائتلافهایی مانند بریکس جذب میشوند.
با این همه، چندقطبیشدن—هرچند برای برخی منصفانهتر و «دموکراتیکتر» بهنظر آید—معمای بینظمی را بهدنبال دارد. در اقتصاد، پیامد نخست «چندپارگی» است و خود ایالات متحده زیر رهبری ترامپ نیز بر آتش آن دمیده است: تشدید جنگهای تجاریِ سال ۲۰۲۵ با چین تجارت بینالمللی را آشفته کرده و دولتهای جنوب جهانی را به راهبرد «پوشش ریسک» سوق داده است؛ یعنی ائتلافهای موضوعمحور و همپیمانیهای شناور—چنانکه الگوهای اندونزی در جنوبشرق آسیا و آفریقای جنوبی در اتحادیه آفریقا نشان میدهد. در همین حال، آسیا ۵۷ درصد رشد تولید ناخالص داخلی جهان را بر عهده دارد و بیش از نیمی از تجارت جهانی را مدیریت میکند؛ «جهانیشدن شرق» تثبیت میشود و سلطه دلار فرسایش مییابد.
در عرصه امنیت، معما پیچیدهتر است. چندقطبیبودن شاید بازدارندگی هستهای را میان چند بازیگر توزیع کند و خطر جنگ قدرتهای بزرگ را کاهش دهد، اما همزمان تنشهای منطقهای را تشدید میکند: از تایوان و دریای چین جنوبی تا غزه و سودان. گزارش سپتامبر ۲۰۲۵ باشگاه گفتوگوی بینالمللی والدای با عنوان «دکترین آشوب: چگونه نگرانی را متوقف کنیم و بینظمی را دوست داشته باشیم» این واقعیت را عملگرایانه صورتبندی میکند: یک سیستم چندقطبی یعنی «فقدان یک سیستم» و اساساً «نظام یگانه» محسوب نمیشود؛ بیشتر شبیه قرن هجدهم که جنگ برای تغییر شکل وضعیت موجود بهکار میرفت، نه برای نابودی رقبا. بهزعم همان تحلیل، پس از جنگ سرد، فقدان جاهطلبیهای انقلابی قدرتهای بزرگ—بهسبب الزامات ثبات داخلی و وابستگی متقابل اقتصادی—میتواند ثبات نسبی بیافریند، اما با دیپلماسیِ متمایز: از ترتیبات حامی–پیرو (مانند اتحادهای آمریکا) تا همبستگیهای ایدئولوژیک یا اقتصادی (نظیر اوپکپلاس). بااینحال، برخوردِ ایدئولوژیهای متضاد—لیبرالیسم در برابر اقتدارگرایی—فضای توزیع قدرت را فشرده و مسیر را به سوی هرجومرج باز میکند.
بعد ایدئولوژیک را نمیتوان نادیده گرفت. غرب بر طبل دموکراسی و حقوق بشر میکوبد؛ همزمان، بسیاری از دولتهای جنوب جهانی به سوی بدیلهایی چون «دموکراسی مشورتی» چین مینگرند که اولویت را به رشد اقتصادی میدهد. گزارش چتمهاوس در سپتامبر ۲۰۲۵ از «ظهور و صعودِ بقیه» سخن میگوید: توزیع قدرت میان ایالات متحده (فناوری و ارتش)، چین (تجارت و توسعه) و اتحادیه اروپا (تنظیم تجارت و پاسخ به چالشهای زیستمحیطی)؛ وضعیتی چندگانه بدون هژمون واحد و با نقشهای برجستهتر برای قدرتهای منطقهای. این تنوع میتواند همکاریهای کوتاهمدت بر سر منافع مشترکی مانند اقلیم را تسهیل کند—چنانکه در اجلاس اقلیمی باکو ۲۰۲۴ برجسته شد—اما در غیاب تغییر نهادی، «فقدان رهبری جهانی» پابرجا میماند، زیرا قدرتهای بزرگ از «قدرت منفی» (حق وتو) بیش از «قدرت مثبت» بهره میبرند. راهِ واقعبینانه برای غرب، ایجاد تعادل میان مؤلفههای نظم لیبرال خود و ظرفیتی برای پذیرشِ درجهای از بینظمی است تا فراگیرتر شود، نه منزویتر.
پاداستدلالِ رایج این است که چندقطبیشدن، چون تکقطبیگری را مهار میکند، ذاتاً عادلانهتر و باثباتتر است. پاسخ در چارچوب همین متن چنین است: عادلانهتر بودنِ توزیعِ ظاهریِ قدرت اگر به قواعد مشترک، سازوکارهای حل اختلاف و توان تولید «کالاهای عمومی بینالمللی» گره نخورد، به «بینظمی چندقطبی» میلغزد؛ جایی که حق وتو بر اراده عملِ جمعی میچربد.
برآیند روشن است: تضعیف نظم لیبرال و برآمدنِ بینظمی چندقطبی، جهان ۲۰۲۵ را بهسوی نوعی «انقلاب بدون انقلابیون» رانده است—دگرگونیای تدریجی که در فقدان الگوهای تطبیقی و چارچوبهای انعطافپذیر، احتمال بیثباتی را بالا میبرد. برای گشودن این گره، قدرتهای بزرگ باید دیپلماسی عملگرایانه و ائتلافهای موقت را تمرین کنند، نهادهایی مانند سازمان ملل را در جهت «همهشمولی» بازسازی کنند و بر کانونهای تهدید جهانی تمرکز نهند تا بینظمی، بهجای لغزیدن به هرجومرج، به چندجانبگیِ مؤثر و شراکت تبدیل شود. چنین رویکردی نه فقط ثبات را تقویت میکند، بلکه جهانِ عادلانهتری میسازد؛ جهانی که در آن جنوبِ جهانی نقشی محوری دارد و غرب میتواند از انزوای کنونی بدر آید. بیآن، جهان در «برزخِ قطبیت» میماند؛ با آن، چندقطبیبودن میتواند رویای دموکراسیِ واقعیِ جهانی را محقق کند.



