اصل تکمیلی ترامپ برای دکترین مونرو
بهپیروی از روحیه تئودور روزولت، ترامپ میتواند حق مداخله -دیپلماتیک و شاید حتی نظامی- برای جلوگیری از استقرار یک بازیگر رقیب فرامنطقهای در قاره آمریکا را برای خود قائل شود.
به گزارش اطلس دیپلماسی، مقالهای با عنوان «اصل تکمیلی ترامپ برای دکترین مونرو» به قلم جیمز هولمز (James Holmes) در نشنال اینترست (National Interest) منتشر شده است. این مقاله به بررسی اعلامیه مندرج در سند راهبرد امنیت ملی دولت دوم ترامپ (منتشرشده در ۵ دسامبر ۲۰۲۵) پرداخته است. این سند بر احیای و اعمال دکترین مونرو برای بازگرداندن برتری آمریکا در نیمکره غربی تأکید میکند و هدف خود را «محرومکردن رقبای غیرنیمکرهای» (مشخصاً چین و روسیه) از استقرار نیرو یا کنترل داراییهای راهبردی حیاتی در منطقه میداند که از آن به عنوان «اصل تکمیلی ترامپ» یاد میشود. نویسنده با مرور سه فاز تاریخی دکترین مونرو (شامل فاز «سواری مجانی»، «مرد قدرتمند» و «پاسبانی» که توسط تئودور روزولت در سال ۱۹۰۴ معرفی شد)، استدلال میکند که چالش امروز با عصر روزولت متفاوت است، زیرا رقبایی مانند چین از طریق همکاریهای تجاری و رضایت دولتهای آمریکایی نفوذ میکنند، نه از طریق تهاجم یا باجخواهی نظامی. او نتیجه میگیرد که اصل تکمیلی ترامپ باید بهجای اجبار، بر متقاعدسازی دولتهای منطقه برای ترجیح همکاری با آمریکا بر مزایای کوتاهمدت شراکت با چین تکیه کند تا یک تلاش دفاعی جمعی در نیمکره غربی شکل بگیرد. در ادامه، چکیده مطلب آمده است.
راهبرد امنیت ملی دولت دوم دونالد ترامپ، با احیای دکترین مونرو و معرفی «اصل تکمیلی ترامپ»، بهدنبال بازگرداندن اولویت نیمکره غربی در سیاست خارجی آمریکاست. این الحاقیه که هدف آن حفاظت از دسترسی به جغرافیای کلیدی (مانند گرینلند و کانال پاناما) و ممانعت از استقرار نیروها یا کنترل داراییهای حیاتی توسط رقبای غیرنیمکرهای (با اشاره آشکار به چین) است، نشاندهنده یک بازگشت جدی به تمرکز راهبردی منطقهای است. هرچند برخی نظرات ترامپ (مانند تغییر نام خلیج مکزیک) صرفاً شوخیهای متکبرانه است، اما بحثهایی نظیر خرید گرینلند (بهدلیل جبهه شمالی آن نسبت به قطب شمال و شکاف گرینلند-ایسلند-انگلیس) و کنترل کانال پاناما (برای تضمین مسیرهای دریایی حیاتی) کاملاً منطق راهبردی دارند. این تمرکز بر کنترل دو مکان حیاتی، یادآور اقدامات روسای جمهور گذشته آمریکا، بهویژه تئودور روزولت، است.
دکترین مونرو از زمان تدوین توسط جیمز مونرو و جان کوئینسی آدامز در سال ۱۸۲۳، سه مرحله اصلی را پشت سر گذاشته است: مرحله اول: «سواری مجانی» (تا حدود سال ۱۸۹۰) که در آن آمریکا برای اجرای دکترین به قدرت دریایی بریتانیا متکی بود؛ مرحله دوم: «مرد قدرتمند» در دهه ۱۸۹۰ (مانند ماجرای ونزوئلا و گویان بریتانیا) که وزیر امور خارجه وقت آمریکا اعلام کرد واشنگتن عملاً در نیمکره غربی «حاکمیت عملی» دارد؛ و مرحله سوم: «پاسبانی» که توسط الحاقیه روزولت (سال ۱۹۰۴) معرفی شد. روزولت در این الحاقیه، حق مداخله آمریکا در امور آمریکای لاتین را برای جلوگیری از تصرف اراضی توسط قدرتهای اروپایی به بهانه بازپرداخت بدهی اعلام کرد، زیرا او نگران بود که این امر امنیت آبراههای حیاتی، بهویژه با توجه به افتتاح قریبالوقوع کانال پاناما، را بهخطر بیندازد. در آن زمان، روزولت با اعزام ناوگان دریایی، خود را به «پاسبان بینالمللی» منطقه تبدیل کرد، اما عمدتاً به ابزار دیپلماتیک و بازدارندگی تکیه داشت و از زور بهندرت استفاده نمود.
با این حال، شرایط امروز بهطور فاحشی با عصر روزولت متفاوت است؛ در آن زمان، آمریکا از دولتهایی دفاع میکرد که با تجاوز خارجی ناخواسته روبرو بودند، اما چالش امروز ترامپ این است که چه باید کرد اگر یک دولت در نیمکره غربی، یک بازیگر خارجی (مانند چین) را با رضایت کامل به قلمروی حاکمیتی خود بپذیرد؟ در سالهای اخیر، چین از طریق همکاریهای تجاری و اقتصادی، از جمله ساخت بندر کانتینری در پرو، به نفوذ دست یافته و پکن بهجای تهدید نظامی یا باجخواهی، با جذابیتهای اقتصادی رهبران منطقه را بهسوی خود کشانده است. اصل تکمیلی ترامپ، برای موفقیت نمیتواند اجباری یا زورمدارانه باشد، بلکه باید بر رضایت و همکاری متقابل با دولتهای منطقه تکیه کند. بنابراین، دیپلماتهای آمریکایی باید همتایان منطقهای خود را متقاعد سازند که نیات چین میتوانند بهسرعت تغییر کنند و ریسکهای نزدیکی با پکن بر مزایای اقتصادی کوتاهمدت آن برتری دارد. در نهایت، اصل تکمیلی ترامپ میتواند یک تلاش دفاعی نیمکرهای مشترک باشد که دسترسی بیگانگان متخاصم را مدیریت کرده و منافع مشترک را پیش ببرد./ منبع



