روز پیروزی جنگ جهانی اول؛ ابتکار نادرست ترامپ
بهگزارش اطلس دیپلماسی، مقالهای با عنوان ژورنالیستی «روز پیروزی جنگ جهانی اول؛ ابتکار نادرست ترامپ» نوشته داگ بندو (Doug Bandow) در کاتو اینستیتوت (Cato Institute) منتشر شده است. این مقاله با تمرکز بر پیامدهای ورود آمریکا به جنگ جهانی اول، استدلال میکند که تصمیم رئیسجمهور وقت، وودرو ویلسون، نهتنها موجب پیروزی معناداری برای ایالات متحده نشد، بلکه مسیر را برای بیثباتی جهانی، ظهور رژیمهای اقتدارگرا و در نهایت وقوع جنگ جهانی دوم هموار کرد؛ از اینرو تلاش ترامپ برای گرامیداشت این مداخله با عنوان «روز پیروزی» اقدامی نادرست تلقی میشود. خلاصه این مطلب را در سایت میخوانید.
دونالد ترامپ در دوره ریاستجمهوریاش پیشنهاد داد که روز جانبازان به «روز پیروزی در جنگ جهانی اول» تغییر نام یابد، زیرا آمریکا در هر دو جنگ جهانی به پیروزی دست یافته است. با این حال، این برداشت با واقعیتهای تاریخی تطابق ندارد. اگرچه آمریکا در مراحل پایانی جنگ وارد شد و به نفع متفقین موازنه را تغییر داد، اما نقش آن نسبت به بسیاری از کشورها محدودتر بود و تلفات انسانی آمریکا نیز بهمراتب کمتر از دیگر کشورهای درگیر بود. آمریکا حدود ۱۱۶ هزار و ۷۰۰ نفر کشته در جنگ جهانی اول داد، در حالی که تلفات فرانسه، انگلیس، روسیه، صربستان و دیگر کشورها بهمراتب بیشتر بود. ورود دیرهنگام آمریکا به جنگ و عدم تحمیل فداکاریهای گسترده، بهوضوح نشان میدهد که پیروزی در این جنگ، اگر اساساً قابل تعریف باشد، بیش از همه بهنام ملتهای دیگر ثبت شده است.
آمریکا دلایل راهبردی محکمی برای ورود به جنگ نداشت. هیچیک از طرفهای درگیر تهدید مستقیمی برای خاک آمریکا محسوب نمیشدند. اگر امپراتوری آلمان پیروز جنگ میشد، هیچ دلیلی وجود نداشت که بخواهد به آمریکا حمله کند. دلایلی که برای توجیه ورود آمریکا مطرح شد، از جمله پیوندهای فرهنگی با انگلیس یا نگرانی نسبت به وامهای پرداختشده به متفقین، بیشتر جنبه اقتصادی و احساسی داشت و نه راهبردی یا اخلاقی. شعارهایی مانند «دفاع از دموکراسی» نیز با واقعیات همخوان نبودند؛ چراکه بسیاری از متحدان آمریکا در جنگ، از جمله انگلیس و فرانسه، امپراتوریهایی استعماری با سیاستهای نژادپرستانه و سرکوبگرانه بودند. روسیه که بعدها از جنگ خارج شد، حتی تا پیش از انقلاب بلشویکی، یکی از استبدادیترین حکومتهای جهان محسوب میشد.
ماجرای غرقشدن کشتی لوزیتانیا در سال ۱۹۱۵، یکی از مواردی بود که در تبلیغات جنگی بهعنوان دلیل ورود به جنگ مطرح شد. این کشتی اقیانوسپیما که توسط زیردریایی آلمانی غرق شد، حامل حدود ۱۲۰۰ نفر بود و بیش از صد شهروند آمریکایی نیز در آن کشته شدند. با این حال، کشتی مزبور مقادیر زیادی مهمات حمل میکرد و دولت آلمان پیش از آن در مطبوعات هشدار داده بود که این مسیر خطرناک است. در عین حال، دولت آمریکا نسبت به تجاوزات دریایی انگلیس از جمله محاصره غذایی آلمان سکوت اختیار کرده بود و بهنوعی با معیارهای دوگانه، بهنفع انگلیس عمل میکرد. این سیاست جانبدارانه از آغاز جنگ باعث شد آمریکا عملاً خود را در مسیر مداخله نظامی قرار دهد.
وودرو ویلسون، رییسجمهوری که در نهایت آمریکا را وارد جنگ کرد، شخصیتی بود نژادپرست، اقتدارگرا و مخالف آزادیهای مدنی. در داخل آمریکا، دولت او آزادیهای سیاسی را بهشدت محدود کرد و مخالفان جنگ را سرکوب نمود. در عین حال، ویلسون آرمانگرایی بینالمللی خاصی داشت و بهدنبال نظم نوینی بود که تحت رهبری آمریکا صلح جهانی را تضمین کند. اما نتیجه ورود آمریکا به جنگ، برخلاف این اهداف، بهبیثباتی شدید و در نهایت به فجایعی عظیم ختم شد.
با ورود آمریکا به جنگ، آلمان که در جبهه شرقی پیروز شده و با روسیه قرارداد صلح بسته بود، در جبهه غربی تحت فشار شدید قرار گرفت. آمریکا با اعزام صدها هزار سرباز و منابع مالی و تدارکاتی گسترده، توانست موازنه جنگ را تغییر دهد و آلمان را وادار به تقاضای آتشبس در ماه نوامبر سال ۱۹۱۸ کند. با این حال، اگر آمریکا وارد جنگ نمیشد، احتمال مصالحه و پایان جنگ از طریق مذاکره بسیار بیشتر بود. شاید چنین مصالحهای میتوانست از فروپاشی گسترده امپراتوریها و ظهور نیروهای افراطی جلوگیری کند.
معاهده ورسای، که پس از پایان جنگ بهتصویب رسید، مجموعهای از شروط سخت، تحقیرآمیز و ناعادلانه را بر قدرتهای شکستخورده تحمیل کرد. امپراتوریهای آلمان، اتریش-مجارستان، عثمانی و روسیه فروپاشیدند و جای خود را به دولتهای ضعیف، بحرانزده یا تمامیتخواه دادند. ناسیونالیسم افراطی در کشورهایی مانند آلمان و مجارستان شدت گرفت، و آلمان بهدلیل احساس تحقیر ناشی از معاهده ورسای، زمینهساز ظهور نازیسم و آدولف هیتلر شد. ایتالیای پیروز نیز با حس ناکامی از دستاوردهای جنگ، بهسمت فاشیسم سوق یافت. در روسیه، بلشویکها به قدرت رسیدند و جنگ داخلی عظیمی درگرفت.
ترسیم مرزهای جدید در اروپای شرقی و آسیای غربی، همراه با سیاستهای سرکوبگرانه علیه اقلیتها، منجر به درگیریهای قومی و رشد ناسیونالیسم شد. آلمان در دهه ۱۹۳۰ از وضعیت اقلیتهای آلمانی در کشورهایی مانند لهستان و چکسلواکی برای توجیه تجاوز نظامی استفاده کرد. بنابراین، جنگی که قرار بود «همه جنگها را پایان دهد»، عملاً بذر جنگ جهانی دوم را کاشت.
معاهده ورسای بهقدری سخت نبود که مانع از بازسازی آلمان شود و آنقدر هم منصفانه نبود که حس بیعدالتی را کاهش دهد. بههمین دلیل، تنها دو دهه بعد، جهان بار دیگر وارد جنگی شد که بهمراتب ویرانگرتر بود. جنگ جهانی دوم با فجایعی همچون هولوکاست، بمبارانهای هوایی و استفاده از سلاح هستهای در هیروشیما و ناکازاکی، میراثی تلختر از جنگ نخست بر جای گذاشت. پس از آن نیز دوران جنگ سرد آغاز شد که هزینههای مالی و انسانی سنگینی برای آمریکا و جهان در پی داشت.
در مجموع، ورود آمریکا به جنگ جهانی اول هیچگونه پیروزی معناداری برای این کشور بههمراه نداشت، بلکه منجر به زنجیرهای از بحرانها، انقلابها، ظهور دیکتاتوریها و در نهایت جنگ جهانی دوم شد. آنچه از این تجربه میتوان آموخت، نه تجلیل از پیروزی، بلکه هشداری برای پرهیز از مداخلات نظامی بیپایان است. توصیه جورج واشنگتن مبنی بر اجتناب از درگیریهای اروپا، اگر اجرا میشد، شاید میلیونها جان را نجات میداد و آمریکا را از ورود به جنگهای پرهزینه و بیثمر مصون میداشت. اگر هدف واقعاً بازسازی عظمت آمریکاست، راه آن نه در تغییر نام روز جانبازان، بلکه در دوری از جنگهای بیپایان است./ منبع



