اختصاصی اطلس

توافق ایران و آمریکا؛ آغاز بازتعریف موازنه‌های امنیتی در غرب آسیا

تفاهم موقت تهران و واشنگتن هنوز نظم تازه‌ای نمی‌سازد، اما محدودیت‌های راهبرد جنگ و فشار و دشواری آمریکا در مدیریت هم‌زمان ایران، اسرائیل و شرکای عرب را آشکارتر کرده است.

یادداشت تفاهم میان ایران و آمریکا در ژوئن ۲۰۲۶، بیش از آنکه پایان جنگ یا توافقی جامع باشد، فرصتی محدود برای مهار بحرانی است که هیچ‌یک از طرف‌ها نتوانستند با ابزار نظامی به‌طور یک‌جانبه حل کنند. متن توافق برای رسیدن به توافق نهایی، سقفی ۶۰روزه تعیین کرده و موضوعاتی چون تحریم‌ها، وضعیت مواد غنی‌شده، سازوکار اجرایی و راستی‌آزمایی را به مذاکرات بعدی موکول کرده است. از همین رو، اهمیت این تفاهم نه در اعلام تولد یک نظم جدید، بلکه در روشن‌کردن محدودیت‌های نظم پیشین است: فشار نظامی به‌تنهایی مسئله ایران را حل نکرد و واشنگتن ناچار شد بار دیگر مسیر مذاکره را بپذیرد.

یکی از نکات مهم توافق جدید، بازگشت به منطق مذاکراتی برجام است؛ یعنی محدودیت و راستی‌آزمایی برنامه هسته‌ای در برابر کاهش فشارهای اقتصادی. با این تفاوت که این‌بار پرونده هسته‌ای از زمینه منطقه‌ای خود جدا نیست؛ امنیت کشتیرانی در هرمز، آتش‌بس در جبهه‌های پیرامونی و مسئله تحریم‌ها همگی به یک گفت‌وگوی واحد گره خورده‌اند. گذار از خروج آمریکا از برجام تا توافق ۲۰۲۶ نشان می‌دهد که توافق فعلی، بازگشت به برجام نیست؛ بلکه چارچوبی محدود و زمان‌دار برای مذاکره بر سر پرونده‌های حل‌نشده است. در حالی که توافق ۲۰۱۵ جزئیات بیشتری درباره محدودیت‌های فنی، راستی‌آزمایی و زمان‌بندی تعهدات داشت، یادداشت فعلی بیشتر نقشه راهی برای رسیدن به توافقی جامع‌تر است و گزارش‌های منتشرشده درباره توافق نیز از ابهام‌هایی جدی در زمینه اجرای تعهدات و پیوند آن با تحولات لبنان حکایت دارند.

با وجود این، خودِ بازگشت به مذاکره یک پیام راهبردی دارد. جنگ نتوانست تهران را به پذیرش شروط یک‌طرفه وادار کند و در مقابل، ایران نیز برای بهره‌برداری از کاهش فشار اقتصادی و تثبیت مسیر دیپلماتیک به توافق نیاز دارد. تفاوت اصلی در فضای راهبردی مذاکرات است: ایران با دانش فنی انباشته، تجربه جنگ و اهرم‌های جغرافیایی و منطقه‌ای خود وارد گفت‌وگو شده است. تنگه هرمز در این میان فقط یک گذرگاه انرژی نیست؛ به یکی از ابزارهای فشار و چانه‌زنی تبدیل شده و رویارویی نیز از الگوی یک حمله سریع فاصله گرفته و به تقابلی فرسایشی و چندسطحی بدل شده است. بنابراین، بازگشت ایران به مذاکره را نمی‌توان به‌سادگی عقب‌نشینی خواند؛ این بازگشت پس از آن رخ داد که هزینه تداوم جنگ برای همه طرف‌ها آشکار شد.

جنگ همچنین نشان داد که ارزیابی توان ایران تنها با سنجش قدرت آتش متعارف و تعداد موشک‌ها کامل نمی‌شود. هدف جنگ برای قدرت‌های بزرگ فقط واردکردن خسارت نیست، بلکه تبدیل فشار نظامی به نتیجه سیاسی است. در این مورد، بقای ساختار سیاسی ایران، حفظ بخشی از ظرفیت‌های بازدارنده و تداوم توان اثرگذاری بر مسیرهای انرژی، مانع از آن شد که عملیات نظامی به دستاوردی قاطع برای واشنگتن تبدیل شود. جنگ نه به یک پیروزی مطلق برای آمریکا انجامید و نه اهدافی چون تغییر رژیم، نابودی کامل توان موشکی ایران و قطع پیوندهای منطقه‌ای آن را محقق کرد. از این منظر، بقا صرفاً یک واقعیت دفاعی نبود؛ به اهرم چانه‌زنی در مسیر دیپلماسی تبدیل شد.

البته دیدگاه مخالف را باید جدی گرفت. ممکن است گفته شود انعطاف نسبی واشنگتن صرفاً تاکتیکی و تابعی از محاسبات داخلی و انتخاباتی است. این احتمال را نمی‌توان کنار گذاشت، زیرا یادداشت تفاهم نهایی و الزام‌آور نیست و اجرای آن به مذاکرات بعدی بستگی دارد. اما همین واقعیت که آمریکا ناچار شده هم‌زمان با گفت‌وگو درباره مهار هسته‌ای، امنیت انرژی و هزینه‌های اقتصادی جنگ را نیز در نظر بگیرد، نشان می‌دهد گزینه نظامی به‌تنهایی پاسخ مسئله ایران نبوده است.

