آمریکااقتصاد و تجارتایالات متحدهسیاست داخلی و جامعه

پیروزی بی‌راستایی و بی‌سلیقگی

فقدان شرم سیاسی و اخلاقی در بستر تزلزل هنجارهای فرهنگی، جامعه معاصر را به عصر توهمات بدل کرده است.

به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشت گفتگو‌محور «پیروزی بی‌سلیقگی» اثر فرانک برونی (Frank Bruni) و برت استفنز (Bret Stephens) در نیویورک تایمز (New York Times) منتشر شده است. این مطلب در قالبی تحلیلی و انتقادی، به بررسی پیوندهای عمیق میان زوال اخلاقی، افول هنجارهای فرهنگی و ساختار اقتصادیِ مشوق ثروت‌های نجومی در آمریکا می‌پردازد و پیامدهای این پدیده‌ها را بر ثبات دموکراسی ارزیابی می‌کند. چهره‌های شاخصی چون دونالد ترامپ و ایلان ماسک، فرسایش اصول سنتی مانند وقار و شرم را عامل اصلی شکل‌گیری جامعه‌ای مبتنی بر توهم و شهرت کاذب می‌دانند. در ادامه، چکیده این مطلب آمده است.

پیروزی اخیر نامزدهای جناح چپ ترقی خواه در انتخابات مقدماتی نیویورک، اگرچه پدیده‌ای محلی به نظر می‌رسد، اما پویایی‌های درونی حزب دموکرات را در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای تحت تأثیر قرار خواهد داد. این وضعیت، یادآور روندی است که پیش از این در حزب جمهوری‌خواه رخ داد؛ جریانی که از حاشیه‌های تندرو آغاز شد و در نهایت با بهره‌گیری از رسانه‌ها و نارضایتی‌های عمومی، ساختار سنتی حزب را به حاشیه راند و بستر قدرت‌گیری پوپولیستی را فراهم ساخت. این تحولات نشان می‌دهند که هیچ‌یک از دو جناح سیاسی در برابر موج افراط‌گرایی مصونیت ندارند.

بخش عمده‌ای از چالش‌های معاصر، ناشی از زیستن در «عصر توهم» است؛ دورانی که در آن ظاهرسازی و هیاهو بر محتوا و اصالت پیشی گرفته است. چهره‌هایی چون دونالد ترامپ در عرصه سیاست و ایلان ماسک در حوزه اقتصاد، نمادهای برجسته این دوران به شمار می‌روند. بزرگ‌ترین مزیتی که در این فضا شکل گرفته، فقدان کامل حس شرم و پایبندی به هنجارهاست. در گذشته، مرزهای نانوشته‌ای مانند کرامت، وقار و نزاکت به عنوان مهم‌ترین سپر دفاعی در برابر خودکامگی عمل می‌کردند، اما عبور نظام‌مند از این ارزش‌ها و تبدیل رفتارهای مخرب به نمادهای شجاعت و اصالت، ساختار قوانین و نهادهای سنتی را با تهدید مواجه کرده است. جامعه معاصر نه تنها مانع این فرسایش اخلاقی نمی‌شود، بلکه بدنامی را به شهرت و شهرت را به ثروت‌های کلان پیوند می‌زند.

این عارضه در ساختار اقتصادی نیز به شکل شکاف‌های عمیق و ثروت‌های نجومی پدیدار شده است. نابرابری‌های شدید و رفتارهای نمایشی طبقه ثروتمند، حس جدی بی‌عدالتی را در میان توده‌ها تقویت می‌کند. هرچند رویکردهای افراطی برای حذف کامل میلیاردرها کارآمد نیست و پویایی اقتصاد سرمایه‌داری به انگیزه‌های مالی وابسته است، اما تنظیم‌گری‌های جدی و بازنگری در ساختارهای مالیاتی ضرورت دارد. نظام مالیاتی کنونی که بار سنگینی را بر دوش نیروی کار می‌گذارد اما سود سرمایه را با نرخ‌های کمتری مشمول مالیات می‌کند، نیازمند اصلاح است تا پاداش‌ها به سمت کار واقعی و تولید هدایت شوند، نه سوداگری‌های مالی.

در عین حال، بخشی از بدبینی عمومی نسبت به ثروت‌های کلان، به کاهش سهم خیریه و مسئولیت‌های اجتماعی در میان برخی ابرثروتمندان بازمی‌گردد. پیوند مجدد میان ثروت و نیکوکاری، فراتر از دیوان‌سالاری‌های ناکارآمد دولتی، می‌تواند به بهبود شرایط اقشار آسیب‌دیده کمک کند. شکست‌های آشکار در مدیریت پروژه‌های نمادین، به استعاره‌ای از ناتوانی در تحقق وعده‌های بزرگ بدل شده است. در نهایت، در روزگاری که با جادوی فناوری و در عین حال ورشکستگی اخلاقی مواجه است، توجه به بازسازی ارزش‌های اصیل، کار دقیق و احیای سنت‌های فراموش‌شده می‌تواند مسیری برای ترمیم روح جمعی و گریز از انحطاط فرهنگی باشد./منبع

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا