الماس هرمز: چگونه جنگ، ایران را از نظر راهبردی قدرتمندتر کرد؟
جنگ آمریکا و ایران اگرچه این کشور را از نظر اقتصادی و نظامی تضعیف کرد، اما با تبدیل تهدید تنگه هرمز به یک واقعیت عملیاتی، یک اهرم راهبردی قدرتمند به تهران بخشید و توازن قدرت در منطقه را تغییر داد.
به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «الماس هرمز: چگونه جنگ، ایران را از نظر راهبردی قدرتمندتر کرد؟» به قلم الکس واتانکا (Alex Vatanka) در بنیاد مطالعات راهبردی و بینالمللی گرجستان (GFSIS) منتشر شده است. این یادداشت به تحلیل این پارادوکس میپردازد که چگونه جنگ اخیر، با وجود وارد آوردن خسارات سنگین به ایران، با تبدیل تهدید بستن تنگه هرمز به یک اهرم عملیاتی، به طور غیرمنتظرهای موقعیت راهبردی تهران را تقویت کرد و ضمن تضعیف مدل امنیتی آمریکا در خلیج فارس، بازیگران منطقهای و فرامنطقهای جدیدی را وارد معادله قدرت کرد. در ادامه، خلاصه این یادداشت را میخوانید.
دونالد ترامپ جنگ را برای گرفتن چیزهایی از ایران آغاز کرد: تواناییهای هستهای، قدرت موشکی و شبکههای منطقهای، اما در عمل، این جنگ الماسی گرانبها به تهران هدیه داد: تنگه هرمز. ایران پس از ماهها درگیری، آسیبدیده، اما با این حال، همین جنگ تهدیدی را که ایران دههها تکرار میکرد، به یک واقعیت انکارناپذیر در منطقه تبدیل کرده است. ایران دیگر صرفاً تهدید به ایجاد اختلال در هرمز نمیکند؛ اکنون دولتها، شرکتهای کشتیرانی و بازارهای نفت باید رفتار خود را بر اساس این امکان واقعی تنظیم کنند که ایران توانایی انجام این کار را دارد. ایران تضعیف شده، اما سیستمی که برای مهار آن طراحی شده بود نیز آسیبپذیرتر از آنچه تصور میشد، از آب درآمد و هنوز زود است که بدانیم کدام واقعیت در بلندمدت اهمیت بیشتری خواهد داشت.
سالها تهدید ایران به بستن تنگه هرمز آنقدر تکراری شده بود که معنای خود را از دست داد و یک بلوف راهبردی تلقی میشد، اما جنگ این معادله را تغییر داد. ایران دریافت که برای استفاده از این اهرم، نیازی به بستن کامل تنگه ندارد؛ کافی است آن را «نامطمئن» سازد. لازم نیست یک نفتکش غرق شود تا هزینههای بیمه افزایش یابد یا یک بندر نابود شود تا سرمایهگذاران در ریسک خود تجدیدنظر کنند. بازیگران تجاری به جای انتظار برای حل مشکل توسط واشنگتن، شروع به تطبیق خود با قدرت ایران در آبها کردند. در مقابل، واشنگتن تلاش کرد با فشار نظامی این روند را معکوس کند، اما با یک رقص راهبردی پیچیده روبرو شد: آمریکا تلاش میکند فشار را بر ایران متمرکز کند تا آن را به مذاکره وادارد؛ ایران در مقابل تلاش میکند این فشار را میان متحدان آمریکا در منطقه توزیع کند تا زمانی که این متحدان دریابند هزینه سازش با تهران کمتر از هزینه فشار آمریکاست. پادشاهیهای خلیج فارس به گروگانهای این رویارویی تبدیل شدهاند و مدل امنیتی آنها که بر پایه سپر دفاعی آمریکا بنا شده بود، زیر سوال رفته است.
مشکل اصلی ترامپ این است که تقریباً هر موفقیت نظامی آمریکا، یک سوال سیاسی جدید ایجاد کرده است. تخریب تأسیسات هستهای مانع بازسازی آنها نمیشود، خفهکردن اقتصاد لزوماً به امتیازدهی منجر نمیگردد و باز کردن هرمز با زور، تضمینی برای باز ماندن آن در آینده نیست. دولت او میان درخواست امتیازات گسترده، امید به فروپاشی نظام و مذاکره سرگردان بوده که نشاندهنده فقدان یک راهبرد پایان بازی مشخص است. تفاهمنامه ژوئن نیز به دلیل اختلاف بنیادین بر سر معنای هرمز شکست خورد: آمریکا «آزادی ناوبری» را به معنای رهایی از کنترل ایران میخواست، در حالی که تهران به دنبال به رسمیت شناخته شدن اهرم جدید خود در این آبراه بود. این بنبست، دیپلماسی زورمدارانه آمریکا را به یک چرخه بیپایان تبدیل کرده که در هر دور، درگیری را بزرگتر از قبل میکند.
ایران از این جنگ قویتر بیرون نیامده است؛ اقتصادش آسیب دیده و مردمش از جنگ خسته شدهاند، اما حکومت آن با تکیه بر مقاومت نهادی، از این کارزار نظامی جان سالم به در برده است. در مقابل، برندههای واقعی جنگ کسانی بودند که از درگیری مستقیم پرهیز کردند. ترکیه با افزایش ارزش راهبردی خود به عنوان یک شریک نظامی جایگزین و پاکستان با تبدیل شدن به یک تأمینکننده امنیت برای کشورهای خلیج فارس، از بزرگترین برندگان هستند. عربستان و امارات نیز دریافتهاند که نمیتوانند جغرافیای خود را بیمه کنند و بزرگترین دارایی آنها، یعنی «اعتماد»، به شدت آسیب دیده است. اسرائیل نیز با وجود وارد آوردن خسارات سنگین، همچنان با یک تهدید روبروست که محیط راهبردی آن را بیثباتتر از گذشته کرده است. در نهایت، هیچ برنده مشخصی وجود ندارد. ایران ثابت کرده که راهحل نظامی ارزانی برای آن وجود ندارد و نظم منطقهای پیچیدهتر و کمتر تحت کنترل آمریکاست./منبع



