اختصاصی اطلس

آتش‌بس‌های شکننده؛ ابزار بازآرایی قدرت در غرب آسیا

پرونده لبنان نشان می‌دهد توقف نسبی درگیری، بدون حل مسئله امنیت و مشروعیت، می‌تواند به میدان تازه‌ای برای نبرد روایت‌ها تبدیل شود.

در ۶ ژوئیه، هم‌زمان با بازگشت تدریجی خانواده‌ها به خانه‌های ویران‌شده در جنوب لبنان پس از آتش‌بس، حمله‌ای در منطقه نبطیه چهار کشته برجای گذاشت که یکی از آنان مدیر یک مدرسه بود. این رخداد در شرایطی روی داد که صدها هزار نفر، با وجود نگرانی از بازگشت درگیری، به شهرها و روستاهای جنوبی بازگشته‌اند تا زندگی و کسب‌وکار خود را از نو آغاز کنند. تضاد میان بازگشت مردم و تداوم حملات، نشان می‌دهد آتش‌بس لزوماً به معنای پایان بحران نیست؛ گاه فقط شکل بحران را تغییر می‌دهد.

تحولات غرب آسیا در سال‌های اخیر نشان داده است که رقابت قدرت‌ها دیگر صرفاً در میدان نظامی یا در دیپلماسی رسمی جریان ندارد. این رقابت، به‌طور فزاینده، به حوزه ادراک عمومی، روایت‌سازی و مدیریت محاسبات اجتماعی نیز منتقل شده است. در چنین چارچوبی، جنگ شناختی به معنای استفاده سازمان‌یافته از رسانه، پیام‌های سیاسی، فشار روانی و بازنمایی گزینشی رخدادها برای تغییر برداشت جامعه از تهدید، امنیت، هزینه و امید است. هدف آن، بدون نیاز به یک پیروزی نظامی قاطع، می‌تواند تضعیف اراده سیاسی و تغییر موازنه راهبردی باشد.

پیام اصلی این یادداشت آن است که آتش‌بس‌های شکننده در منطقه، هنگامی که با ترتیبات امنیتی یک‌طرفه و روایت‌سازی هدفمند همراه می‌شوند، فقط ابزار توقف جنگ نیستند؛ بلکه می‌توانند به سازوکاری برای بازتعریف مشروعیت بازیگران، محدودسازی ظرفیت‌های مقاومت و بازآرایی تدریجی قدرت تبدیل شوند. پرونده لبنان، نمونه روشن این روند است و تحولات قفقاز جنوبی نیز نشان می‌دهد که همین منطق، با زبانی متفاوت، در رقابت بر سر مسیرها و ترتیبات ژئوپلیتیکی دنبال می‌شود.

آتش‌بس؛ از توقف درگیری تا بازتعریف مشروعیت

در لبنان، آتش‌بس و طرح‌های مهار تنش در ظاهر با هدف جلوگیری از گسترش جنگ و بازگرداندن ثبات پیگیری می‌شوند. با این حال، تجربه هفته‌های اخیر نشان می‌دهد که میان توقف موقت درگیری و رسیدن به یک نظم پایدار فاصله زیادی وجود دارد. آتش‌بس اعلام‌شده در ۱۹ ژوئن نیز نتوانست مانع تداوم حملات و اختلاف بر سر حضور نیروهای اسرائیلی، خلع سلاح حزب‌الله و ترتیبات امنیتی جنوب لبنان شود. اسرائیل همچنان بر حفظ حضور خود در بخش‌هایی از جنوب لبنان و تداوم فشار برای حذف توان نظامی حزب‌الله تأکید کرده است.

طبیعی است که حامیان این ترتیبات استدلال کنند تثبیت اقتدار دولت لبنان، استقرار ارتش در جنوب و محدودشدن فعالیت نیروهای مسلح غیردولتی، پیش‌شرط کاهش خشونت و حفاظت از غیرنظامیان است. این استدلال را نمی‌توان به‌سادگی نادیده گرفت؛ جامعه‌ای که سال‌ها زیر سایه جنگ، آوارگی و ویرانی زندگی کرده، حق دارد امنیت و ثبات بخواهد. اما ضعف این دیدگاه آنجاست که آتش‌بس را جدا از توازن واقعی قدرت و بدون توجه به تعهدات متقابل می‌بیند. هنگامی که فشار برای خلع سلاح یک بازیگر ادامه دارد، اما خروج نیروهای خارجی، توقف حملات و تضمین امنیت غیرنظامیان هم‌زمان و روشن نیست، آتش‌بس می‌تواند از ابزار صلح به ابزار اعمال فشار سیاسی تبدیل شود.

در چنین وضعیتی، مسئله فقط کنترل میدان نیست؛ کنترل روایت نیز اهمیتی تعیین‌کننده دارد. اگر افکار عمومی به این جمع‌بندی سوق داده شود که مقاومت صرفاً منشأ هزینه و ناامنی است و تنها مسیر ثبات، پذیرش ترتیبات بیرونی است، بخش مهمی از نبرد پیش از آنکه در میدان نظامی تعیین شود، در سطح ادراک اجتماعی پیش رفته است. در مقابل، اگر جامعه بتواند میان اصل ضرورت صلح و پذیرش یک نظم نابرابر تمایز بگذارد، امکان تحمیل راه‌حل‌هایی که ظاهر تنش‌زدا اما باطن محدودکننده دارند، کاهش می‌یابد.

از همین رو، سرمایه نمادین و اجتماعی نیروهای مقاومت فقط یک مسئله عاطفی نیست. پیوندهای هویتی، حافظه جنگ، تجربه مقاومت در برابر اشغال و بسیج اجتماعی پیرامون رهبران و چهره‌های شاخص، در عمل بخشی از توان بازتولید مشروعیت سیاسی را شکل می‌دهد. جنگ شناختی معمولاً دقیقاً همین سرمایه را هدف می‌گیرد: از بی‌اعتبارسازی رهبران و نمادها تا بازنمایی مقاومت به‌عنوان مانع رفاه، توسعه و ثبات. نبرد اصلی در اینجا فقط بر سر کنترل سرزمین نیست؛ بر سر تفسیر واقعیت سیاسی است. هر طرفی که بتواند هزینه، فایده، تهدید و امید را در ذهن جامعه بازتعریف کند، بخشی از موازنه قدرت را به نفع خود تغییر داده است.

قفقاز؛ وقتی ژئوپلیتیک با زبان اتصال عرضه می‌شود

همین منطق را می‌توان در قفقاز جنوبی نیز مشاهده کرد، هرچند ابزارها و بازیگران آن متفاوت‌اند. بحث کریدورها و مسیرهای ترانزیتی میان ارمنستان و جمهوری آذربایجان صرفاً یک موضوع اقتصادی یا لجستیکی نیست. این مسیرها با نفوذ بازیگران فرامنطقه‌ای، بازتعریف معماری امنیتی منطقه و جایگاه ایران در پیرامون ژئوپلیتیکی خود پیوند دارند. آمریکا در توافق سال گذشته میان ارمنستان و جمهوری آذربایجان، حقوق توسعه ویژه‌ای برای مسیر ترانزیتی پیشنهادی به دست آورد و اتحادیه اروپا نیز در ابتدای ژوئیه از بسته جدیدی برای تقویت اتصال حمل‌ونقلی، انرژی و دیجیتال در قفقاز جنوبی خبر داد.

برای ایران، اهمیت این مسئله به ترانزیت محدود نمی‌شود. هر بازتنظیم مسیر که به کاهش عمق ژئوپلیتیکی، محدودسازی پیوندهای منطقه‌ای یا تثبیت نقش بازیگران رقیب در پیرامون مرزهای ایران بینجامد، پیامدهای راهبردی مستقیمی خواهد داشت. با این حال، چنین تغییراتی معمولاً در زبان «توسعه»، «اتصال منطقه‌ای» و «الزام صلح» عرضه می‌شوند. این واژگان لزوماً نادرست نیستند، اما می‌توانند لایه ژئوپلیتیکی تصمیم‌ها را پنهان کنند. هنگامی که یک تغییر راهبردی فقط به‌عنوان پروژه اقتصادی یا ضرورت صلح بازنمایی شود، مقاومت ادراکی جامعه و حتی بخشی از نخبگان در برابر پیامدهای بلندمدت آن کاهش می‌یابد.

در هر دو پرونده، لبنان و قفقاز، مسئله اصلی این نیست که آتش‌بس یا اتصال منطقه‌ای ذاتاً نامطلوب‌اند. مسئله آن است که هیچ‌کدام را نباید جدا از توازن قدرت، منافع بازیگران و روایت‌هایی که برای مشروعیت‌بخشی به آن‌ها ساخته می‌شود، تحلیل کرد. صلح پایدار به معنای توقف صداهای جنگ نیست؛ صلح زمانی پایدار است که امنیت، حاکمیت و حق تصمیم‌گیری بازیگران محلی به‌طور متوازن در آن لحاظ شود.

از این منظر، ایران با دو مسیر محتمل روبه‌روست. در مسیر نخست، فشارهای اقتصادی، امنیتی و رسانه‌ای می‌توانند جامعه را به این برداشت برسانند که عقب‌نشینی از مؤلفه‌های قدرت منطقه‌ای تنها راه کاهش هزینه‌هاست. پیامد چنین وضعیتی، فرسایش پیوند میان میدان، دیپلماسی و افکار عمومی خواهد بود. در مسیر دوم، جامعه و نخبگان میان رخداد واقعی و روایت جهت‌دار تمایز می‌گذارند؛ ضرورت کاهش تنش را می‌پذیرند، اما آن را با پذیرش نظم نابرابر یکی نمی‌گیرند.

تحقق مسیر دوم به انکار مشکلات داخلی یا نادیده‌گرفتن هزینه‌های منازعه نیاز ندارد. برعکس، مستلزم دیپلماسی عمومی شفاف، تحلیل مستند، سواد رسانه‌ای، رصد مستمر روایت‌های رسانه‌ای و توضیح صادقانه پیامدهای هر تصمیم برای افکار عمومی است. جامعه‌ای که اطلاعات دقیق‌تری درباره اهداف بازیگران، هزینه‌های واقعی بحران و گزینه‌های پیش‌رو داشته باشد، کمتر در معرض دوقطبی‌های کاذبی مانند «امنیت یا رفاه» و «مقاومت یا توسعه» قرار می‌گیرد.

غرب آسیا در مرحله‌ای قرار دارد که در آن جنگ و صلح، ثبات و بحران، و امنیت و ناامنی، فقط در میدان تعیین تکلیف نمی‌شوند؛ این مفاهیم هم‌زمان در ذهن جامعه نیز بازتعریف می‌شوند. آتش‌بس‌ها، کریدورها و ترتیبات امنیتی زمانی معنای راهبردی کامل خود را آشکار می‌کنند که در کنار بعد میدانی، در چارچوب نبرد روایت‌ها نیز دیده شوند. مسئله اصلی برای ایران صرفاً مقابله با تهدیدهای سخت نیست؛ بلکه حفظ حاکمیت شناختی و جلوگیری از تقلیل واقعیت‌های پیچیده منطقه به روایت‌های ساده‌سازی‌شده است. آینده موازنه قدرت در غرب آسیا نه فقط در نتیجه نبردهای میدانی، بلکه در سرنوشت نبردی رقم می‌خورد که بر سر تفسیر همان نبردها در ذهن‌ها جریان دارد.

علی رحیمی‌پور، کارشناس ارشد روابط بین‌الملل و مدیریت دفاعی

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا