آمریکاامنیت و دفاع

آمریکا همچنان در جبهه‌ای اشتباه می‌جنگد

جنگ با تروریسم، آمریکا را از تمرکز راهبردی بر روسیه و چین منحرف کرد

به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «آمریکا همچنان در جبهه‌ای اشتباه می‌جنگد» نوشته رابرت دی. کاپلان (Robert D. Kaplan)، منتشرشده در آن‌هرد (UnHerd)، پیامدهای راهبردی تمرکز آمریکا بر جنگ با تروریسم پس از ۱۱ سپتامبر را بررسی می‌کند و استدلال دارد که جنگ‌های افغانستان و عراق، در حالی منابع و توجه واشنگتن را در غرب‌آسیا متمرکز کردند که روسیه و چین در حال تبدیل‌شدن به رقبای اصلی قدرت بودند. در ادامه، چکیده این یادداشت را می‌خوانید.

پیروزی آمریکا در جنگ سرد، فضای سیاسی دهه ۱۹۹۰ را تحت تأثیر این تصور قرار داد که دموکراسی و نظم مطلوب غربی به‌صورت طبیعی در حال گسترش است و تهدیدهای بزرگ ژئوپلیتیکی عملاً پایان یافته‌اند. مداخلات نظامی در بوسنی و کوزوو نیز این تصور را تقویت کرد که آمریکا می‌تواند از قدرت نظامی خود برای اهداف بشردوستانه و سیاسی با هزینه‌ای محدود استفاده کند. اما حملات ۱۱ سپتامبر این فضای خوش‌بینانه را درهم شکست و جهت‌گیری امنیتی آمریکا را به‌سرعت تغییر داد.

واشنگتن ابتدا برای سرنگونی طالبان وارد افغانستان شد. سقوط کابل نسبتاً سریع اتفاق افتاد، اما مأموریت نظامی به پروژه‌ای طولانی برای بازسازی سیاسی و اجتماعی افغانستان تبدیل شد. موفقیت اولیه، همراه با فشار روانی ناشی از حملات تروریستی، زمینه را برای گسترش دامنه جنگ فراهم کرد. در مرحله بعد، سرنگونی صدام حسین و حمله به عراق به‌عنوان بخشی از پاسخ گسترده‌تر آمریکا به تهدیدهای امنیتی و بی‌ثباتی خاورمیانه دنبال شد.

در آن مقطع، تهدید روسیه و چین هنوز در مرکز محاسبات راهبردی آمریکا قرار نداشت. چین تازه در مسیر توسعه گسترده توان نظامی و دریایی خود قرار گرفته بود و روسیه نیز در سال‌های نخست قدرت‌گیری ولادیمیر پوتین به سر می‌برد. در نتیجه، بخش بزرگی از ظرفیت سیاسی، نظامی و اقتصادی آمریکا طی دو دهه درگیر جنگ‌های خاورمیانه شد؛ درحالی‌که دو قدرت بزرگ رقیب به‌تدریج موقعیت خود را تقویت کردند.

یکی از عوامل این انحراف راهبردی، واکنش احساسی به بحران‌های بزرگ بود. پس از یک حمله گسترده، مطالبه برای اقدامات قاطع و حتی افراطی افزایش می‌یابد و گزینه‌های محدود و محتاطانه جذابیت خود را از دست می‌دهند. تجربه جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۰ نشان می‌دهد که می‌توان هدفی مشخص، مانند آزادسازی کویت، را دنبال کرد و از اشغال کشور مهاجم اجتناب کرد. چنین محدودیتی می‌تواند از گرفتارشدن در جنگ‌های طولانی جلوگیری کند.

مقایسه با دوره‌های تاریخی دیگر نیز اهمیت خویشتن‌داری را برجسته می‌کند. پس از جنگ‌های ناپلئونی، رهبران اروپایی با پرهیز از راه‌حل‌های انتقام‌جویانه توانستند دوره‌ای طولانی از ثبات ایجاد کنند. در مقابل، تصور اینکه صلح وضعیت طبیعی و دائمی جهان است، بعدها به برداشت‌های نادرست درباره مسیر تحولات بین‌المللی انجامید.

پیامد اصلی جنگ‌های پس از ۱۱ سپتامبر فقط هزینه‌های انسانی و مالی عظیم نبود. در همان دوره، چین توان دریایی و نظامی خود را با سرعت افزایش داد و روسیه تحت رهبری پوتین قدرت نظامی و ساختارهای امنیتی خود را بازسازی کرد. هم‌زمان، تروریسم نیز از بین نرفت و اکنون رقابت قدرت‌های بزرگ در کنار تهدیدهای تروریستی ادامه دارد.

از این منظر، ۱۱ سپتامبر یک نقطه عطف تراژیک بود که آمریکا را به سمت یک درگیری نسلی در غرب‌آسیا سوق داد و تمرکز آن را از تغییر توازن قدرت در برابر روسیه و چین منحرف کرد. جنگ‌های افغانستان و عراق نه‌تنها مشکل تروریسم را حل نکردند، بلکه به افزایش نفوذ ایران نیز کمک کردند و بخشی از زمینه ژئوپلیتیکی بحران‌های کنونی غرب‌آسیا را شکل دادند. مسئله اساسی اکنون این است که آمریکا چگونه می‌تواند از چرخه واکنش‌های احساسی و جنگ‌های فرسایشی خارج شود و در برابر بازگشت رقابت قدرت‌های بزرگ، اولویت‌های راهبردی خود را بازتنظیم کند./ منبع

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا