آمریکاامنیت و دفاعانتخاب سردبیر

قدرت بزرگ، ناامنی بزرگ به‌همراه می‌آورد

روان‌شناسی قدرت و معمای ناامنی؛ چرا ابرقدرت‌ها بیش از کشورهای ضعیف می‌ترسند؟

به گزارش اطلس دیپلماسی، مقاله‌ای با عنوان «قدرت بزرگ، ناامنی بزرگ به‌همراه می‌آورد» به قلم کالب پومروی (Caleb Pomeroy)  در فارن افرز (Foreign Affairs) منتشر شده است. این مقاله به نقد یکی از ریشه‌دارترین پیش‌فرض‌های روابط بین‌الملل می‌پردازد: اینکه قدرت نظامی و اقتصادی، امنیت به ارمغان می‌آورد. نویسنده با استناد به پژوهش‌های روان‌شناختی و شواهد تاریخی، استدلال می‌کند که برخلاف باور عمومی، افزایش قدرت مادی لزوماً به احساس امنیت منجر نمی‌شود. در ادامه، چکیده مطلب آمده است.

در دسامبر ۲۰۲۵، در حالی که بودجه نظامی ایالات متحده به مرز بی‌سابقه یک تریلیون دلار نزدیک شده و دکترین «صلح از طریق قدرت» دونالد ترامپ به اوج خود رسیده است، جهان با پارادوکس عجیبی روبروست. روان‌شناسان از دهه‌ها پیش هشدار داده‌اند که احساس قدرت، تفکر تکانشی و شهودی را فعال می‌کند. برخلاف کشورهای ضعیف که برای بقا ناچار به تحلیل دقیق محیط پیرامون خود هستند، کشورهای قدرتمند تمایل دارند از میان‌برهای ذهنی استفاده کنند. این امر باعث می‌شود آن‌ها جهان را در قالب‌های سیاه و سفید و بیش از حد ساده‌انگاری‌شده ببینند که نتیجه آن سوءظن و اضطراب دائمی است. برای مثال، ایالات متحده در قرن نوزدهم هم‌زمان با تبدیل‌شدن به قدرت برتر نیم‌کره غربی، به‌جای احساس امنیت بیشتر، دچار ترس‌های موهومی از ملل سرخ‌پوست شد که به فجایعی نظیر کشتار ووندد نی (Wounded Knee) انجامید؛ وضعیتی که تاریخ‌نگاران آن را «تعقیب ارواح» توسط یک ابرقدرت توصیف کرده‌اند.

تجربه دوران پس از جنگ جهانی دوم و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، گواه دیگری بر این مدعاست که قدرت، فساد ادراکی ایجاد می‌کند. پس از سال ۱۹۴۵، ایالات متحده به قدرتمندترین کشور تاریخ تبدیل شد، اما رهبران واشنگتن بیش از هر زمان دیگری در بیم‌وهراس به‌سر می‌بردند. یادداشت NSC-68 در سال ۱۹۵۰ اعلام کرد که آمریکا در اوج قدرت خود، در «عمیق‌ترین خطر» قرار دارد. این پارانویا منجر به ورود به جنگ کره شد؛ جنگی که مقامات ضعیف‌تر انگلیسی و کانادایی آن را یک بیش‌واکنشی تهاجمی می‌دیدند، نه یک اقدام دفاعی. حتی پس از پایان جنگ سرد و از بین رفتن رقیب بزرگ، ترس‌های آمریکا کاهش نیافت؛ جیمز وولسی، مدیر وقت سیا، در سال ۱۹۹۳ وضعیت جدید را به زندگی در جنگلی پر از مارهای سمی تشبیه کرد. آمارها نشان می‌دهد که یک‌چهارم کل مداخلات نظامی تاریخ آمریکا در دوران پس از جنگ سرد، یعنی دوران اوج قدرت بلامنازع این کشور، رخ داده است.

این چرخه معیوب امروز در تقابل میان واشنگتن و پکن تکرار می‌شود. هرچه چین قدرتمندتر می‌شود، شی جین‌پینگ احساس ناامنی بیشتری کرده و به پاکسازی‌های داخلی روی می‌آورد تا با نفوذ فرضی غرب مقابله کند. در سوی دیگر، دولت ترامپ با وجود بودجه نظامی کلان، همچنان از تهدیدات غیرمادی نظیر «فنتانیل ونزوئلا» به‌عنوان توجیهی برای محاصره دریایی استفاده می‌کند، در حالی که شواهد فنی تولید این ماده در ونزوئلا را تأیید نمی‌کنند. راهکار خروج از این بن‌بست، بازگشت به «تفکر ضعیف» است؛ یعنی رهبران ابرقدرت‌ها باید پیش از هر تصمیم تهاجمی، مکث کرده و به‌جای تکیه بر غرایز ناشی از قدرت، مانند دولت‌های ضعیف به دقت و با همدلی راهبردی شواهد را ارزیابی کنند. بدون این بازنگری روان‌شناختی، مسابقه تسلیحاتی تنها به تولید انبوه «اضطراب مسلحانه» منجر خواهد شد که جهان را در لبه پرتگاه جنگ‌های پیش‌دستانه قرار می‌دهد./ منبع

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا