ایران، ویتنام است و اوکراین، کره!
جنگهای فعلی، الگویی از جنگهای قبلی است.
به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «ایران، ویتنام است و اوکراین، کره!» نوشته گیدئون رز (Gideon Rose) در فارن افرز (Foreign Affairs) منتشر شده است. جنگهای ایران و اوکراین با وجود تفاوتهای مهم، در قالب الگوهای تاریخی آشنا پیش میروند و سرنوشت آنها را منطقهای تکرارشونده راهبردی شکل میدهد. در ادامه، چکیده این مطلب آمده است.
جنگ ایران از جهاتی به جنگ ویتنام شباهت دارد، زیرا هر دو با تلاش آمریکا برای جلوگیری از دستیابی رقیب به برتری راهبردی آغاز شدند. در ویتنام، آمریکا از بیم تضعیف اعتبار و نفوذ منطقهای خود، بهتدریج سطح مداخله را از مستشاران نظامی به بمباران، اعزام نیرو و گسترش جنگ افزایش داد، اما هر موج تشدید نتوانست شمال ویتنام را از اهدافش منصرف کند و در عوض، هزینهها بالا رفت و نارضایتی داخلی در آمریکا شدت گرفت. در ایران نیز پس از آسیبزدن به زیرساختهای هستهای ایران در سال ۲۰۲۵، واشنگتن و اسرائیل نگران بودند که تهران توان نظامی خود را بازسازی کند و مسیر هستهایاش را ادامه دهد. با این تصور که حملهای بزرگتر میتواند تهدید را برای همیشه از میان ببرد، حملات گستردهای برای تضعیف حکومت و بیثباتکردن رهبری آن انجام شد.
با افزایش هزینهها و نرسیدن به پیروزی سریع، راهبرد از تشدید نظامی به دیپلماسی اجباری تغییر کرد. آمریکا کوشید تهدید، مذاکره و نمایش غیرقابلپیشبینیبودن را در هم بیامیزد تا تهران را به عقبنشینی وادارد؛ رویکردی که یادآور سیاست ریچارد نیکسون در ویتنام بود، زمانی که میخواست شمال ویتنام را متقاعد کند در صورت شکست مذاکرات، آمریکا ممکن است دست به اقدامات افراطی بزند. با این حال، در هر دو مورد، طرف مقابل بر این باور بود که واشنگتن اراده تحمل جنگی نامحدود را ندارد. بنابراین، بهجای تسلیمشدن، هر دو دشمن بر صبر و فرسایش تکیه کردند. بر همین اساس، نتیجه محتمل در ایران نیز بیش از آنکه پیروزی قاطع باشد، توافقی ناپایدار است که شاید موقتاً جنگ را متوقف کند اما پرسشهای اصلی سیاسی را بیپاسخ بگذارد.
جنگ اوکراین نیز با الگویی متفاوت اما نزدیک به جنگ کره پیش میرود. در هر دو جنگ، درگیری با تهاجمی ناگهانی برای یکپارچهکردن سرزمین از راه زور آغاز شد: کره شمالی در سال ۱۹۵۰ از مدار ۳۸ درجه گذشت تا شبهجزیره را تحت حاکمیت کمونیستی متحد کند، و روسیه در ۲۰۲۲ به اوکراین حمله کرد تا آنچه را قلمرو تاریخی خود میدانست بازپس گیرد. در هر دو جنگ، آمریکا و متحدانش بهسرعت برای حمایت از مدافع و جلوگیری از فروپاشی کامل مداخله کردند. مراحل نخست هر دو جنگ با پیشرویها و عقبنشینیهای چشمگیر همراه بود، اما بهتدریج هر دو به بنبستهای خونین با خطوط نبرد ثابت، تلفات سنگین و تغییرات محدود سرزمینی تبدیل شدند. تلاش برای سازش سیاسی نیز مشابه بود: در جنگ کره، زمانی مذاکرات آغاز شد که همه فهمیدند ادامه حملات فقط هزینهها را بالا میبرد، اما گفتوگوها سالها طول کشید و جنگ ادامه یافت. در اوکراین نیز فشارهای دیپلماتیک و تغییرات کمک نظامی تاکنون توافقی به بار نیاورده، زیرا نه روسیه و نه اوکراین حاضر نشدهاند شروط طرف دیگر را بپذیرند.
در همه این جنگها، تهدید هستهای نقش مهمی در بازدارندگی داشته است. قدرتهای هستهای بارها برای ترساندن دشمنان به تشدید متوسل میشوند، اما از کاربرد واقعی سلاح هستهای پرهیز میکنند، زیرا پیامدهای آن فاجعهبار است. در عین حال، این جنگها باور دولتهای کوچکتر را تقویت میکند که داشتن سلاح هستهای شاید تنها تضمین واقعی برای جلوگیری از مداخله خارجی باشد. همچنین تنش همیشگی میان قدرتهای بزرگ و متحدان کوچکتر تکرار میشود؛ دولتهای بزرگ، وقتی جنگ پرهزینه میشود، منافع راهبردی گستردهتر خود را مقدم میدارند و متحدان ضعیفتر را به سازش سوق میدهند. این امر در فشار واشنگتن بر ویتنام جنوبی و کره جنوبی رخ داد و ممکن است در آینده درباره اوکراین و اسرائیل نیز تکرار شود./ منبع



