سیاست داخلی و جامعه

چرا برخی مهاجران علیه کشورشان می شوند؟

 زوایای روان‌شناختی نفرت برخی مهاجران از وطن بررسی می‌شود.

به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با ‌عنوان «چرا برخی مهاجران علیه کشورشان می‌شوند؟» به قلم علی مفتح در دیپلماسی ایرانی منتشر شده است، این یادداشت دلایل روان‌شناختی و اجتماعی بدگویی و حتی تخریب میهن توسط برخی مهاجران، به‌ویژه در پیوند با بحران هویت و تلاش برای مشروعیت‌بخشی به تصمیم مهاجرت را واکاوی می‌کند. در ادامه، چکیده این مطلب آمده است.

جامعه‌شناسان سال‌هاست از «بحران هویت جامعه مهاجران» سخن می‌گویند؛ مهاجر نه متعلق به میهن است و نه کاملاً در سرزمین جدید پذیرفته شده و در تعلیقی میان «خود سابق» و «خود جدید» قرار دارد. فرآیند «بازسازی هویت» دردناک است؛ زبان، شبکه اجتماعی، ارزش‌ها و حتی زبان بدن دگرگون شده و معنای موفقیت و عزت‌نفس مهاجر را تغییر می‌دهد. هنگامی که فرد نمی‌تواند با بخش مهمی از هویت خود کنار بیاید، آن را نابود می‌کند؛ میهن، به‌عنوان بخشی از «خود»، باید حذف شود تا هویت جدید پایدار بماند. نابودی نمادین میهن به‌معنای نابودی «خود سابق» است؛ خودی که یادآور رنج‌ها و گذشته‌ای است که فرد نمی‌خواهد به آن بازگردد. او برای رهایی از تلخی گذشته، همه چیز را خراب می‌کند تا راه بازگشتی نماند و مسئولیت گذشته نیز منتفی شود. مهاجر از خود می‌پرسد: «اگر می‌توانستم در کشورم موفق شوم، چرا مهاجرت کردم؟» این دوگانگی، گاه مهاجر را وامی‌دارد تا نام و ظاهر خود را تغییر داده و از زبان مادری فاصله بگیرد تا مسئولیتی نسبت به گذشته احساس نکند؛ مهاجر از میهن دل نمی‌کند، بلکه از دل خود دل می‌کند.

مهاجران برای اثبات «درست بودن تصمیم» خود به مشروعیت‌بخشی زیستی-اجتماعی نیاز دارند. اگر میهن پایدار و محترم باقی بماند، روایت مهاجر مخدوش می‌شود و این پرسش مطرح می‌گردد: «اگر آنجا این‌قدر بد نبود، چرا رفتی؟» مهاجر بدون سرمایه نمادین (اعتبار، شهرت، آبرو) وارد جامعه جدید می‌شود. برای کسب اعتبار و نفوذ، مهاجر مجبور به «داستان‌بافی» شده و خود را قهرمان جلوه می‌دهد. او هویت و میهن پیشین را تخریب کرده و باید این روایت نابودی را به دیگران نیز ارائه دهد تا از «ناهماهنگی شناختی» (تنش ذهنی ناشی از باورهای متناقض) رهایی یابد. ارائه تصویر «غیر قابل زندگی بودن میهن» در خارج، تجلی تصویر درونی تخریب میهن است که برای رهایی از برزخ دوهویتی ساخته شده است.

مهاجر نمی‌خواهد مورد ترحم قرار گیرد؛ او به‌دنبال احترام است. بنابراین، داستان رنج را به روایتی حماسی تبدیل می‌کند تا «اعتبار رنج» کسب کند؛ این اعتبار در بسیاری از جوامع مقبول است، زیرا رنج همواره دلایل اجتماعی دارد و رفع آن مسئولیت اجتماع است. کسی که رنج دیده، حق بیشتری برای سخن گفتن و نفوذ می‌یابد. این روایت به مهاجر امکان می‌دهد تا مورد تأیید قرار گیرد؛ جمله «عجب تصمیم شجاعانه‌ای گرفتی» تخریب میهن و فرد را تأیید می‌کند. این میل به تأیید تا جایی پیش می‌رود که پیشرفت کشور خود، مهاجر را مضطرب می‌کند، زیرا درک واقعیت توسط جامعه مقصد، قهرمان داستان بودن او را به‌خطر می‌اندازد. از این رو، ممکن است برای ادامه تأیید داستان رنج و قهرمانی، حتی به نابودی علنی کشور خود گام بردارد.

