اختصاصی اطلس

تاب‌آوری ایران و بن‌بست پرهزینه آمریکا

چرا فشار حداکثری، برخلاف روایت غربی، بیش از آنکه به پیروزی واشنگتن منتهی شود، به ضرورت توافق و مدیریت بحران انجامیده است؟

سیاست فشار در روابط بین‌الملل بر یک فرض اساسی استوار است: افزایش هزینه برای طرف مقابل باید او را به تغییر رفتار و پذیرش خواسته‌های طرف فشارآور وادار کند. اما این فرض همیشه به نتیجه مورد انتظار نمی‌رسد. گاهی فشار، به‌ویژه وقتی با راه‌حل سیاسی معتبر همراه نباشد، هزینه‌هایی تولید می‌کند که تنها متوجه طرف هدف نیست؛ بلکه به خود طراح فشار نیز بازمی‌گردد. در چنین وضعیتی، فشار از «اهرم اجبار» به «منبع بن‌بست» تبدیل می‌شود.

بحران اخیر ایران و آمریکا را می‌توان از همین زاویه فهمید. روایت غربی می‌کوشد مذاکره را نشانه موفقیت فشار بر ایران معرفی کند، اما شواهد موجود تصویر پیچیده‌تری ارائه می‌دهند. سخنان مقام‌های آمریکایی درباره پیشرفت مذاکرات، نگرانی نسبت به تنگه هرمز و بازار انرژی، و اعمال تحریم‌های تازه علیه شبکه مالی و نفتی ایران، همگی نشان می‌دهند که فشار حداکثری هنوز به نتیجه سیاسی نهایی نرسیده است. بنابراین پرسش اصلی این نیست که آیا فشار اعمال شده یا نه؛ پرسش دقیق‌تر این است که آیا آمریکا توانسته این فشار را به پیروزی راهبردی تبدیل کند؟

در منطق استراژی اجبار، فشار زمانی موفق تلقی می‌شود که میان افزایش هزینه و تغییر رفتار، رابطه‌ای مستقیم و قابل مشاهده برقرار شود. سیاست فشار حداکثری آمریکا علیه ایران نیز بر همین تصور بنا شده است: تحریم باید ظرفیت اقتصادی ایران را محدود کند، تهدید نظامی باید محاسبات امنیتی تهران را تغییر دهد، و فشار دیپلماتیک باید فضای تصمیم‌گیری ایران را تنگ‌تر کند. هدف نهایی این مجموعه ابزارها، نه صرفاً تنبیه ایران، بلکه تولید وضعیتی است که در آن تهران پذیرش توافق مطلوب واشنگتن را کم‌هزینه‌تر از ادامه مقاومت بداند.

اما همین‌جا شکاف میان «اعمال فشار» و «کسب نتیجه» ظاهر می‌شود. فشار می‌تواند هزینه ایجاد کند، اما تا زمانی که به تغییر رفتار پایدار یا توافق قابل اجرا منتهی نشود، نمی‌توان آن را پیروزی راهبردی نامید. واشنگتن هنوز از زبان تهدید استفاده می‌کند، اما همزمان از پیشرفت در گفت‌وگوها، امکان توافق و ضرورت مهار پیامدهای بحران سخن می‌گوید. جی‌دی ونس از «پیشرفت زیاد» در مذاکرات با ایران سخن گفته و همزمان تأکید کرده که دو طرف خواهان پرهیز از بازگشت به درگیری نظامی‌اند؛ با این حال، گزینه نظامی نیز از ادبیات رسمی آمریکا حذف نشده است. این دوگانگی نشان می‌دهد آمریکا فقط در حال فشار آوردن نیست؛ در حال جست‌وجوی راه خروج سیاسی از بحرانی است که ادامه آن برای خودش نیز هزینه‌ساز شده است.

تنگه هرمز نقطه‌ای است که بحران ایران و آمریکا را از سطح تقابل دوجانبه فراتر می‌برد و به مسئله‌ای برای اقتصاد جهانی تبدیل می‌کند. هرگونه اختلال در این گلوگاه انرژی، بازار نفت، هزینه سوخت، زنجیره تأمین و محاسبات سیاسی دولت‌های غربی را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. گزارش‌ها درباره عبور نفتکش‌ها از تنگه هرمز، همزمان با سخنان ترامپ و ونس درباره چشم‌انداز توافق، نشان می‌دهد که کنترل این مسیر صرفاً موضوعی فنی یا دریایی نیست؛ بخشی از معادله سیاسی بحران است. اهمیت تنگه هرمز دقیقاً در همین‌جاست: این تنگه نشان می‌دهد فشار علیه ایران هرگز کاملاً یک‌طرفه نیست. واشنگتن می‌تواند تحریم و تهدید کند، اما نمی‌تواند پیامدهای ژئوپلیتیکی بحران را به‌طور کامل کنترل کند. وقتی عبور نفتکش‌ها، قیمت انرژی و امنیت مسیرهای صادراتی به بخشی از محاسبات توافق تبدیل می‌شود، روایت «فشار موفق» تضعیف می‌شود.

بازار انرژی نیز همین واقعیت را ملموس‌تر می‌کند. کاهش قیمت نفت پس از سخنان ترامپ درباره احتمال پایان سریع جنگ نشان داد که بازارها به نشانه‌های دیپلماتیک حساس‌اند؛ اما هشدار تحلیلگران درباره خطر جهش قیمت نفت در صورت تداوم اختلال در هرمز نشان می‌دهد بحران هنوز مهار نشده است. رویترز گزارش داده که احتمال افزایش نفت برنت تا ۱۲۰ دلار را مطرح کرده و (Wood Mackenzie) هشدار داده در صورت بسته‌ماندن تنگه هرمز، قیمت می‌تواند به حدود ۲۰۰ دلار برسد. این ارقام فقط پیش‌بینی اقتصادی نیستند؛ نشانه‌ای‌اند از اینکه بحران می‌تواند از میدان نظامی به بازار انرژی و سیاست داخلی غرب منتقل شود.

