پارادوکس قدرت در غربآسیا
جنگ اخیر بین آمریکا و ایران، به هر دو آسیب زد، هیچ یک به اهدافشان نرسیدند و در نهایت با در نظرداشتن منافع متوقف شدند.
به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «پارادوکس قدرت در غربآسیا» نوشته دانا استرول (Dana Stroul) در فارن افرز (Foreign Affairs)، به بررسی جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران و پیامدهای آن برای موازنه قدرت منطقهای میپردازد. اگرچه برتری نظامی آمریکا و اسرائیل توانست خسارات سنگینی به زیرساختهای نظامی ایران وارد کند، اما این موفقیتها به اهداف سیاسی و راهبردی پایدار منجر نشد و محدودیتهای قدرت نظامی متعارف را آشکار ساخت. در ادامه، چکیده این مطلب آمده است.
جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران بهعنوان یکی از بزرگترین درگیریهای مدرن معرفی میشود که هم توان و هم محدودیتهای قدرت نظامی آمریکا را آشکار کرد. این عملیات شامل حملات گسترده هوایی و موشکی با هدف نابودی شبکههای تولید موشک، توان پهپادی، نیروهای دریایی و سامانههای پدافند هوایی ایران بود. هزاران عملیات پروازی و حملات هماهنگشده توانست آسیبهای سنگینی به زیرساخت نظامی ایران وارد کند. این جنگ همچنین نشاندهنده سطحی بیسابقه از هماهنگی میان ارتش آمریکا و اسرائیل بود؛ هماهنگیای که شامل برنامهریزی مشترک، تبادل اطلاعات و هدفگیری هماهنگ میشد. کشورهای عربی حوزه خلیج فارس نیز در قالب همکاریهای گسترده پدافند هوایی و شبکه امنیتی منطقهای تحت حمایت آمریکا مشارکت داشتند.
با وجود موفقیتهای عملیاتی، جنگ به نتایج سیاسی مورد انتظار منجر نشد. ایران نه فروپاشید و نه شرایط راهبردی مدنظر واشنگتن را پذیرفت. در مقابل، ساختار سیاسی ایران انعطافپذیری قابلتوجهی نشان داد و بهسرعت خود را با شرایط جنگ تطبیق داد. ایران بهجای تکیه صرف بر پاسخ متعارف، راهبردی بلندمدت برای جذب خسارات و تحمیل هزینه به رقبا اتخاذ کرد. این راهبرد شامل پراکندهسازی ساختار فرماندهی، تمرکززدایی در تصمیمگیری و گسترش استفاده از ابزارهای نامتقارن مانند پهپادها، موشکها، عملیات سایبری و اختلال دریایی بود.
یکی از ویژگیهای اصلی پاسخ ایران، گسترش میدان نبرد فراتر از رویارویی نظامی مستقیم بود. ایران با هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی، بنادر و مسیرهای کشتیرانی تجاری، فشار اقتصادی و روانی گستردهای ایجاد کرد که فراتر از منطقه جنگی اثر گذاشت. تنگه هرمز به صحنه اصلی تقابل تبدیل شد؛ جایی که ایران با استفاده از مینهای دریایی، پهپادها، شناورهای کوچک و سامانههای موشکی توانست رفتوآمد دریایی را مختل کند و ریسک تجارت جهانی را افزایش دهد. ایران بدون دستیابی به برابری دریایی با آمریکا، توانست هزینه بیمه، نگرانی بازارهای انرژی و نااطمینانی در تجارت جهانی را افزایش دهد و نشان دهد چگونه جغرافیا و جنگ نامتقارن میتواند به ابزار راهبردی تبدیل شود.
این جنگ شکاف دیرینه میان موفقیت نظامی و دستاورد سیاسی را نیز آشکار کرد. اگرچه توان متعارف ایران تضعیف شد، اما این امر نه به تغییر حکومت انجامید، نه توافق جامع هستهای ایجاد کرد و نه نفوذ منطقهای ایران را از میان برد. در نتیجه، بیثباتی منطقهای تشدید شد و کشورهای منطقه همچنان خود را در معرض تهدید تلافیجویانه ایران و اختلالات اقتصادی دیدند.
در همین حال، جنگ فشار سنگینی بر منابع نظامی آمریکا وارد کرد. استفاده گسترده از تسلیحات پیشرفته، موشکهای رهگیر و سلاحهای هدایتشونده دقیق، ظرفیت تولید عادی آمریکا را تحت فشار قرار داد. سامانههایی مانند پاتریوت و تاد بهشدت مصرف شدند و نگرانیهایی درباره توان آمریکا برای حفظ آمادگی در جنگهای طولانی یا چندجبههای ایجاد شد. هرچند آمریکا برتری میدانی خود را حفظ کرد، اما سرعت مصرف تسلیحات پیشرفته ضعفهایی در ظرفیت صنعتی و زنجیره تأمین آشکار ساخت.
جنگ همچنین موجب تغییر در معادلات امنیتی منطقه شد. اگرچه همکاری نظامی میان آمریکا، اسرائیل و کشورهای عربی تقویت شد، اما اعتماد سیاسی همچنان شکننده باقی ماند. برخی کشورهای خلیج فارس از عملیات آمریکا حمایت کردند، اما همزمان نسبت به خطر تشدید تنش و آسیبپذیری زیرساختهای خود نگران بودند. همین مسئله تمایل آنان به تنوعبخشی به شراکتهای امنیتی فراتر از آمریکا را افزایش داد و نشانهای از حرکت تدریجی منطقه بهسوی محیطی چندقطبیتر بود. این جنگ پارادوکس بنیادین قدرت مدرن را آشکار کرده است؛ جایی که برتری نظامی میتواند پیروزیهای سریع میدانی ایجاد کند، اما الزاماً به حلوفصل راهبردی و سیاسی منجر نمیشود. در مقابل، بازیگران رقیب با تطبیق روشهای خود و انتقال درگیری به حوزههای نامتقارن، اثربخشی برتری متعارف را کاهش میدهند و محیطی بیثبات و پیچیدهتر ایجاد میکنند./ منبع



