آیا دانمارک میتواند از گرینلند در برابر ترامپ دفاع کند
تمرکز دوباره آمریکا بر گرینلند، نه یک رفتار مقطعی، بلکه بازتاب بحرانی عمیق در اعتبار دفاعی اروپا و مفهوم حاکمیت در نظم امنیتی جدید است.
به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «آیا دانمارک میتواند از گرینلند در برابر ترامپ دفاع کند» نوشته کرک فنشر (Kirk Fansher) و منتشرشده در گلوبال سکیوریتی ریویو (Global Security Review) به بررسی شکاف میان ادعای حاکمیت دانمارک بر گرینلند و ناتوانی عملی اروپا در دفاع از این قلمرو راهبردی میپردازد و نشان میدهد که تمرکز دوباره آمریکا بر گرینلند، نه یک رفتار مقطعی، بلکه بازتاب بحرانی عمیق در اعتبار دفاعی اروپا و مفهوم حاکمیت در نظم امنیتی جدید است. در ادامه، خلاصه این یادداشت را میخوانید.
تمرکز دوباره بر گرینلند نه از ذوب یخهای قطبی یا رقابت بر سر عناصر کمیاب، بلکه از نارضایتی دیرینه آمریکا نسبت به تناقضی اروپایی آغاز شد؛ ادعای حاکمیت بر سرزمینی راهبردی در کنار واگذاری مسئولیت دفاعی آن به دیگران. این تناقض در دوره دونالد ترامپ آشکارتر شد، زیرا علاقه صریح او به گرینلند، شکافی را نمایان کرد که دیپلماسی اروپا سالها پنهان نگه داشته بود. بحران گرینلند این واقعیت را برجسته کرد که ایالات متحده دههها هزینه امنیت اروپا را پرداخت کرده، در حالی که دولتهای اروپایی با کاهش سرمایهگذاری دفاعی، بر نظامهای رفاهی و صنعتی متمرکز بودهاند.
گرینلند جایگاهی ژئوپلیتیکی ویژه دارد و در مسیرهای حیاتی قطب شمال و شکاف جیآییواِیکی قرار گرفته است. زیرساختهای هشدار موشکی و فضایی ناتو در این سرزمین مستقر است، اما توافق دفاعی ۲۰۰۴ میان آمریکا و دانمارک، حضور نظامی ایالات متحده را به پایگاه توله محدود میکند. با گشودهشدن مسیرهای دریایی قطب شمال و افزایش رقابت زیرسطحی، اهمیت گرینلند از حاشیه به مرکز منتقل شده است. پرسش اصلی این است که آیا دانمارک و اروپا توان اثبات حاکمیت واقعی بر سرزمینی را دارند که طی قرنها عملا بدون دفاع رها شده است.
بر اساس ماده سوم پیمان ناتو، اعضا موظفاند بهطور مستمر توان دفاع از قلمرو خود را حفظ کنند. از این منظر، دانمارک در ایفای تعهداتش با کاستی جدی روبهرو بوده است. آسیبپذیری و عقبماندگی اقتصادی گرینلند نتیجه یک فرض دیرپا بوده که آمریکا همواره ضامن امنیت اروپا باقی میماند، فرضی که دیگر اعتبار ندارد. در محیط رقابت راهبردی کنونی، حاکمیت صرفا ادعایی حقوقی نیست و نیازمند نمایش عملی قدرت و حضور است.
برداشت رایج از موضع ترامپ، آن را معاملهگرانه یا تحریکآمیز توصیف کرد، اما در لایه عمیقتر، پیام او ساختاری بود. با افزایش اهمیت قطب شمال، گرینلند برای امنیت آمریکای شمالی حیاتیتر شده و باید مسئولیت دفاع و توسعه آن روشن باشد. این تنش بازتاب الگویی پساجنگ سرد است که در آن اروپا نفوذ اقتصادی و حقوقی خود را گسترش داد، اما توان نظامی ناتو تضعیف شد. بحران گرینلند محدودیت این الگو را عیان میکند و اعتبار حاکمیت اروپا را زیر سوال میبرد.
نمونه بریتانیا و واگذاری حاکمیت دیهگو گارسیا به موریس نیز نشان میدهد که دسترسی بدون مالکیت همواره مشروط است. گرینلند و دیهگو گارسیا هر دو نشان میدهند که ارزش راهبردی به دسترسی تضمینشده وابسته است و حاکمیت بدون قدرت شکننده میماند. دفاع مؤثر از گرینلند به نظامیسازی گسترده نیاز ندارد، اما مستلزم حضور پایدار، نیروهای واقعی و یکپارچگی دفاعی است. دانمارک باید نقش رهبری را بپذیرد، حضور ملموس ایجاد کند و دفاع را با توسعه اقتصادی پیوند دهد. تأخیر بیشتر، ادعای حاکمیت اروپا و اعتبار ناتو را تضعیف کرده و در نهایت ایالات متحده را به اقدام یکجانبه سوق میدهد. این وضعیت نشان میدهد که نظم مبتنی بر قواعد بدون پشتوانه قدرت، در برابر واقعیتهای ژئوپلیتیکی ناتوان است.