مهم‌ترین پیامد سیاسی تفاهم اخیر، نه پایان اتحاد آمریکا و اسرائیل، بلکه آشکارشدن محدودیت‌های این اتحاد در لحظه‌ای است که اولویت‌های دو طرف از هم فاصله می‌گیرد. تنش‌های پدیدآمده پیرامون توافق ایران نشان می‌دهد کاخ سفید برای مهار هزینه‌های جنگ، فشار بر بازار انرژی و ملاحظات داخلی، به دیپلماسی اولویت داده است؛ در حالی که تل‌آویو نگران است توافق، آزادی عمل آن در قبال ایران و لبنان را محدود کند. این تحول به معنای گسست راهبردی واشنگتن و تل‌آویو نیست. پیوندهای نظامی، اطلاعاتی و سیاسی دو طرف همچنان عمیق‌اند، اما شریک اسرائیلی بیش از گذشته با محدودیت‌هایی در اثرگذاری بر تصمیم آمریکا درباره ایران روبه‌روست؛ نه رهاشدن اسرائیل از سوی آمریکا، بلکه افزایش وزن منافع مستقل واشنگتن در برابر خواسته‌های تل‌آویو.

بحث درباره پایان یا بازتنظیم تفاهم‌نامه ۳۸ میلیارد دلاری کمک نظامی آمریکا به اسرائیل نیز اهمیت بیشتری یافته است. گفت‌وگوها درباره آینده این همکاری نشان می‌دهد مسئله فقط حجم کمک‌ها نیست، بلکه هزینه‌ها و پیامدهای سیاسی تداوم این حمایت نیز بیش از گذشته محل بحث شده است. طرح «ابتکار همکاری فناوری دفاعی آمریکا و اسرائیل» نیز همین دوگانگی را نشان می‌دهد: منتقدان، از جمله مؤسسه کوئینسی، درباره کاهش شفافیت و نظارت عمومی هشدار داده‌اند، در حالی که حامیان طرح، از جمله آیپک، آن را عاملی برای افزایش گزارش‌دهی و نظارت کنگره می‌دانند. بنابراین، اگرچه عصر «چک سفید» هنوز پایان نیافته، اما دیگر مانند گذشته بی‌چالش نیست.

برای کشورهای عربی خلیج فارس، جنگ نشان داد که اتکای کامل به چتر امنیتی آمریکا لزوماً آن‌ها را از هزینه‌ها و پیامدهای یک درگیری منطقه‌ای مصون نمی‌کند. سه آزمون سخت کشورهای خلیج فارس پس از جنگ ایران و آمریکا نشان می‌دهد تهدید علیه زیرساخت‌ها، اختلال در کشتیرانی و آسیب‌پذیری بازار انرژی، ضرورت تنوع‌بخشی به روابط راهبردی و تقویت گفت‌وگوی منطقه‌ای را برجسته کرده است. با این حال، از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که عربستان، امارات یا قطر در آستانه کنارگذاشتن آمریکا هستند. مسیر محتمل‌تر، حفظ همکاری امنیتی با واشنگتن در کنار گسترش روابط اقتصادی با چین، سرمایه‌گذاری در فناوری‌های دفاعی و توسعه همکاری‌های انتخابی با دیگر بازیگران است.

برخی این روند را نشانه شکل‌گیری دو بلوک ثابت در منطقه می‌دانند، اما واقعیت پیچیده‌تر است. فشارهای امنیتی، انرژی و اقتصادی، دولت‌های خلیج فارس را به بازنگری در محاسبات خود واداشته، اما شکاف میان عربستان و امارات نیز نشان می‌دهد اختلاف منافع میان بازیگران عربی همچنان مانع از شکل‌گیری یک ائتلاف منطقه‌ای یکپارچه است. منطقه بیش از آنکه به سوی اتحادهای کاملاً جدید و جایگزین حرکت کند، به سمت شبکه‌ای از روابط انعطاف‌پذیر پیش می‌رود که در آن کشورها ضمن حفظ پیوندهای خود با آمریکا، همکاری با دیگر قدرت‌ها و پیگیری منافع مستقل را نیز گسترش می‌دهند.

توافق ایران و آمریکا هنوز برای اعلام آغاز یک نظم چندقطبی تثبیت‌شده در غرب آسیا کافی نیست. شکنندگی آتش‌بس و تبادل حملات تازه میان ایران و آمریکا نشان داده است که فاصله میان توافق روی کاغذ و ثبات در میدان همچنان زیاد است. با این همه، این تفاهم سه واقعیت را برجسته کرده است: ایران با ابزار نظامی از معادله حذف نشد؛ آمریکا ناچار است میان حمایت از اسرائیل و مهار هزینه‌های منطقه‌ای توازن برقرار کند؛ و کشورهای عرب نیز برای کاهش آسیب‌پذیری خود، به دنبال گزینه‌های متنوع‌تری هستند.

پایداری این مسیر به امکان توافق بر سازوکار راستی‌آزمایی و رفع تحریم‌ها، کنترل تنش در لبنان و خلیج فارس، و توان واشنگتن برای جلوگیری از تبدیل اختلاف با تل‌آویو به بحران عملی بستگی دارد. بنابراین، بهتر است توافق ۲۰۲۶ را نه پایان یک عصر، بلکه آغاز دوره‌ای از بازتعریف محتاطانه موازنه‌ها و اتحادها در غرب آسیا بدانیم؛ دوره‌ای که در آن، هیچ بازیگری نمی‌تواند خواسته خود را به تنهایی بر دیگران تحمیل کند.

علی رحیمی‌پور،کارشناس ارشد روابط بین‌الملل و مدیریت دفاعی

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا