درسهای شوروی برای ماجرای گرینلند ترامپ
تلاش دولت آمریکا برای تحت فشار قراردادن دانمارک و اروپا در موضوع گرینلند نشانهای از تضعیف نظم فراآتلانتیک و شکاف در روابط سنتی غرب است.
به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «درسهای شوروی برای ماجرای گرینلند ترامپ» نوشته هاوارد دبلیو. فرنچ (Howard W. French) در فارن پالیسی (Foreign Policy) منتشر شده و با مقایسه رفتارهای اخیر ایالات متحده با الگوی افول قدرتهای بزرگ، توضیح میدهد چگونه تلاش دولت آمریکا برای تحت فشار قراردادن دانمارک و اروپا در موضوع گرینلند نشانهای از تضعیف نظم فراآتلانتیک و شکاف در روابط سنتی غرب است. در ادامه، خلاصه این یادداشت را میخوانید.
در تابستان ۱۹۶۸، پانصد هزار نیروی شوروی و متحدان بلوک شرق وارد چکسلواکی شدند تا روند اصلاحات سیاسی و اقتصادی این کشور را که از نظر مسکو تهدیدی برای رهبری آن بر پیمان ورشو بود، سرکوب کنند. در آن زمان این اقدام نمایش موفقیتآمیز قدرت شوروی تلقی شد، زیرا مسکو توانست لیبرالسازی سریع چکسلواکی را متوقف کند و متحدانش را نیز به مشارکت وادارد، اما تاریخ این رویداد را متفاوت ارزیابی کرد؛ دو دهه بعد، موجی گسترده از اعتراضهای مردمی در اروپای شرقی، که به انقلاب مخملی مشهور شد، به پایان چهار دهه کمونیسم انجامید و نشان داد سرکوب ۱۹۶۸سال تنها تأخیری موقت بوده است.
این تجربه تاریخی اکنون در تحلیل رفتارهای اخیر آمریکا اهمیت یافته است. تلاش رئیسجمهور آمریکا برای واداشتن دانمارک و اروپا به پذیرش واگذاری گرینلند، بسیاری را به این نتیجه رسانده که اتحاد فراآتلانتیک دچار شکاف عمیق شده است، اما با این حال، کمتر کسی به شباهت این رفتار با سالهای پایانی قدرتهای رو به افول، مانند شوروی، توجه کرده است. نظم بینالمللی تحت رهبری آمریکا که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت، امروز با سرعتی بیشتر از فروپاشی بلوک شرق دچار تزلزل شده است. در اجلاس داووس، رفتارهای متناقض و جنجالی رئیسجمهور آمریکا موجب شد کانادا و اروپا آشکارا با او مخالفت کنند و درخواست او برای تصاحب گرینلند را رد نمایند.
در سال ۱۹۶۸، نگرانی شوروی درباره «سوسیالیسم با چهره انسانی» در چکسلواکی، انگیزهای ایدئولوژیک و منسجم برای مداخله بود، اما در ماجرای گرینلند، استدلالهای مطرحشده فاقد انسجام مشابهاند. در داووس، رئیسجمهور آمریکا متحدان اروپایی را بهدلیل مهاجرت از کشورهای غیرسفیدپوست تهدید دانست، در حالیکه روسیه در همان زمان جنگی پرهزینه و تهاجمی در اروپا پیش میبرد. او ادعا کرد که تصاحب گرینلند برای تقویت دفاع ناتو ضروری است، اما همزمان سیاستهایی را دنبال کرد که تعهدات امنیتی آمریکا نسبت به اروپا را تضعیف میکند. او تهدید روسیه و چین را بهعنوان توجیه مطرح کرد، اما مواضع متناقضش درباره دموکراسی و انرژی فسیلی این ادعاها را بیاعتبار ساخت. در همین حال، چین در صنایع آینده مانند خودروهای برقی، باتریهای پیشرفته و انرژیهای تجدیدپذیر از اروپا و آمریکا پیشی گرفته است.
آینده غرب در چنین شرایطی نامشخص است. پروژه فراآتلانتیکی که طی ۸۰ سال گذشته تحت رهبری آمریکا شکل گرفته بود، اکنون با بحرانهای عمیق روبهروست. روابط سیاسی و اقتصادی که زمانی ستونهای اتحاد دو سوی اقیانوس اطلس بودند، امروز آسیب دیدهاند و بیاعتمادی در حال گسترش است. در سال ۱۹۶۸، مردم اروپا علیه اشغال چکسلواکی اعتراض کردند، اما امروز رهبران اروپایی خود در برابر رفتارهای آمریکا ایستادهاند. آنها به این نتیجه رسیدهاند که آمریکا دیگر همان متحد قابل اتکای گذشته نیست و شاید هرگز به آن نقش بازنگردد.
پرسشهای مهمی درباره آینده مطرح است: آیا اروپا میتواند ساختار امنیتی کافی برای مقابله با تهدیدهای روسیه و رفتارهای غیرقابل پیشبینی آمریکا ایجاد کند؟ آیا دموکراسیهای اروپایی در برابر گرایشهای راستگرایانه مقاومت خواهند کرد؟ آیا چین با الهام از رفتار آمریکا، ادعای سلطه منطقهای خود را تشدید خواهد کرد و امنیت آسیا را به خطر خواهد انداخت؟ آیا قدرتهای میانی مانند کانادا قادر خواهند بود نظم جهانی در حال فروپاشی را ترمیم کنند؟ و آیا کشورهای جنوب جهانی میتوانند در میان جنگها، هزینههای نظامی و کاهش کمکهای اقتصادی، راهی برای توسعه بیابند؟
در سال ۲۰۱۷، رئیسجمهور چین از «تغییراتی بزرگ در یک قرن» سخن گفت. با توجه به افول رهبری آمریکا و آشفتگیهای ناشی از آن، این ارزیابی دیگر اغراقآمیز بهنظر نمیرسد./ منبع



