اختصاصی اطلس

ظهور قطب‌بندی‌های سیال و دکترین «خودآیینی راهبردی» در قدرت‌های میانی

نظام بین‌الملل در چند دهه گذشته دچار تحولی بنیادین شده است؛ دیگر نمی‌توان نظم پس از جنگ سرد را با بلوک‌های تثبیت‌شده و معادلات ساده چپ و راست امنیتی ترسیم و توصیف کرد. اکنون دیگر تحولات اقتصادی و تغییرات ساختاری جهان، بر اساس شتابی در رقابت قدرت‌ها صورت می‌گیرند و نظم جهانی به‌سوی چندقطبی سیال در حرکت است. تحلیل‌گران و اندیشکده‌ها، این الگوی نوپیدا که از کنار هم قرار گرفتن بازیگران بزرگ و میانی پدید آمده است را «بازتعریف هنجارهای نظم جهانی» نامیده‌اند؛ امروز، این الگو جایگزین نظم‌های تک‌قطبی یا دو‌قطبی سنتی گردیده است. در این میان، نقش قدرت‌های میانی که کشورهایی با وزن منطقه‌ای قابل‌توجه اما فاقد هژمونی جهانی هستند، پررنگ شده است؛ چرا که این قدرت‌ها با دکترین «خودآیینی راهبردی» (Strategic Autonomy) به‌دنبال افزایش اقتدار و استقلال عمل در فضای پیچیده جهانی هستند.

در این فضا، یک قطب‌بندی سیال وجود دارد که به ما می‌گوید که کشورها صرفاً در دو یا چند اردوگاه ثابت قرار نمی‌گیرند؛ بلکه موقعیت خود را بر اساس حوزه موضوعی، زمان و منافع قابل‌تغییر پیکربندی می‌کنند. این قطب‌بندی سیال تا حد قابل‌توجهی از افول نظم تک‌قطبی و ظهور رقابت‌های گوناگون در عرصه‌های اقتصادی، امنیتی و فناورانه نشأت می‌گیرد و بازیگران میانی را به‌جای پیروی مطلق از قدرت‌های بزرگ، به‌سمت اتخاذ راهبردهایی با انعطاف و استقلال بیشتر سوق داده است. وضعیتی که برخلاف دیدگاه سنتی که قدرت‌های میانی را صرفاً «پیرو» یا «میانه‌رو» معرفی می‌کند، آن‌ها را به بازیگرانی فعال در شکل‌دهی نظم نوین بدل نموده است.

در چنین چشم‌اندازی، دکترین خودآیینی راهبردی به‌عنوان پاسخ راهبردی قدرت‌های میانی مطرح می‌شود. این دکترین بر این گزاره فکری استوار است که وابستگی صرف به بازیگران بزرگ نه‌تنها منافع و امنیت ملی را تضمین نمی‌کند، که کشور را در برابر فشارهای خارجی آسیب‌پذیر می‌کند. خودآیینی راهبردی، توانایی کشور در اتخاذ تصمیمات مستقلانه و محافظت از منافع ملی در برابر دامنه‌های ناگزیر رقابت‌های قدرت‌های بزرگ را معنا می‌کند؛ بدون آنکه به انزوا در صحنه بین‌الملل یا قطع همکاری با نظام جهانی منجر شود.

یکی از اساسی‌ترین شاخصه‌های این رویکرد آن است که قدرت‌های میانی به‌جای پیوستن به بلوک‌های سخت و پایدار، در شبکه‌های هم‌پوشان و منعطف مشارکت‌های خارجی وارد می‌شوند. برای مثال، این کشورها ممکن است در یک موضوع مانند امنیت منطقه‌ای، با یک قدرت بزرگ همکاری کنند و در موضوعی دیگر مانند تجارت یا انرژی، با بازیگری دیگر تعامل داشته باشند. چنین دیدگاهی نه‌تنها به افزایش استقلال در سیاست خارجی می‌انجامد، که امکان و توان میانجی‌گری، تنش‌زدایی و مشارکت فعال در حل مسائل جهانی را نیز قوت می‌بخشد.

یک مثال آشکار در راستای درک اهمیت این دکترین، نقشی است که ترکیه در صحنه بین‌المللی ایفا می‌کند؛ کشوری که سعی در تعادل‌سازی میان قدرت‌های بزرگ دارد و در عین عضویت در ناتو، روابط اقتصادی، سیاسی و امنیتی قابل‌توجهی با بازیگران شرق و جنوب جهانی برقرار کرده است. رفتاری که نمونه‌ای از خودآیینی راهبردی در فضای عمل است؛ تلاشی نشانگر آن که این کشور باور دارد برای حفظ استقلال عملی در یک نظم جهانی چندقطبی که در آن بازیگران غیرغربی نقش‌های فزاینده‌ای ایفا می‌کنند، ضروری است.

قدرت‌های میانی دیگر نیز در راستای همین الگو پیش رفته و رفتار می‌کنند. به‌عنوان نمونه، کشورهای حاشیه خلیج فارس با بهره‌گیری از توان اقتصادی و دیپلماتیک خود در تلاشند تا در عین فهم شرایط چارچوب مناقشات قدرت‌های بزرگ، نقش پل میان بازیگران مختلف را ایفا نمایند. آن‌ها با ایجاد تعادل در روابط با ایالات متحده، چین، روسیه، هند و اتحادیه اروپا، نه‌تنها از نهایت پتانسیل فرصت‌های دیپلماتیک بهره می‌برند، که وزن نقش خود را در شکل‌دهی نظم جهانی بالا می‌برند.

هم‌زمان، توانایی قدرت‌های میانی برای سازگارکردن خود با رقابت‌های بزرگ در حوزه‌های اقتصادی، امنیتی و فناورانه نیز یکی از مولفه‌های کلیدی خودآیینی راهبردی است. به‌طور خاص، انقلاب فناورانه و رقابت بر سر فناوری‌های پیشرفته شامل هوش مصنوعی، نیمه‌رساناها و زنجیره‌های عرضه دیجیتال، فرصت‌های جدیدی را در دست قدرت‌های میانی قرار داده است تا خود را از وابستگی صرف به بازیگران بزرگ رها سازند و در عین حال جایگاه خود را در نظام جهانی تقویت نمایند.

البته باید توجه داشت که این رویکرد به‌معنای عدم مشارکت در کنار قدرت‌های بزرگ نیست. در واقع، بسیاری از قدرت‌های میانی به شیوه‌ای چندجانبه‌گرایانه و انتخابی همکاری می‌کنند و همین رویکرد به آن‌ها اجازه می‌دهد تا بدون گرفتارشدن در وابستگی صرف، منافع خود را تامین کنند. این رفتار انعطاف‌پذیر، که بعضاً با نام «پوشش ریسک» یا «چانه‌زنی میان قدرت‌ها» شناخته می‌شود، نمونه‌ای از تلاش بازیگران میانی به‌منظور حفظ استقلال در فضایی رقابتی و چندمحور است.

اما خودآیینی راهبردی نیز با چالش‌های جدی دست و پنجه نرم می‌کند. عمل در فضای یک نظم چندقطبی، ضمن پذیرش عدم‌قطعیت، ظرفیت نهادی بالایی را می‌طلبد و بدون یک ساختار حکمرانی داخلی کارا، ممکن است بی‌ثباتی سیاسی و آشفتگی در سیاست خارجی را به‌دنبال داشته باشد. بسیاری از قدرت‌های میانی با تنش بین ضرورت حفظ استقلال داخلی و فشار خارجی برای پیوستن به اردوگاه‌های بزرگ‌تر مواجه‌اند، و همانا این تعارض می‌تواند منجر به بحران‌های دیپلماتیک یا واگرایی داخلی شود.

علاوه بر این، گسترش قطب‌بندی‌های سیال و خودآیینی راهبردی ممکن است فرایندهای حکمرانی جهانی و همکاری‌های بین‌المللی را با پیچیدگی بیشتر روبرو نماید. این الگو هر چند می‌تواند مانع از شکل‌گیری بلوک‌های سخت و تقابلی می‌شود، اما در عین حال ممکن است اجماع‌سازی در سطح جهانی را دشوارتر نماید، چرا که هر کشور یا گروهی از کشورها مجموعه خاصی از اولویت‌ها و اتحادهای مقطعی خود را دنبال می‌کنند.

نتیجه‌گیری

ظهور قطب‌بندی‌های سیال و دکترین خودآیینی راهبردی، بازتابی از تغییرات بنیادین در ساختار نظام بین‌الملل است. قدرت‌های میانی با بهره‌گیری از موقعیت میانی خود، تلاش می‌کنند استقلال عمل و آزادی تصمیم‌گیری را حفظ کنند، و در عین حال از منافع مشترک و فرصت‌های همکاری بهره ببرند. این دکترین نه‌تنها رویکردی برای بقا و حفظ منافع ملی در یک فضای رقابتی است، بلکه اگر با مدیریت مؤثر داخلی و هماهنگی بین‌المللی همراه باشد، می‌تواند به شکل‌دهی نظم جهانی آینده نیز کمک کند. در جهانی که قطب‌ها دائماً در حرکت‌اند، توانایی مدیریت امر سیالیت، به مهم‌ترین دارایی راهبردی قدرت‌های میانی بدل گشته است.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا