بازتولید مداخلهگری آمریکا از آفریقا تا اروپا و پروندههای صلح
تحولات هفته منتهی به ۲۹ دسامبر ۲۰۲۵ را میتوان نشانه ورود سیاست خارجی ایالات متحده به مرحلهای تازه، اما آشنا دانست: ترکیب مداخله نظامی مستقیم، فشار سیاسی بر متحدان، و بهرهبرداری تبلیغاتی از دیپلماسی صلح. در این الگو، آمریکا نهتنها در برابر رقبای خود، بلکه حتی در قبال شرکا و متحدان سنتیاش، رویکردی تهاجمیتر و بی پروا در پیش گرفته است. آنچه این مرحله را متمایز میکند، سرعت بالای کنشها و فقدان تلاش جدی برای اجماعسازی یا مشروعیتبخشی چندجانبه است؛ گویی سیاست خارجی ایالات متحده بار دیگر به منطق «اقدام سریع، توجیه پسینی» بازگشته است.
در آفریقا، حمله نظامی آمریکا به نیجریه با ادعای مقابله با داعش، نشان میدهد که ماشین جنگی دولت ترامپ نهتنها متوقف نشده، بلکه پس از یک دوره وقفه، با شدت و صراحت بیشتری در حال فعال شدن است. در اروپا، اتهامزنی آشکار معاون رئیسجمهور آمریکا به دولتها و نهادهای اروپایی، پرده از مرحلهای جدید از مداخلهگری واشنگتن در سیاست داخلی متحدانش برمیدارد. همزمان، در سطح جهانی، ترامپ تلاش میکند با برجستهسازی مجموعهای از «توافقهای صلح»، خود را بهعنوان معمار ثبات معرفی کند؛ توافقهایی که در عمل، بیش از آنکه بر حل ریشهای منازعات استوار باشند، واجد کارکرد نمایشی و تبلیغاتیاند.
محور اول: نیجریه در تیررس واشنگتن؛ بازگشت مداخله نظامی آمریکا زیر پوشش «جنگ با تروریسم»
حمله هوایی ایالات متحده به اهدافی در نیجریه با ادعای مقابله با داعش، نخستین نشانه جدی از بازگشت فعالانه آمریکا به مداخلات نظامی مستقیم در آفریقا در دوره جدید ریاستجمهوری ترامپ است. این اقدام، نه در چارچوب یک مأموریت چندجانبه، نه با مجوز آشکار نهادهای بینالمللی، و نه حتی با اجماع منطقهای انجام شد؛ بلکه تصمیمی یکجانبه بود که بیش از هر چیز، به منطق امنیتی دولت ترامپ شباهت دارد.

تحلیل این اقدام نشان میدهد که نیجریه، با وجود پیچیدگیهای قومی، مذهبی و امنیتی داخلی، بار دیگر بهعنوان صحنهای مناسب برای نمایش قدرت سخت آمریکا انتخاب شده است. واشنگتن، با تقلیل بحرانهای ساختاری نیجریه به مسئله «تروریسم داعش»، زمینه را برای توجیه مداخله نظامی خود فراهم کرده؛ در حالی که تجربه سالهای گذشته نشان داده است که چنین رویکردی نهتنها به تضعیف ریشههای ناامنی منجر نمیشود، بلکه اغلب به تشدید بیثباتی و فرسایش دولتهای محلی میانجامد. نکته قابل توجه آن است که این حمله، بیش از آنکه در خدمت امنیت نیجریه باشد، حامل پیام سیاسی به مخاطبان داخلی و خارجی ترامپ است: ماشین جنگی آمریکا دوباره آماده حرکت است. این پیام، هم برای رقبا و هم برای متحدان ارسال میشود؛ پیامی مبنی بر اینکه دولت ترامپ در استفاده از نیروی نظامی تردید نخواهد کرد، حتی اگر هزینههای بلندمدت آن به دیگران تحمیل شود.
در سطح گفتمانی، آمریکا این اقدام را ذیل «حفاظت از مسیحیان» و «مبارزه با تروریسم جهانی» صورتبندی میکند، در حالی که بسیاری از نخبگان آفریقایی و تحلیلگران مستقل، آن را تداوم نگاه امنیتی–استعماری به قاره آفریقا میدانند؛ نگاهی که بحرانهای پیچیده را به تهدیدهای سادهشده امنیتی فرو میکاهد.
محور دوم: از اتحاد تا مداخله؛ چگونه واشنگتن با اتهامزنی به اروپا وارد منازعات داخلی متحدانش میشود.
در تحولی کمسابقه، معاون رئیسجمهور آمریکا طی هفته گذشته، دولتها و نهادهای اروپایی را به ناتوانی، فساد سیاسی و انحراف از ارزشهای دموکراتیک متهم کرد؛ اظهاراتی که از منظر روابط فراآتلانتیک، یک عبور آشکار از خطوط عرفی دیپلماسی محسوب میشود. او بهطور مشخص مدعی شد که «جریانهای اسلامگرا» در حال نفوذ سازمانیافته به ساختارهای رسمی اتحادیه اروپا هستند و با تصاحب مناصب اداری و تصمیمساز، در حال تغییر جهتگیریهای سیاسی و ارزشی این نهادها از دروناند. این موضعگیریها صرفاً انتقاد سیاسی نیست، بلکه نوعی مداخله گفتمانی در سیاست داخلی اروپا به شمار میرود که عملاً مشروعیت نهادهای اروپایی را زیر سؤال میبرد و شکافهای هویتی و امنیتی موجود در این قاره را تشدید میکند.
تحلیل این روند نشان میدهد که واشنگتن، در چارچوب راهبرد جدید خود، اروپا را نه صرفاً شریک، بلکه بازیگری نیازمند «هدایت» تلقی میکند. این رویکرد، بهویژه در شرایطی که اروپا با بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و امنیتی داخلی دستوپنجه نرم میکند، میتواند به تضعیف استقلال راهبردی این قاره منجر شود. آمریکا با برجستهسازی ناکارآمدی اروپا، همزمان دو هدف را دنبال میکند: از یکسو، توجیه نقش رهبری خود در جهان غرب، و از سوی دیگر، اعمال فشار سیاسی برای همسوسازی بیشتر اروپا با اولویتهای واشنگتن. در این میان، شکافهای داخلی اروپا به فرصتی برای نفوذ بیشتر آمریکا تبدیل شدهاند.

در سطح گفتمانی، دولت ترامپ این مداخلات را ذیل «دفاع از دموکراسی واقعی» و «مبارزه با نخبگان ناکارآمد» صورتبندی میکند؛ در حالی که بسیاری از سیاستمداران اروپایی، آن را نقض اصل حاکمیت و نشانهای از نگاه ابزاری آمریکا به متحدانش میدانند.
تمرکز ویژه: «توافقهای صلح قلابی» ترامپ؛ دیپلماسی نمایشی بهمثابه ابزار قدرت
یکی از برجستهترین تحولات این هفته، تلاش گسترده ترامپ برای معرفی خود بهعنوان معمار مجموعهای از توافقهای صلح در پروندههایی چون غزه، اوکراین و حتی منازعات آفریقایی است. این توافقها، اگرچه در سطح رسانهای پررنگ شدهاند، اما در عمل فاقد پشتوانههای سیاسی، امنیتی و اجتماعی لازم برای پایداریاند.
تحلیل ماهیت این توافقها نشان میدهد که هدف اصلی آنها نه حل ریشهای منازعات، بلکه تولید تصویر یک رئیسجمهور «صلحساز» است. این توافقها غالباً بدون مشارکت واقعی طرفهای درگیر، بدون توجه به عدم توازن قدرت، و بدون سازوکارهای اجرایی روشن طراحی شدهاند. در نتیجه، بیش از آنکه صلحآفرین باشند، به تعلیق موقت بحرانها میانجامند.
در پرونده غزه، تمرکز بر آتشبسهای شکننده بدون پرداختن به ریشههای اشغال و محاصره، عملاً به بازتولید چرخه خشونت منجر میشود. در اوکراین، طرحهای صلح پیشنهادی، بیش از آنکه تضمینکننده امنیت پایدار باشند، بازتابدهنده خستگی غرب از جنگاند. حتی در آفریقا، توافقهای پیشنهادی، اغلب از بالا و بدون درک واقعیتهای محلی تحمیل میشوند.

در سطح گفتمانی، ترامپ این توافقها را بهعنوان نشانه «توان معاملهگری» خود عرضه میکند، در حالی که منتقدان آنها را دیپلماسی نمایشی و ابزاری برای کسب مشروعیت سیاسی داخلی میدانند. این شکاف گفتمانی، نشان میدهد که صلح در این چارچوب، نه یک هدف پایدار، بلکه یک ابزار قدرت است.
برآیند و چشمانداز
برآیند تحولات این هفته نشان میدهد که سیاست خارجی آمریکا در دوره جدید ترامپ، بر سه ستون استوار است: مداخله نظامی سریع، فشار سیاسی بر متحدان، و دیپلماسی نمایشی. این ترکیب، اگرچه در کوتاهمدت قدرت مانور واشنگتن را افزایش میدهد، اما در بلندمدت به فرسایش اعتماد، افزایش بیثباتی و تضعیف نظم بینالمللی منجر خواهد شد.
در چشمانداز پیشرو، احتمال گسترش این الگو به دیگر مناطق جهان وجود دارد. در چنین شرایطی، بازیگران میانی و منطقهای، بیش از گذشته نیازمند هوشیاری راهبردیاند تا به ابزارهای مصرفشدنی در معادلات قدرتهای بزرگ تبدیل نشوند. اطلس این هفته، هشداری است درباره بازگشت سیاست قدرت عریان، در پوشش امنیت و صلح.



