جنگ ایران پایان دوران سلطه آمریکا را رقم میزند
جنگ ایران، در جهان معادلات را تغییر داد.
به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «جنگ ایران پایان دوران سلطه آمریکا را رقم میزند» نوشته تریتا پارسی (Trita Parsi) در ریسپانسیبل استیت کرفت (Responsible Statecraft) منتشر شده است. درگیری اخیر با ایران، همراه با تجربیات جنگهای پیشین مانند عراق و افغانستان، محدودیتهای قدرت نظامی آمریکا را در دستیابی به اهداف سیاسی بلندمدت آشکار کرده و نشاندهنده پایان دوران سلطه بلامنازع آمریکاست. تغییر توازن قدرت بینالمللی و ظهور یک نظم بینالمللی چندقطبی و محدود قابلتوجه است. در ادامه، چکیده این مطلب آمده است.
جنگ با ایران، پایان سلطه آمریکا را آنگونه که برای دههها درک میشد، اعلام میکند. این فرض که آمریکا میتواند به طور مداوم نتایج جهانی را از طریق قدرت نظامی غالب شکل دهد، به طور فزایندهای توسط درگیریهای اخیر، از جمله عراق، افغانستان، اوکراین و اکنون ایران، زیر سوال رفته است. این جنگها در مجموع، محدودیتهای نیروی نظامی را در دستیابی به اهداف سیاسی پایدار، حتی زمانی که برتری در میدان نبرد روشن است، برجسته میکنند.
راهبرد کلان آمریکا مدتها بر ایده سلطه استوار بوده است، جایی که قابلیتهای نظامی بیرقیب به آمریکا اجازه میدهد تا ثبات جهانی را حفظ کرده و بر رویدادها در مناطق مختلف تأثیر بگذارد. این رویکرد به این انتظار وابسته بود که تسلط نظامی به کنترل سیاسی ترجمه خواهد شد. با این حال، مداخلات مکرر نشان دادهاند که این ترجمه نه خودکار است و نه قابل اعتماد. عراق نشان داد که حتی پیروزی سریع نظامی نیز تضمینکننده ثبات پس از جنگ نیست. افغانستان نیز همین الگو را تقویت کرد، جایی که حضور طولانی مدت و منابع قابل توجه نتوانستند به یک راهحل سیاسی پایدار منجر شوند.
این جنگ به جای تضعیف ایران، به نظر میرسد انسجام داخلی آن را تقویت کرده است. فشار خارجی، وحدت سیاسی را تقویت کرده و ساختارهای قدرت موجود را سختتر کرده است. این نتیجه با انتظاراتی که تشدید نظامی باعث ایجاد شکافهای داخلی یا بیثباتی حکومت میشود، در تضاد است. در عین حال، فرضیات اولیه در مورد اثربخشی حملات آمریکا به قابلیتهای موشکی و پهپادی ایران بیش از حد اغراقآمیز بودن خود را نشان داده و اعتماد به راهحلهای نظامی را بیشتر کاهش داده است.
پیامدهای منطقهای و جهانی اقتصادی این درگیری نیز قابل توجه است. بازارهای انرژی به شدت واکنش نشان دادهاند و اختلالات در جریان نفت و گاز به نوسانات قیمت و عدم قطعیت اقتصادی گستردهتر دامن زده است. برخلاف جنگهای منطقهای قبلی، تأثیر آن به سرعت به زنجیرههای تأمین جهانی و امنیت انرژی گسترش یافته و درگیری طولانی مدت را برای طیف وسیعی از کشورها پرهزینهتر کرده است.
در عین حال، رفتار کشورهای کوچکتر، نشاندهنده تغییر توازن در سیاست بینالملل است. کشورهایی که با دشمنان قویتر روبرو هستند، به طور فزایندهای به ابزارهای نامتقارن، جغرافیا و مشارکتهای منطقهای برای مقاومت در برابر فشار تکیه میکنند. این امر اثربخشی قدرتنمایی سنتی را کاهش داده و نتایج را نامشخصتر میسازد. برتری نظامی هنوز هم مهم است، اما دیگر برای تضمین انطباق یا تغییر حکومت کافی نیست.
اتحادها نیز در حال انطباق با این محیط هستند. وابستگی به یک ضامن امنیتی واحد در حال بازنگری به نفع رویکردهای متنوعتر و منطقهای است. این به معنای ناپدید شدن اتحادها نیست، بلکه به معنای تبدیل آنها به توافقات انعطافپذیرتر و کمتر مطلق است.
در سراسر این موارد، یک الگوی ثابت پدیدار میشود. برتری نظامی میتواند درگیری را شکل دهد اما نمیتواند به طور قابل اعتمادی نتایج سیاسی را تعیین کند. اشغال، تغییر حکومت و فشار قهری، همگی هنگام مواجهه با تابآوری، سازگاری و راهبرد نامتقارن، با محدودیتهای ساختاری روبرو هستند. نتیجه، پایان نفوذ آمریکا نیست، بلکه تنگتر شدن آنچه آن نفوذ میتواند تنها از طریق زور به دست آورد، است.
مسیر گستردهتر به سمت یک نظم بینالمللی چندقطبی و محدود اشاره دارد. در این محیط، هیچ قدرت واحدی نمیتواند به طور مداوم اراده خود را در سراسر مناطق تحمیل کند. در عوض، نتایج به جای تسلط، از طریق مذاکره، مقاومت و توازن شکل میگیرند. شکاف بین توانایی نظامی و کنترل سیاسی، تنش مرکزی دوران کنونی را تعریف میکند./ منبع



