چرا آمریکا باید با قدرتهای میانی جهان همکاری کند؟
آمریکا برای حفظ حیات سیاسی خودش در جهان باید همکاری و تعامل خودش را با کشورهای دیگر در زمینههای مختلف افزایش دهد.
به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «چرا آمریکا باید با قدرتهای میانی جهان همکاری کند؟» نوشته پل جی. ساندرز (Paul J. Saunders) در نشنال اینترست (National Interest) منتشر شده است. تغییرات سیاست خارجی آمریکا در دوره ترامپ و واکنش متحدان واشنگتن، استدلال میکند که گسترش همکاری میان قدرتهای میانی میتواند نظم جهانی را دگرگون کند و آمریکا برای حفظ نقش رهبری خود ناگزیر است رویکردی پیچیدهتر و مشارکتیتر در قبال این کشورها اتخاذ کند. در ادامه، چکیده این مطلب آمده است.
بازتنظیم سیاست خارجی آمریکا در دولت دونالد ترامپ، با تمرکز بر پیگیری یکجانبهتر منافع محدودتر ملی، موجب نگرانی و بازاندیشی گسترده در میان متحدان و شرکای واشنگتن از اروپا تا آسیا و غربآسیا شده است. برخی رهبران، از جمله مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، آشکارا خواستار همگرایی «قدرتهای میانی» شدهاند و بسیاری دیگر نیز بدون اعلام رسمی، در حال گسترش همکاریهای متقابل خود هستند. نادیده گرفتن این روند میتواند در بلندمدت برای آمریکا هزینهزا باشد.
قدرتهای میانی در واقع کشورهایی هستند که پس از آمریکا و چین، در میان ۲۰ تا ۳۰ اقتصاد بزرگ جهان قرار میگیرند. بیشتر آنها دموکراسیهای ثروتمند بازارمحور هستند، هرچند برخی مانند عربستان و امارات دولتهای نفتیاند و کشورهایی چون اندونزی و مکزیک نیز در زمره اقتصادهای نوظهور قرار دارند. روسیه و هند نیز گرچه خود را قدرتهای بزرگ میدانند، اما از نظر اقتصادی و نظامی همسطح آمریکا و چین نیستند و ویژگیهایی مشترک با قدرتهای میانی دارند.
ویژگی اصلی قدرتهای میانی این است که هم بیشترین آسیبپذیری را در برابر رقابت قدرتهای بزرگ دارند و هم ابزارهای بیشتری برای محافظت از منافع خود در اختیارشان است. مارک کارنی این وضعیت را چنین توصیف کرده که اگر کشورها «پشت میز نباشند، در منو خواهند بود». قدرتهای بزرگ معمولاً نیازی به قواعد و نهادهای بینالمللی احساس نمیکنند، زیرا این قواعد بیشتر برای محدود کردن دیگران طراحی میشود، در حالی که قدرتهای میانی از نظامهای مبتنی بر قواعد سود میبرند؛ زیرا این نظامها میتوانند رفتار قدرتهای بزرگ را مهار و از منافع آنها محافظت کنند.
بهاعتقاد پولیبیوس، حکومتها بهتدریج از شکلهای مطلوب به شکلهای فاسد تبدیل میشوند و گروههایی که بیشترین منافع و ابزارها را دارند، برای محدود کردن قدرت مطلق تلاش میکنند. این الگو با رفتار کنونی قدرتهای میانی مقایسه میشود که در حال ایجاد شبکهای از روابط افقی میان خود هستند تا وابستگیشان به قدرتهای بزرگ کاهش یابد.
در سالهای اخیر نمونههای متعددی از این همکاریها شکل گرفته است. کانادا با ژاپن شراکت راهبردی جامع ایجاد کرده، مذاکرات اقتصادی گستردهای با هند آغاز کرده و همکاریهای دفاعی و اقتصادی خود با استرالیا را توسعه داده است. اتحادیه اروپا نیز بهدنبال «خودمختاری راهبردی» است و توافقهای گستردهای با مکزیک دنبال میکند. کره جنوبی همکاریهای نظامی خود با اروپا را افزایش داده و امارات نیز در حال بررسی توسعه مشترک جنگنده با کره جنوبی برای کاهش وابستگی به آمریکا است.
این شبکهسازی افقی پیامدهای مهمی برای سیاست خارجی و دفاعی آمریکا دارد. کاهش وابستگی کشورها به تسلیحات آمریکایی میتواند صادرات و سود صنایع دفاعی آمریکا را کاهش دهد و هزینه حفظ توان نظامی این کشور را افزایش دهد. همچنین تنوعبخشی اقتصادی و دفاعی شرکای آمریکا، اهرم فشار واشنگتن بر متحدانش را تضعیف میکند و تشکیل ائتلافهای موردنظر آمریکا را دشوارتر میسازد.
افزایش همکاری میان قدرتهای میانی همچنین موجب پیچیدهتر شدن دیپلماسی آمریکا خواهد شد، زیرا واشنگتن دیگر نمیتواند صرفاً بر روابط دوجانبه سنتی تکیه کند. نظام اتحادهای آمریکا تاکنون بر پایه تضمینهای امنیتی و انتظار تبعیت گسترده متحدان از خواستههای واشنگتن شکل گرفته بود، اما واگذاری مسئولیت بیشتر به متحدان، بدون بازطراحی این نظام، انسجام آن را کاهش میدهد و در مقابل، هماهنگی میان قدرتهای میانی را تقویت میکند.
سیاست خارجی آمریکا ناگزیر است پیچیدهتر و انعطافپذیرتر شود و صرف بیان ترجیحات یا خواستههای واشنگتن دیگر کارایی گذشته را نخواهد داشت. این تحول نیازمند تغییر فرهنگی گستردهای در میان سیاستمداران، کارشناسان، رسانهها و نهادهای آمریکایی است. اگر آمریکا بتواند خود را با واقعیت ظهور قدرتهای میانی تطبیق دهد، امکان ایجاد نوع تازهای از رهبری و ائتلافسازی را خواهد داشت؛ در غیر این صورت، هزینهها و دشواریهای سیاست خارجی آمریکا در آینده افزایش خواهد یافت./ منبع

