همزمان با برخورد آمریکا و چین، تمدنهای دیگر مسیر خود را آماده میکنند
تقابل هویتهای تمدنی: چگونه «صراحت ترامپ» و «احتیاط چین» محور نظم نوین جهانی را تعریف میکند.
به گزارش اطلس دیپلماسی، مقالهای با عنوان «همزمان با برخورد آمریکا و چین، تمدنهای دیگر مسیر خود را آماده میکنند» به قلم فئودور لوکیانوف (Fyodor Lukyanov) در راشا تودی (Russia Today) منتشر شده است. این یادداشت به بررسی ماهیت رقابت میان ایالات متحده و چین در عصر چندقطبی میپردازد و استدلال میکند که دوران نظم لیبرال و جهانیگرای قرن بیستم به پایان رسیده و هویتهای تمدنی بار دیگر بهعنوان نیروی محرکه سیاست جهانی ظهور کردهاند. نویسنده، تقابل میان سبک دیپلماسی صریح و قهرآمیز دولت ترامپ با روش محتاطانه و منضبط پکن را بهعنوان محور اصلی این تحول ساختاری معرفی میکند که نه یک جنگ سرد جدید، بلکه یک نظام سیال و غیرقابل پیشبینی را شکل میدهد. در ادامه، چکیده مطلب آمده است.
عبارت تجاری متداول «فشار و کشش» بهخوبی جوهر روابط امروز میان آمریکا و چین را به تصویر میکشد. این رابطه، که روزگاری بهنظر میرسید شراکت رقابتی و بیثباتی سطحی را تحمل میکند، اکنون به نزاعی عمیق بر سر ارادهها، قدرت و هویت تبدیل شده است که نظم جهانی آینده را شکل میدهد. در این چارچوب، در دهههای آخر قرن بیستم و آغاز قرن بیستویکم تصور غالب غرب این بود که جهان بهسوی نظم لیبرال جهانشمول گام برمیدارد و وابستگی متقابل اقتصادی، بازارهای آزاد و قواعد واحد میتواند اختلافات فرهنگی و تاریخی را کاهش دهد. هویتهای تمدنی که پیشتر بهعنوان آثار باستانی در نظر گرفته میشدند، اکنون بهعنوان موانعی در برابر یک همگرایی کامل دیده میشدند. اما این دوران به پایان رسیده است. نظم لیبرال با وجود آغاز گسست از پیش از ورود ترامپ به قدرت، بهطور قابل ملاحظهای دچار تزلزل شده و پاندول به سمت هویت و خوداثباتی تمدنی بازگشته است؛ سؤال بزرگ دیگر این نیست که آیا این تغییر رخ میدهد یا نه، بلکه اینکه چگونه درون این تغییر میتوان عمل کرد.
در این فضا، جورج دبلیو بوش با شعار «محافظهکاری دلسوزانه» میخواست راهی متنی میان سنتهای مداخلهگرایانه و اصول مداخلهگری را ارائه دهد، اما ترامپ این چارچوب را کنار گذاشت و به شیوهای بیپروایانه و صریح وارد میدان شد. دیپلماسی که پیشتر بهعنوان یک فرایند چندجانبه و حاوی زبانهای رسمی و پروتکلهای دیپلماتیک تعریف میشد، اکنون به میدان نبردی برای شکلدهی به راهبردهای دیگران تبدیل شد. این رویکرد، با تأکید بر «صلح از طریق قدرت» و ترجمه آن به مذاکرات اجباری، تعرفههای تحقیرآمیز و فشارهای عمومی علیه رقبای خود، فضایی از نقد و دفاع ایجاد کرد. منتقدان استدلال میکنند که این رویکرد ممکن است کارایی کوتاهمدت داشته باشد اما در بلندمدت میتواند پویاییهای خطرناکتری ایجاد کند، زیرا تردید و بیاعتمادی به سازوکارهای مذاکراتی رایج را افزایش میدهد و از طریق ایجاد یک منطق «هرجومرج کنترلنشده» میتواند به نتایجی غیرقابل پیشبینی منجر شود.
در مقابل، چین با وجود تمایل به نگه داشتن برخی از اصول وحدتبخش، بهسوی یک رفتار قاطعتر در برابر فشارهای غربی حرکت کرده است. این تغییر از منظر فرهنگی بهخصوص در زمینه مفهوم عدالت و منافع ملی دیده میشود: چین بهدنبال منافع متقابل و قواعد قابل پیشبینی است اما در حال حاضر نیز از ابزارهای خود برای پاسخ دادن به فشارها استفاده میکند. این واکنشها با توجه به توازن قوا در صحنه جهانی، نشاندهنده وجود یک بازیگر قدرتمند است که بهطور فعال در حال بازتعریف چارچوبهای گفتوگو و تعامل است. در این راستا، جنگ تجاری و فشارهای فناوری بهعنوان نمودهای اصلی این تقابل قرار میگیرند و پیامدهای آنها فراتر از روابط دو کشور و بازارهایشان به صورت گستردهتر بر زنجیرههای ارزش جهانی اثر میگذارد.
در نهایت، چنین تحولی بهمعنای پایان «جهان دوقطبی» یکپارچه نیست، اما بهوضوح نشان میدهد که ما در مسیر یک نظم چندقطبی، سیال و با بازیگران متنوع قرار داریم که در آن رقابت برای منابع، فناوری و نفوذ سیاسی به شکل پیچیدهای با همکاریهای محدود و تنظیمهای احتمالی ترکیب میشود. آینده روابط آمریکا و چین به تداوم فشارهای اقتصادی و سیاسی در کنار فرصتهای گفتوگو و همکاری بیپشتوانه برای یافتن راههای جدیدی از همزیستی منافع بستگی دارد./ منبع