نمایش موفقیت، سازوکاری دفاعی برای حفظ هویت است. حضور مردم داخل کشور، آینه‌ای است که یادآور تصمیمی است که مهاجر باید آن را «درست» نگه دارد. اگر مردم در کشور دوام بیاورند و احساس خوشی کنند، این تصویر به مهاجر القا می‌کند که شاید ترک میهن انتخابی عجولانه بوده است. برای رهایی از این تنش، ذهن به «پیروزی از راه مقایسه منفی» پناه می‌برد؛ با شکست خوردن دیگری (میهن)، مهاجر در جایگاه «برنده اخلاقی» قرار می‌گیرد. این خواست می‌تواند جنون‌آمیز شده و به تلاش برای بمباران و کشتار میهن منجر شود تا با دیدن شکست همگان، زنده ماندن خود را تأیید کند. مهاجری که راوی داستان‌های خودساخته است، به میهن شکست‌خورده نیاز دارد تا قهرمان باشد و از پاسخ‌دادن به سؤال «آیا واقعاً ارزشش را داشت» فرار کند.

سرزمین مادری، نه «زمین» که «خاک» است و بخشی از تاروپود وجودی انسان است. انسان در سرزمین مادری زندگی نمی‌کند؛ این سرزمین مادری است که در انسان زندگی می‌کند. مهاجرت، بافت احساسی گذشته را دگرگون کرده و خاطرات را در حالت زمستانی و بی‌جان نگه می‌دارد. این تفاوت میان فرد محلی و مهاجر است؛ میهن جایی است که ما را تعریف می‌کند. اینجاست که رابطه مهاجر با میهن، رابطه عشق و نفرت می‌شود؛ بخشی از وجودش در خاک مانده و در عین حال، آن را در درون تخریب کرده است. حسرت با نفرت همراه می‌شود؛ «اگر قرار است من به معشوق نرسم، پس هیچ‌کس نباید به آن برسد.» مهاجر به‌دلیل پوچی وجودی، با خود بیگانه می‌شود و به «حسادت وجودی» نسبت به شیوه بودن هم‌میهنانش دچار می‌گردد و تلاش می‌کند تمام امکان زیست را در میهن نابود کند، تا انتقام جمعی بگیرد.

فشار گروهی و هنجارهای جامعه جدید عامل تشدیدکننده است؛ مهاجر مجبور است با تمکین به ارزش‌های جامعه مقصد، نقش نمادی مورد انتظار را ایفا کند. کشور مقصد، مهاجر را تنها وسیله‌ای کاربردی می‌بیند و رابطه، همیشه منفعت‌گرا است. جامعه مهاجرتی باید به‌عنوان ویترین تبلیغاتی عمل کند که خوبی‌های مقصد و بدی‌های مبدأ را عرضه کند. هرگونه انفعال، نشانه‌ای از خیانت به ارزش‌های جامعه مقصد تلقی می‌شود و مهاجر برای کسب تأیید، وفاداری بیش‌تری نسبت به محلی‌ها نشان می‌دهد و احساسات جمعی مانند نفرت را می‌پذیرد. شبکه‌های اجتماعی این ساختار را تشدید می‌کنند؛ مهاجری که بخواهد مخالفت کند، برای مهاجر نفرت‌پراکن گزینه‌ای مطلوب است تا خود را به‌عنوان نگهبان ارزش‌های جامعه مقصد معرفی کند و در دام دیگری گرفتار شود./ منبع

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا