ضد امپریالیسم چه دستاوردی برای ایران داشته است؟
سیاست ضد امپریالیستی صرفاً به انزوای استراتژیک و فروپاشی اقتصاد ایران منجر شده است.
به گزارش اطلس دیپلماسی یادداشتی با عنوان «ضد امپریالیسم چه دستاوردی برای ایران داشته است؟» نوشته آرش عزیزی (Arash Azizi) در نشریه آتلانتیک (The Atlantic) منتشر شده است. این مطلب با رویکردی انتقادی استدلال میکند که سیاست خارجی تقابلجویانه و ایدئولوژیک تهران به جای تامین استقلال ملی, به انزوای عمیق استراتژیک, بحرانهای اقتصادی و مداخله در جنگهای منطقهای انجامیده و در قیاس با موازنه قدرت در دوران پیش از انقلاب, حاکمیت ملی را تضعیف کرده است. در ادامه, چکیده این یادداشت را میخوانید.
طی دهههای اخیر, جامعه با افول شدید اقتصادی, فشارهای روزافزون اجتماعی-سیاسی و انزوای گسترده بینالمللی مواجه بوده است و اکنون نیز کشور درگیر جنگی فرسایشی و بدون چشمانداز پایان روشن است. با وجود این واقعیتهای تلخ و غیرقابل انکار, این ناکامیهای ساختاری اغلب به عنوان بهای گریزناپذیرِ مقاومت سازشناپذیر در برابر امپریالیسم آمریکا و تحریمهای غرب توجیه میشود. اما بررسی دقیقتر سیر تاریخی و استراتژیک نشان میدهد که این رویکرد تقابلجویانه, در عمل کمکی به حفظ حاکمیت ملی, استقلال واقعی یا تامین منافع کلان کشور نکرده است.
در دوران پیش از دگرگونیهای سال ۱۳۵۷, سیستم حاکم با وجود اتحاد استراتژیک و نزدیک با ایالات متحده آمریکا, رویکردی عملگرایانه و منعطف در سیاست خارجی اتخاذ کرده بود که تحلیلگران آن را «عدم تعهد دوفاکتو» مینامند. در آن مقطع تاریخی, با بهرهگیری هوشمندانه از رقابتهای ژئوپلیتیک دوران جنگ سرد میان واشنگتن و مسکو, منافع ملی به شکل بهینهای تامین میشد. توسعه زیرساختهای کلان صنعتی مانند کارخانههای ذوبآهن با کمک مستقیم اتحاد جماهیر شوروی, تهدید به امضای توافقنامههای امنیتی با بلوک شرق برای دریافت امتیازات بیشتر و شرایط بهتر از غرب, پیشنهاد میانجیگری در بحرانهای منطقهای و ویتنام, و در نهایت احیای کامل حاکمیت بر منابع نفتی در سال ۱۹۷۳, همگی نشاندهنده یک سیاست خارجی متوازن و هدفمند بود. این دیپلماسی پیچیده باعث شد تا کشور نه تنها استقلال خود را حفظ کند, بلکه به عنوان یک قدرت منطقهای و بینالمللیِ مورد احترام هر دو ابرقدرت شناخته شود, بدون آنکه مجبور به تسلیم مطلق در برابر یکی از آنها باشد.
اما در دهههای بعد, هدفگذاریهای کلاسیک ضد امپریالیستی که قاعدتاً باید بر بهبود وضعیت اقتصادی و ارتقای جایگاه کشورهای پسااستعماری در نظم نوین اقتصاد جهانی متمرکز باشد, جای خود را به یک کارزار سخت و ایدئولوژیک داد. مبارزه با غرب از سطح رقابت سیاسی فراتر رفت و به تقابلی فرهنگی و مذهبی با ادعای جلوگیری از «غربزدگی» تبدیل شد؛ تقابلی که در عمل به ابزاری قدرتمند برای سرکوب خلاقیتهای سنتی جامعه و محدودسازیهای گسترده داخلی بدل گشت. در این چارچوب فکری, رفاه عمومی و نیازهای بنیادین جامعه کاملاً به حاشیه رانده شدند. تصمیماتی مانند امتناع از واردات واکسنهای حیاتی و استاندارد در زمان بحرانهای هولناک بهداشتی جهانی که به قیمت جان هزاران انسان تمام شد, نمونهای بارز از ترجیح مطلق ایدئولوژی بر سلامت و منافع بدیهی شهروندان است.
در عرصه بینالمللی نیز, ایستادگی سرسختانه بر سر برنامههای استراتژیک به بهانه استقلالطلبی, به جای تقویت حاکمیت ملی, به صدور قطعنامههای تحریمی فلجکننده از سوی نهادهای بینالمللی با همراهی کامل قدرتهای شرقی مانند روسیه و چین منجر شد. قرار گرفتن در لیست سیاه نهادهای نظارت مالی جهانی به دلیل عدم رعایت استانداردهای شفافیت, توانایی تجارت عادی را حتی با کشورهای همسایه به شدت مختل کرده و کشور را ناچار به فروش منابع انرژی با تخفیفهای کلان و زیانبار ساخته است. این انزوای عمیقِ خودخواسته که منجر به «تنهایی استراتژیک» شده, در تضاد کامل با استراتژی موفق کشورهای قدرتمند در حال توسعه مانند هند, ترکیه, امارات متحده عربی و عربستان سعودی است. این کشورها با حفظ توازن استراتژیک و برقراری روابط همزمان با ابرقدرتهای رقیب, ضمن محافظت از اقتصاد خود, نفوذ سیاسیشان را گسترش دادهاند. حتی رهبران رادیکال در کشورهایی مانند آرژانتین نیز لفاظیهای ضدچینی خود را به خاطر الزامات اقتصادی تعدیل کردهاند, در حالی که شرکای معدود این ساختار عموماً دولتهای منزوی و درگیر بحرانهای بقا, نظیر ونزوئلا بودهاند.
از سوی دیگر, ادعای حمایت از مستضعفان و مبارزه با امپریالیسم جهانی در تناقض آشکار با سیاستهای منطقهای و بینالمللی دهههای اخیر قرار دارد.کنار گذاشتن سیاست تاریخی و سنتی بیطرفی, مداخله در جنگهای داخلی کشورهای عربی از طریق تسلیح گروههای شبهنظامی در سراسر خاورمیانه, و حمایت لجستیکی از تهاجم نظامی در شرق اروپا, خود جلوههایی از رفتارهای هژمونیک است که حاکمیت سایر ملتها را نقض میکند. در نهایت, این ایدئولوژیِ مبتنی بر امتناع و تقابلِ دائمی, نه تنها نظم جهانی را عادلانهتر نکرده, بلکه با تحمیل هزینههای ویرانگر, هیچ دستاورد ملموسی برای ارتقای حاکمیت ملی و رفاه عمومی به همراه نداشته است./ منبع