تمرکز دوباره بر گرینلند نه از ذوب یخهای قطبی یا رقابت بر سر عناصر کمیاب، بلکه از نارضایتی دیرینه آمریکا نسبت به یک تناقض ساختاری در اروپا آغاز شد؛ وضعیتی که در آن حاکمیت بر سرزمینی راهبردی ادعا میشود، اما مسئولیت دفاعی آن عملا به دیگران واگذار شده است. این تناقض در دوره دونالد ترامپ بهطور بیسابقهای آشکار شد، زیرا علاقه صریح او به گرینلند شکافی را نمایان کرد که دیپلماسی اروپایی سالها پنهان نگه داشته بود. بحران گرینلند نشان داد که ایالات متحده دههها هزینه امنیت اروپا را پرداخته، در حالی که بسیاری از دولتهای اروپایی با کاهش سرمایهگذاری دفاعی، منابع خود را صرف نظامهای رفاهی و حمایت صنعتی کردهاند.
گرینلند از نظر ژئوپلیتیکی جایگاهی منحصربهفرد دارد و در مسیرهای حیاتی قطب شمال و شکاف جیآییواِیکی قرار گرفته است. این سرزمین میزبان زیرساختهای مهم هشدار موشکی و فضایی است که برای معماری دفاعی ناتو اهمیت حیاتی دارند. با این حال، توافق دفاعی سال ۲۰۰۴ میان ایالات متحده و دانمارک، حوزه دفاعی آمریکا را به پایگاه توله محدود کرده است. با باز شدن مسیرهای دریایی قطب شمال و افزایش رقابت بر سر زیرساختهای زیردریایی، اهمیت گرینلند دیگر حاشیهای نیست و به مرکز توجه راهبردی منتقل شده است. اکنون این پرسش مطرح است که آیا دانمارک و اروپا میتوانند حداقل حاکمیت عملی بر سرزمینی را نشان دهند که برای حدود ۲۵۰ سال عملا بدون دفاع رها شده است.
بر اساس ماده سوم پیمان ناتو، اعضا موظفاند بهطور مستمر و مستقل توان دفاع از قلمرو خود را حفظ کنند. از این منظر، دانمارک در ایفای تعهداتش با ضعف ساختاری روبهرو بوده است. آسیبپذیری و عقبماندگی اقتصادی گرینلند نتیجه یک فرض دیرپا بوده است؛ اینکه ایالات متحده همواره ضامن امنیت اروپا باقی خواهد ماند. این فرض دیگر معتبر نیست. در محیط رقابت راهبردی جدید که بر فشار مداوم و اقدامات تدریجی استوار است، حاکمیت صرفا یک ادعای حقوقی نیست، بلکه باید از طریق حضور، توان و اراده دفاعی اثبات شود.
موضع ترامپ درباره گرینلند اغلب بهعنوان رفتاری معاملهگرانه یا تحریکآمیز توصیف شد، اما در سطحی عمیقتر، پیام او ساختاری بود. با افزایش فرصتها و تهدیدهای قطب شمال، گرینلند برای امنیت آمریکای شمالی اهمیت بیشتری یافته و مسئولیت دفاع و توسعه آن باید بهطور روشن تعیین شود. این تنش بازتاب الگویی پس از جنگ سرد است که در آن اروپا نفوذ اقتصادی و حقوقی خود را گسترش داد، اما توان نظامی ناتو تضعیف شد. بحران گرینلند محدودیتهای این الگو را آشکار کرده و اعتبار ادعاهای حاکمیتی اروپا را به چالش میکشد.
نمونه واگذاری حاکمیت دیهگو گارسیا از سوی بریتانیا به موریس نیز نشان میدهد که دسترسی بدون مالکیت همواره مشروط و ناپایدار است. گرینلند و دیهگو گارسیا هر دو بر این واقعیت تأکید دارند که ارزش راهبردی به دسترسی تضمینشده وابسته است و حاکمیت بدون قدرت دفاعی شکننده میماند. دفاع مؤثر از گرینلند نیازمند نظامیسازی گسترده نیست، اما به حضور پایدار، نیروهای واقعی و یکپارچگی دفاعی نیاز دارد. دانمارک باید نقش رهبری را بپذیرد، حضور ملموس ایجاد کند و دفاع را با توسعه اقتصادی پیوند دهد. تأخیر بیشتر، اعتبار حاکمیت اروپا و انسجام ناتو را تضعیف میکند و در نهایت ایالات متحده را به اقدام یکجانبه یا بازتعریف تعهدات سوق میدهد. این وضعیت نشان میدهد که نظم مبتنی بر قواعد، بدون پشتوانه قدرت واقعی، در برابر واقعیتهای ژئوپلیتیکی ناتوان است./ منبع



