اروپا بر سر دوراهی؛ عصر تاریک جدید یا رنسانس بعدی؟
اروپا که در گذشته مهد تمدن، علم و هنر بود، امروز با بحران هویت و افول تمدنی روبرو است و در حالی که به آرامی به سوی نابودی گام برمیدارد، باید میان پذیرش یک عصر تاریک جدید یا تلاش برای یک رنسانس دوباره، یکی را انتخاب کند.
به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «اروپا بر سر دوراهی؛ عصر تاریک جدید یا رنسانس بعدی؟» به قلم الکس توکارف (Alex Tokarev) در یوروپین کنسرواتیو (European Conservative) منتشر شده است. این یادداشت با نگاهی انتقادی به وضعیت کنونی اروپا، استدلال میکند که این قاره با پشت کردن به ارزشهای بنیادین خود و پذیرش بیرویه مهاجرانی که تمایلی به همگرایی ندارند، در حال حرکت به سوی یک «پاکسازی تمدنی» است و تنها راه نجات، اتحاد نیروهای محافظهکار و بازگشت به هویت مسیحی، عقلانیت و آزادی است. در ادامه، خلاصه این یادداشت را میخوانید.
اروپا امروز به تمدنی شباهت دارد که نه تنها گذشته خود، بلکه دلیل وجودش را نیز فراموش کرده است. تماشای نابودی تدریجی ملتهایی که ارسطو، آکوئیناس، دانته، داوینچی، نیوتن و انیشتین را به جهان عرضه کردند، یک تراژدی شکسپیرگونه است. این قاره که با رفاه حاصل از کارآفرینانش لوس شده، با قدرت نظامی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم به خوابی عمیق فرو رفته و توسط نخبگانش فریب خورده تا ارزشهای فرهنگی مشترک خود را یادگارهای شرمآور دوران پیشا-جهانیشدن ببیند، اکنون دروازههای خود را به روی مهاجران جوامع ناکارآمد باز کرده است؛ بدون آنکه هیچ فرصت یا درخواستی برای همگرایی ارائه دهد. این نه شفقت، بلکه یک سوءمدیریت تمدنی است.
رهبران اروپایی از این بابت خشمگین هستند که واشنگتن بالاخره آنچه را شهروندانشان در محافل خصوصی زمزمه میکنند، با صدای بلند گفت: «ما در حال جایگزین شدن هستیم.» این جایگزینی، نژادی یا قومیتی نیست، بلکه جایگزینی فرهنگی است؛ فرهنگی که با فساد سیاسی، خشونت، زنستیزی و تحقیر حقوق بشر شکل گرفته است. تودههای بیشماری از فلاکت سرزمینهای خود گریختهاند، اما همان نگرشها و عاداتی را با خود آوردهاند که آن باتلاقها را به وجود آورده بود. مشکل این نیست که نخبگان اروپایی ارزشهای مهاجران غیرقانونی و ناخوانده را پذیرفتهاند؛ مشکل این است که آنها از ارزشهای خودشان بیزارند. تمدنی که از خود شرمنده است، نمیتواند از دیگران بخواهد تا در چیزی معنادار ادغام شوند. نتیجه این رویکرد، تبدیل محلهها به مناطق بیقانون، ناامنی زنان، ایجاد جوامع موازی و واردات شبکههای جنایتکار است.
مشکل عمیقتر از دولتهای اتحادیه اروپا، رأیدهندگانی هستند که منفعلانه استبداد بوروکراسیها را پذیرفتهاند و به تماشاگرانی در خانه خود تبدیل شدهاند که از ترس بیادب به نظر رسیدن، از مقاومت وحشت دارند. افول اروپا با تغییر سهمیههای مهاجرت یا اجلاسهای بیشتر معکوس نخواهد شد. اروپاییها باید خدمتگزاران عمومی را انتخاب کنند که معتقدند تمدنشان ارزش دفاع کردن را دارد. بزرگترین ضعف جنبش محافظهکار اروپا، نه کمبود ایده، بلکه عدم اتحاد است. در انگلیس، اتریش، آلمان، فرانسه و هلند، جناح راست بیش از آنکه با چپ بجنگد، با خود درگیر است. جاهطلبیهای شخصی بر اصول سایه افکنده و این جنگ داخلی دائمی، رأیدهندگان را سرخورده کرده است. در همین حال، تشکیلات مترقی به گسترش قدرت دولت، تضعیف حاکمیت ملی و تحمیل سیاستهای «ووک» ادامه میدهد.
غرب که زمانی بازارهای آزاد و حاکمیت قانون را به جهان هدیه داد، اکنون درگیر مداخلهگرایی و توزیع مجدد ثروت شده است. تمدن میتواند از سختیهای اقتصادی، جنگها و طاعونها جان سالم به در ببرد، اما از این باور که شرور است و حق وجود ندارد، جان سالم به در نخواهد برد. آمریکا رویکرد «عشق سرسختانه» را در پیش گرفته است: ارتشهای خود را بازسازی کنید، هویت خود را بازپس گیرید و اعتماد به نفس اخلاقی را که زمانی غرب را مایه حسادت جهان کرده بود، دوباره بیاموزید. اروپا باید مسئولیتهای خود را بر عهده بگیرد، نه اینکه پشت قدرت آمریکا پنهان شود و همزمان ارزشهای آمریکایی را به سخره بگیرد. ایدئولوژی مدرن اروپا، یک تکنوکراسی پسا-ملی خیالی است که فرهنگها را قابل تعویض، مرزها را منسوخ و ارزشها را اختیاری میداند، اما افول، سرنوشت محتوم نیست. تمدنها زمانی سقوط میکنند که خودشان انتخاب کنند. اروپا ممکن است در خواب به سوی فاجعه گام بردارد، اما هنوز از نقطه بیبازگشت عبور نکرده است. بذرهای تجدید حیات قابل مشاهده است. میلیونها اروپایی عادی در حال کشف مجدد میراث خود و رد چندفرهنگیگرایی هستند. اگر اروپا شجاعت پذیرش هویت ریشهدار خود در مسیحیت، عقلانیت، آزادی و کرامت فردی را بیابد، افول فرهنگی اخیر میتواند به رنسانس بعدی تبدیل شود./ منبع



