صلح در غرب آسیا؛ سراب یا حقیقت؟
به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «صلح در غرب آسیا؛ سراب یا حقیقت؟» نوشته لئون هدار (Leon Hadar) در آسیا تایمز (Asia Times) منتشر شده است. این یادداشت بیان میکند که طرحهای صلح منطقهای دولت دونالد ترامپ و ناکامی این ابتکارات، نه به مهارتهای دیپلماتیک وی، بلکه به شکاف بنیادین میان فرضیات آمریکایی و واقعیتهای ساختاری منطقه بازمیگردد. تا زمانی که آمریکا محدودیت قدرت خود و پیچیدگیهای سیاسی و تاریخی غربآسیا را نپذیرد، هیچ طرحی نمیتواند صلحی پایدار به همراه آورد. در ادامه، چکیده این یادداشت آمده است.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، بار دیگر با وعده تحقق صلحی تاریخی در غرب آسیا، واشنگتن را به شور و هیجان واداشته است؛ این شور تازه نیز سرانجام به ناامیدی خواهد انجامید، زیرا مشکل نه در مهارتهای چانهزنی بلکه در تصور نادرست آمریکا از توانایی خود برای تغییر واقعیتهای ریشهدار منطقه است. سیاستگذاران آمریکایی معمولاً گمان میکنند که با فشار، مشوقهای اقتصادی یا خلاقیت دیپلماتیک میتوانند بر شکافهای دیرینه ملیگرایی، مذهب و مناقشات سرزمینی غلبه کنند. رویکرد ترامپ نیز با خوشبینی سنتی آمریکا شکل گرفته است: شناسایی بازیگران کلیدی، گردآوردن آنها بر سر میز مذاکره، ارائه امتیازات اقتصادی و دستیابی به «توافق». نمونه موفق آن، توافقنامههای ابراهیم بود که روابط اسرائیل با چند کشور عربی را عادی کرد؛ اما این توافقنامهها در واقع، رسمیسازی همگرایی موجود در برابر ایران و کنار گذاشتن مسئله فلسطین از اولویتهای امنیتی اعراب خلیج فارس بود. تعمیم این الگو به مناقشه اسرائیل و فلسطین یا صلح فراگیر منطقهای، امری کاملاً متفاوت است، زیرا صلح جامع مستلزم گذشت از منافع حیاتی امنیتی و ادعاهای ارضی است.
موانع ساختاری متعددی همچنان پابرجاست: مسئله فلسطین پس از دههها مذاکره بینتیجه، همچنان حلنشده است و اختلافات بر سر مرزها، اورشلیم، پناهجویان و ترتیبات امنیتی ادامه دارد. جامعه اسرائیل بهسوی راست گرایش یافته و امنیت را بر مصالحه ترجیح میدهد، در حالی که رهبری فلسطینی میان تشکیلات خودگردان و حماس تقسیم شده و هیچیک توان یا مشروعیت لازم برای توافق نهایی را ندارد. جاهطلبیهای منطقهای ایران و حمایت آن از نیروهای متحد در لبنان، عراق، سوریه و یمن نیز تداوم دارد و هیچ طرح آمریکایی نمیتواند این واقعیتها را بدون تغییر توازن قدرت منطقهای حل کند؛ تغییری که واشنگتن از انجام آن ناتوان است. علاوه بر این، قدرتهای منطقهای مانند عربستان، ترکیه و مصر هرکدام اهداف خاص خود را دنبال میکنند و تنها زمانی با ابتکارات آمریکا همکاری میکنند که با منافعشان سازگار باشد.
ترامپ و مشاورانش بر توسعه اقتصادی بهعنوان کلید صلح تأکید دارند، اما این رویکرد از باور آمریکایی به قدرت تحولآفرین سرمایهداری سرچشمه میگیرد و در برابر واقعیتهای ملیگرایی و ترسهای امنیتی بیاثر است. تعارض اسرائیل و فلسطین اساساً اقتصادی نیست، بلکه ریشه در ادعاهای متقابل ارضی و درک متفاوت از عدالت و مشروعیت دارد. پیشنهاد فرصتهای اقتصادی بدون حل مسائل سیاسی، تنها خشم و بیاعتمادی را افزایش میدهد.
صلح واقعی مستلزم مالکیت محلی، انتظارات واقعگرایانه و خویشتنداری آمریکا است. آمریکا باید بپذیرد که برخی مناقشات هنوز آماده حل نیستند و تمرکز بر مهار خشونت بهجای توافقهای بزرگ، رویکردی خردمندانهتر است. تجربه گذشته نشان میدهد که هر دولت جدید در واشنگتن با امیدی تازه وارد میدان میشود، اما در نهایت، زیر فشار واقعیتهای منطقه به عقبنشینی یا ادعای پیشرفتهای نمادین بسنده میکند. طرح صلح ترامپ نیز از همین الگو پیروی خواهد کرد، زیرا شرایط لازم برای صلح فراگیر وجود ندارد و قدرت آمریکا برای تحمیل آن کافی نیست. واشنگتن بهجای جاهطلبیهای پرهزینه، باید بر مهار درگیریها، مشارکت گزینشی، حمایت از چارچوبهای امنیتی منطقهای و کاهش انتظارات تمرکز کند. صلح واقعی در غربآسیا دستنیافتنی است و پذیرش این واقعیت گامی ضروری برای پرهیز از وعدههای توخالی و شکستهای تکراری است./ منبع