تحریم‌های تازه آمریکا نیز از همین زاویه قابل خواندن است. در روایت رسمی واشنگتن، تحریم‌های جدید معمولاً نشانه قاطعیت و قدرت معرفی می‌شوند؛ اما همین روایت را می‌توان وارونه خواند. اگر فشار حداکثری به نتیجه مطلوب رسیده بود، چرا واشنگتن هنوز باید صرافی‌ها، شبکه‌های انتقال پول، نفتکش‌ها و مسیرهای تجاری ایران را هدف بگیرد؟ تحریم‌های ۱۹ ماه می علیه شبکه مالی و نفتی ایران و ۱۹ شناور مرتبط با حمل نفت و پتروشیمی، بیش از آنکه پایان بحران را نشان دهد، استمرار آن را آشکار می‌کند: فشار ادامه دارد، چون نتیجه نهایی هنوز حاصل نشده است.

در این نقطه، مفهوم تاب‌آوری ایران برای فهم آینده بحران اهمیت پیدا می‌کند. تاب‌آوری به‌معنای پیروزی قطعی نیست؛ بلکه به‌معنای توانایی جذب فشار، حفظ بخشی از ظرفیت‌های راهبردی و جلوگیری از تبدیل فشار خارجی به فروپاشی محاسباتی است. گزارش‌های اخیر نشان می‌دهد که با وجود حملات، تحریم‌ها و تهدیدهای نظامی، ایران همچنان در سه حوزه برای واشنگتن مسئله‌ساز باقی مانده است: ظرفیت هسته‌ای، توان موشکی و پهپادی، و امکان اثرگذاری بر امنیت انرژی از مسیر تنگه هرمز. وقتی کشوری تحت فشار شدید همچنان این اهرم‌ها را حفظ می‌کند، سیاست فشار حداکثری دیگر نمی‌تواند به‌سادگی به پیروزی یک‌طرفه ترجمه شود؛ بلکه به فرایندی فرسایشی تبدیل می‌شود که هزینه‌های آن به طراح فشار نیز بازمی‌گردد.

بر اساس همین تاب‌آوری، محتمل‌ترین نتیجه بحران نه تسلیم یک‌طرفه است و نه حل‌وفصل جامع همه اختلافات؛ بلکه حرکت به‌سمت نوعی توافق محدود یا سازوکار مدیریت بحران است. چنین توافقی احتمالاً بیش از آنکه اختلافات بنیادین ایران و آمریکا را حل کند، بر مهار هزینه‌های فوری تمرکز خواهد داشت: کاهش احتمال بازگشت جنگ، مدیریت تنگه هرمز، کنترل فشار بر بازار انرژی و ایجاد چارچوبی حداقلی برای ادامه مذاکرات. مسیر محتمل‌تر، توافق محدود برای کاهش فوری هزینه‌ها یا بن‌بست مدیریت‌شده‌ای است که در آن فشار، مذاکره و کنترل تنگه هرمز همزمان ادامه می‌یابد. با این حال، خطر بازگشت به تشدید نظامی نیز حذف نشده است؛ زیرا زبان تهدید همچنان در محاسبات واشنگتن باقی مانده و ایران نیز هشدار داده در صورت حمله دوباره، دامنه جنگ می‌تواند فراتر از منطقه گسترش یابد.

البته حامیان فشار استدلال می‌کنند: ایران مذاکره می‌کند، پس فشار جواب داده است. اما این گزاره بیش از حد ساده‌سازی شده است. مذاکره به‌خودی‌خود نه نشانه شکست است و نه نشانه پیروزی؛ معنای آن به توازن هزینه‌ها و نیازهای سیاسی دو طرف بستگی دارد. اگر آمریکا در موقعیت پیروزی قطعی بود، نیازی نداشت همزمان درباره توافق، بازگشایی هرمز و جلوگیری از ادامه جنگ پیام بدهد. آنچه امروز دیده می‌شود، نه تسلیم یک‌طرفه، بلکه نوعی بن‌بست پرهزینه است: واشنگتن می‌کوشد فشار را حفظ کند، اما همزمان ناچار است پیامدهای همان بحران را نیز کنترل کند.

درس اصلی بحران اخیر این است که در روابط بین‌الملل، فشار آوردن الزاماً به معنای پیروز شدن نیست. فشار می‌تواند محاسبات طرف مقابل را دشوارتر کند، اما اگر به راه‌حل سیاسی پایدار نرسد، بیش از آنکه بحران را حل کند، آن را بازتولید می‌کند. سیاست آمریکا در برابر ایران اکنون دقیقاً در چنین نقطه‌ای قرار گرفته است: از یک سو همچنان بر زبان تهدید و اجبار تکیه دارد، و از سوی دیگر ناچار است به‌دنبال راهی سیاسی برای مهار پیامدهای بحران باشد. از این منظر، بن‌بست پرهزینه فقط یک وضعیت موقت نیست؛ نتیجه طبیعی راهبردی است که پیش از طراحی مسیر خروج، بر تشدید فشار تمرکز کرده است.

محمد فدایی، کارشناس روابط بین الملل

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا