چرا دموکراسی عقبنشینی کرده است؟
بهگزارش اطلس دیپلماسی، مقالهای با عنوان «چرا دموکراسی عقبنشینی کرده است؟» که بهقلم والتر راسل مید (Walter Russell Mead) در نشریه وال استریت ژورنال (The Wall Street Journal) منتشر شده است، به عقبنشینی دموکراسی در جهان غرب و دلایل شکست جریانهای موسوم به «مرکز حیاتی» (جریانهای میانهرو، متعادل و لیبرالدموکرات) میپردازد. نویسنده استدلال میکند که ناتوانی نخبگان سیاسی در رهبری واقعی، درک ناقص از ماهیت دموکراسی و طرد رأیدهندگان ناراضی، باعث تقویت اقتدارگرایی شده است. در ادامه چکیده این مقاله را میخوانید.
اخیرا در «اجلاس دموکراسی کپنهاگ» شرکت داشتم که میزبان موضوع بررسی وضعیت دموکراسی در غرب بود. این اجلاس که از سال ۲۰۱۸ به ابتکار «آندرس فوگ راسموسن» -نخستوزیر پیشین دانمارک و دبیرکل سابق ناتو- برگزار میشود، محفلی برای نخبگان و حامیان دموکراسی از سراسر جهان است. امسال نیز جمعی از چهرههای برجسته سیاسی و متفکران در این نشست شرکت داشتند؛ اما آنچه بیش از هر چیز بهچشم میآمد، حس شکست و سردرگمی بود.
پرسشی که فضای کنفرانس را تحتالشعاع قرار داده بود این بود که «چرا آدمهای خوب مدام در حال شکست خوردن هستند؟». این شکستها نهفقط در عرصه بینالمللی، که در سیاست داخلی کشورهای غربی نیز قابل مشاهدهاند: شکست «کامالا هریس» در انتخابات ۲۰۲۴ آمریکا، قدرتگیری دوباره دونالد ترامپ، موفقیت و قدرتگیری احزاب راستگرا در اروپا، و احساس ناتوانی از مهار نفوذ اقتدارگرایانی چون شی جینپینگ و ولادیمیر پوتین.
آمار نگرانکنندهای که در این نشست مطرح شد نیز گویای همین وضعیت است: ۷۲ درصد جمعیت جهان اکنون تحت حکمرانی حکومتهای اقتدارگرا زندگی میکنند. با وجود برخی لحظات الهامبخش در اجلاس مانند سخنرانی صریح راسموسن درباره ضرورت افزایش بودجه دفاعی اروپا یا تحلیل «بوریس جانسون» -نخستوزیر پیشین انگلیس- از جنگ اوکراین، فضای کلی نشست حاکی از نوعی بحران درونی میان مدافعان دموکراسی بود.
اما اکنون شاهد وجود یک شکاف عمیق در فهم دموکراسی میان نخبگان سیاسی غرب هستیم. بسیاری از این نخبگان، دموکراسی را نه بهعنوان یک فرآیند (یعنی سازوکار انتخاباتی آزاد و آزادی بیان)، بلکه صرفا بهعنوان نتیجه تعریف میکنند. به بیان دیگر، تنها زمانی یک انتخابات را دموکراتیک میدانند که «افراد درست» پیروز شوند. در این نگاه، پیروزی یک حزب ضد مهاجرت، مخالف سیاستهای تغییر جنسیت، یا منتقد انرژیهای تجدیدپذیر، نشانهای از شکست دموکراسی تلقی میشود.
چنین رویکردی مسیر را برای سرکوب سیاسی هموار میکند. در این چارچوب، توجیهپذیر است که دولتها کاربران منتقد در شبکههای اجتماعی را به جرم انتشار دیدگاههای «ضددموکراتیک» تحت تعقیب قرار دهند یا احزاب و نامزدهایی را که حامل «ایدههای نادرست» هستند از صحنه سیاسی حذف کنند. این در حالی است که دموکراسی واقعی، با وجود همه خطرات و ناکامیها، به معنای پذیرش رأی اکثریت است؛ حتی اگر آن اکثریت به فرد نامطلوبی رای بدهند.
دموکراسی ابزاری برای تحقق «حکومت خوب» نیست، بلکه شیوهای برای تحقق «خودحکومتی» است. در این معنا، دموکراسی بیش از آنکه محافظ ارزشهای نخبگان باشد، بستری است برای اعمال اراده عمومی؛ حتی وقتی عموم مخالف با دیدگاه اجماع عقلا و نخبگان باشد.
با استناد به اندیشههای «الکسی دو توکویل» میتوان اینگونه استدلال کرد که دموکراسی نیرویی مهارناپذیر و انقلابی است؛ جریانی که سنتها را دگرگون میکند و سلسلهمراتبهای پیشین را بر هم میزند. به باور توکویل، نخبگان عاقل باید بهجای ایستادن در برابر این موج، آن را بفهمند، مدیریت کنند و با آن سازگار شوند.
اما آنچه امروز در جهان دموکراتیک میبینیم، خلاف این توصیه است. نخبگان بهجای تلاش برای درک تحولات و پاسخگویی به خواستههای عمومی، مردم را سرزنش میکنند. آنان بهجای آنکه مسئولیت فقدان رهبری را بر عهده بگیرند، تودهها را مقصر معرفی میکنند. در این چارچوب، ضعف رهبری مسئله محوری است: دموکراسی به رهبرانی نیاز دارد که هم واقعیتهای عصر خود را بشناسند و هم قدرتی الهامبخش داشته باشند. وقتی جریان میانهرو نتواند چنین رهبرانی تولید کند، میدان را برای پوپولیستها خالی میگذارد.
باید بسیار توجه داشت که ادامه مسیر فعلی، در شرایط غیبت رهبران نیرومند و سیطره محافظهکاری، و حاکم شدن کهولت و میانمایگی بر نهادهای دموکراتیک، نهتنها بحران اعتماد عمومی را تشدید میکند بلکه راه را برای اقتدارگرایی در لباس دموکراسی هموار میسازد. /منبع



