قرن آمریکایی یا قرن توتالیتر؟
به گزارش اطلس دیپلماسی، مقالهای با موضوع «قرن آمریکایی یا قرن توتالیتر؟» نوشته فرانسیس پی. سمپا (Francis P. Sempa)، منتشرشده در نشریه عصر مدرن (Modern Age)، به بررسی این پرسش میپردازد که آیا قرن بیستم به دلیل تسلط ایالات متحده «قرن آمریکایی» بود یا به دلیل رشد بیسابقه قدرت دولت در برابر فرد، میتوان آن را «قرن توتالیتر» نامید. این یادداشت با تکیه بر آثار پل جانسون، بر گسترش توتالیتاریسم و پیامدهای آن تأکید دارد. در ادامه، خلاصه این مقاله را میخوانید.
با گذشت بیستوپنج سال از قرن جدید، میتوان با نگاهی دقیقتر به قرن گذشته تأمل کرد. دیدگاه رایج، که از هنری لوس وام گرفته شده، قرن بیستم را «قرن آمریکایی» مینامد، به دلیل ظهور ایالات متحده بهعنوان یک ابرقدرت اقتصادی، نظامی و ژئوپلیتیکی و گسترش فرهنگ آمریکایی در سراسر جهان. با این حال، توصیف دقیقتر این قرن، «قرن توتالیتر» است، زیرا قدرت دولت در برابر فرد به شکلی بیسابقه افزایش یافت. پل جانسون، مورخ فقید انگلیسی، در کتاب برجسته خود، «عصر مدرن»، این پدیده را با بینشی عمیق تشریح کرده است.
جانسون، که در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ از چپ به راست گرایش یافت، نویسندهای پرکار، کاتولیک متعهد و مفسر برجسته تاریخ بود. او از سال ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۰ سردبیری نشریه نیو استیتزمن را برعهده داشت و آثار متعددی از جمله زندگینامههایی از سقراط، عیسی مسیح، ژان پل دوم، الیزابت اول، ادوارد سوم، موتسارت، داروین، پیکاسو، آیزنهاور، چرچیل، ناپلئون و جرج واشنگتن و همچنین آثاری درباره مصر باستان، ایرلند، رنسانس، مسیحیت، یهودیت و تاریخ هنر نگاشت. کتابهای «تولد دنیای مدرن» و «عصر مدرن» از مهمترین آثار او هستند که به موضوع این نوشتار مرتبطاند.
در «تولد دنیای مدرن»، جانسون جهان پس از ناپلئون را بررسی میکند؛ زمانی که ایالات متحده به سمت غرب و جنوب گسترش یافت و اندرو جکسون پوپولیسم را به سیاست آمریکا معرفی کرد. کنگره وین و اتحاد مقدس برای ایجاد ثبات ژئوپلیتیکی در اروپا تلاش کردند، در حالی که جنبشهای انقلابی را سرکوب میکردند. انقلاب صنعتی پیشرفتهایی در سفر و ارتباطات به ارمغان آورد. جانسون این دوره را چنین توصیف میکند: در آغاز دنیای مدرن، مردانی غارتگر با ابزارهای کشتار و سفر که هر سال پیشرفتهتر میشدند، در جهانی که به یک نظام تجاری واحد تبدیل میشد، به طبیعت و انسانیت تعرض میکردند بدون آنکه این اقدامات اغلب مورد توجه یا مجازات قرار گیرند. پیشرفتهای علمی، فناوری و پزشکی زندگی را برای طبقات پایین نیز آسانتر کرد. هنر و فرهنگ گسترش یافت. جنگها و انقلابهای کوچک و سپس انقلابهای بزرگ در سالهای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ رخ دادند. جانسون اشاره میکند که روشنفکرانی مانند سنسیمون، فوریه، کنت، اوون و بنتام، که از «خارش توتالیتر» رنج میبردند، ایدههایی داشتند که گرچه به دنبال آرمانشهر بودند، اما زمینهساز نظامهای توتالیتر قرن بیستم شدند. این روشنفکران با جایگزینی ایدئولوژیهای سکولار مانند مارکسیسم و فاشیسم بهجای انگیزههای دینی، بذرهای افول ایمان مذهبی را کاشتند.
در «عصر مدرن»، جانسون قرن بیستم توتالیتر را با دقت بررسی میکند. او کتاب را با نظریه نسبیت اینشتین آغاز میکند و نشان میدهد چگونه این نظریه علمی توسط «کشیشان سکولار» با «اراده به قدرت» به جهانی نسبیگرا تبدیل شد که در آن مفاهیم مطلق خیر و شر، دانش و ارزش از میان رفت. نسبیت، به قول جانسون، «چاقویی» بود که ناخواسته توسط اینشتین به کار گرفته شد تا جامعه را از پیوندهای سنتیاش با فرهنگ یهودی-مسیحی جدا کند. همزمان، قدرتهای بزرگ اروپا و سپس ایالات متحده، که چرچیل آنها را «دولتهای بزرگ متمدن» نامید، در جنگ جهانی اول درگیر شدند. این جنگ به افزایش چشمگیر اندازه و قدرت تخریب دولتها منجر شد. به قول راندولف بورن، «جنگ، سلامت دولت است». این تجربهای از «کلکتیویسم دولتی» بود که پس از جنگ نیز ادامه یافت.
جرج اف. کنان، دیپلمات و پژوهشگر آمریکایی، جنگ جهانی اول را «فاجعه اصلی» قرن بیستم نامید و معتقد بود تمام خطوط بررسی ژئوپلیتیک قرن به این جنگ بازمیگردد. جانسون در «عصر مدرن» این نظریه را تأیید میکند. پیامدهای جنگ جهانی اول شامل سقوط چهار امپراتوری و ظهور دولتهای کمونیستی و فاشیستی بود که جانسون آنها را «نخستین آرمانشهرهای مستبد» مینامد. لنین و موسولینی پیشگام بودند، اما استالین و هیتلر و سپس مائو تسهتونگ از آنها پیشی گرفتند. جانسون مینویسد: «شیاطین قدرت را به دست گرفتند». رژیمهای توتالیتر دهه ۱۹۳۰ در روسیه و آلمان کشتاری در مقیاسی بیسابقه انجام دادند. هولوکاست نازیها حدود دوازده میلیون قربانی، نیمی از آنها یهودی، داشت. قحطیهای ناشی از سیاستهای استالین، تصفیهها و گسترش گولاگ میلیونها قربانی دیگر به جا گذاشت. جنگی که این دو آغاز کردند حدود ۶۰ میلیون کشته داشت. این خونریزی به شرق آسیا نیز سرایت کرد، جایی که رهبری نظامیگرای ژاپن، الهامگرفته از بوشیدو، میلیونها نفر را در چین و جاهای دیگر قربانی کرد. پس از جنگ، وحشت در روسیه، اروپای شرقی و بهویژه در چین، جایی که کمونیستهای توتالیتر مائو حتی از هیتلر و استالین پیشی گرفتند، ادامه یافت.
جانسون اشاره میکند که در ادامه قرن، دیکتاتورهای توتالیتر در کشورهای کوچکتر مانند ویتنام، کوبا و کامبوج به تعداد قربانیان افزودند. کتاب سیاه کمونیسم تعداد کل قربانیان را بیش از صد میلیون نفر تخمین زده است. این فجایع بدون رشد قدرت دولت، که ماشین مرگ را عادیسازی کرد، ممکن نبود. اما قدرت دولت در همه قدرتهای بزرگ، از جمله ایالات متحده، افزایش یافت. روشنفکران آرمانشهری در آمریکا، از جمله وودرو ویلسون که رییسجمهور شد، دولت را راهحل مشکلات میدیدند. در دوران فرانکلین روزولت، رویاپردازان آرمانشهری دولت را پاسخ همه مسائل آمریکا میدانستند. با آغاز جنگ سرد، رهبران آمریکا دولت امنیت ملی را ایجاد کردند که به رشد «مجتمع نظامی-صنعتی» منجر شد، اصطلاحی که آیزنهاور به کار برد. سپس دولت لیندون جانسون با برنامه «جامعه بزرگ» قدرت و کنترل داخلی بیشتری به دست آورد. ژان-فرانسوا رول این پدیده را «وسوسه توتالیتر» نامید که دموکراسیها را نیز تحت تأثیر قرار داد.
در قرن بیستم، ایالات متحده و متحدانش دو قدرت توتالیتر بزرگ را شکست دادند، اما سومین قدرت توتالیتر، چین، باقی ماند و اکنون در تلاش است تا قرن بیستویکم را به «قرن چینی» تبدیل کند. اگر چین موفق شود، قرن بیستویکم نیز ممکن است قرنی توتالیتر باشد./ منبع



