آمریکاخارجیسیاست داخلی و جامعه

چگونه سرمایه‌داری، دموکراسی را تهدید می‌کند

به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «چگونه سرمایه‌داری، دموکراسی را تهدید می‌کند» نوشته تری ایگلتون (Terry Eagleton)، در نشریه آن‌هرد (UnHerd)، منتشر شده است. این یادداشت با نگاهی انتقادی به نسبت پیچیده و متناقض میان سرمایه‌داری و دموکراسی، استدلال می‌کند که نظام سرمایه‌داری مدرن، به‌ویژه در قالب نولیبرالی آن، با تضعیف بنیان‌های اخلاقی، اجتماعی و سیاسی، عملاً امکان خودسازمان‌دهی دموکراتیک را محدود کرده است. در ادامه، چکیده این مطلب آمده است.


دموکراسی، برخلاف تصوری که صرفاً آن را ابزاری برای اداره کارآمد جامعه می‌داند، شکلی از کنش اخلاقی و فضیلت‌مندانه است که ارزش ذاتی دارد. این نظام، نه‌تنها بر پایه نتایج آن بلکه بر مبنای مشارکت جمعی و شکوفایی انسانی، قابل ارزیابی است. گرچه فیلسوفانی چون ارسطو در مواردی به شایستگی افراد خاص برای حکمرانی اذعان داشتند، اما تأکید آن‌ها بر این بود که مشارکت عمومی در امور سیاسی، بخشی از زندگی خوب و هدف‌مند انسانی است.

دموکراسی بر این اصل استوار است که انسان‌ها ذاتاً اجتماعی‌اند و خواهان زیستن در جامعه‌ای مشترک هستند؛ این دیدگاه در تضاد با نظریه قرارداد اجتماعی متفکرانی مانند هابز و لاک قرار دارد که دولت را ابزاری برای مهار خشونت و حفظ مالکیت فردی می‌دانند. در حالی‌که در نگاه ارسطویی، هدف دولت فراهم‌کردن شرایط لازم برای شکوفایی فردی و جمعی است و یکی از مظاهر این شکوفایی، مشارکت در امور عمومی است.

از این منظر، جامعه مقدم بر فرد در نظر گرفته می‌شود. فردیت، بدون بستر زبانی و اجتماعی، قابل‌تصور نیست و جامعه صرفاً مجموعه‌ای از افراد جداافتاده نیست، بلکه شبکه‌ای از روابط پیچیده میان افراد است. بنابراین دموکراسی نه‌تنها روشی برای تصمیم‌گیری بلکه تجلی خودسازمان‌دهی و بلوغ جمعی است. حتی اگر این فرآیند گاه به تصمیم‌های نادرست بیانجامد، همچنان ضرورتی اخلاقی و وجودی دارد.

با وجود این، تنشی عمیق میان دموکراسی و نظام سرمایه‌داری وجود دارد. در حالی‌که دموکراسی بر پایه خودمختاری و پیش‌بینی‌پذیری عمل می‌کند، بازار سرمایه‌داری – به‌ویژه در شکل نولیبرال آن – نظامی بی‌ثبات، غیرقابل‌کنترل و تابع منطق سودآوری آنی است. آزادی واقعی نیازمند نوعی ثبات است، حال‌آن‌که منطق سرمایه‌داری، زندگی اجتماعی را در معرض تغییرات غیرقابل‌پیش‌بینی قرار می‌دهد و شرایط لازم برای خودفرمانی را تضعیف می‌کند.

در گذشته، طبقه کارگر به‌عنوان عامل بالقوه فروپاشی سرمایه‌داری در نظر گرفته می‌شد، اما امروز خود سرمایه‌داری، بزرگ‌ترین تهدید برای استمرار خویش است. پیچیدگی، جهانی‌شدن، و گمنامی ساختارهای اقتصادی معاصر، مفاهیمی چون آزادی فردی و حاکمیت ملی را تضعیف کرده‌اند. نولیبرالیسم، برخلاف لیبرالیسم کلاسیک که آزادی فردی را ارج می‌نهاد، اکنون در جهت حذف فرد و بازتعریف آزادی به نفع منافع اقتصادی عمل می‌کند.

در نتیجه، مفاهیمی چون خدا، خانواده، جامعه و وطن جای خود را به بی‌ریشگی، بی‌اعتقادی و مصرف‌گرایی داده‌اند و انسان به موجودی گذرا و گسیخته از گذشته و آینده تبدیل شده است. در واکنش به این بحران هویتی، برخی جوامع به گذشته‌ای آرمانی بازمی‌گردند که در آن ارزش‌های سنتی همچون مردسالاری، ملی‌گرایی و دین‌محوری برتری داشتند. این بازگشت اما نه از سر عقلانیت، بلکه پاسخی نوستالژیک به بحران سرمایه‌داری جهانی است.

تعارض اصلی در این‌جاست که سرمایه‌داری و دموکراسی در سطحی بنیادی، ناسازگارند. آن‌چه در دوران لیبرالیسم کلاسیک هم‌زیستی ممکن می‌نمود – یعنی پیوند آزادی اقتصادی با آزادی‌های مدنی – امروز جای خود را به سلطه بی‌چهره شرکت‌های عظیم داده که دیگر ربطی به حقوق مالکیت فردی ندارند. زبان آزادی، به ابزاری برای توجیه نفرت‌پراکنی و بهره‌کشی بدل شده و آنچه باقی مانده، نظامی است که حتی توان پنهان‌کردن تضادهای درونی خود را هم از دست داده است./ منبع

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا