اروپاخارجینظام بین‌الملل و نهادها

سرنوشت روسیه و اروپا به‌کلی از یکدیگر جداست

 شکاف تمدنی روسیه و اروپا تداوم یافته است و به اوج خود در حال نزدیک شدن است.

به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «سرنوشت روسیه و اروپا به‌کلی از یکدیگر جداست» به قلم سبحان سیاران و منتشر شده در مؤسسه مطالعات ایران و اوراسیا، با تکیه بر آرای نیکولای دانیلفسکی، ریشه‌های تمدنی و تاریخی تقابل پایدار میان روسیه و اروپای غربی را بررسی می‌کند. این مطلب با تأکید بر تمایز هویتی، جغرافیایی و ایدئولوژیک دو حوزه، استدلال می‌کند که خصومت اروپا با روسیه نه یک ناهنجاری ژئوپلیتیک، بلکه بخشی از ساختار هویت غرب است. در ادامه، چکیده این یادداشت آمده است.

در سال ۲۰۲۵ و پس از چهار سال از آغاز عملیات نظامی ویژه روسیه در اوکراین، شکاف تاریخی میان روسیه و اروپای غربی آشکارتر از همیشه نمود یافته است. این جدایی نه محصول تنش‌های دیپلماتیک یا اختلافات مرزی، بلکه نتیجه تداوم ساختارهای تمدنی و هویتی است که مسیر توسعه دو حوزه را از یکدیگر متمایز کرده است. انباشت ظرفیت‌های سیاسی و اقتصادی غرب علیه روسیه، تحریم‌ها و تلاش برای انزوای مسکو، بازتاب الگوی دیرینه‌ای است که از قرن نوزدهم تاکنون به‌عنوان سازوکار انقباض اروپا در برابر قدرت‌های شرقی تکرار شده است. برای درک ماهیت این تقابل، استناد به نگرش نیکولای دانیلفسکی در «روسیه و اروپا» ضروری است؛ رویکردی که جدایی تاریخی و تمدنی دو حوزه را بر پایه تفاوت در ایدئولوژی، توسعه تاریخی و ژئوپلیتیک توضیح می‌دهد و نشان می‌دهد اروپا روسیه را نه صرفاً رقیب، بلکه «دیگری تهدیدآمیز» تلقی کرده است. این نگرش به شکل‌گیری نظام بین‌المللی مهارگر تمدن اسلاوی-ارتدکسی در قرن نوزدهم منجر شد و اکنون همان الگو بازتولید می‌شود.

تعریف هویتی اروپا بر پایه تمدن ژرمنو-رومانس، سبب حذف تاریخی روسیه از این حوزه شد. دانیلفسکی با نقد مفهوم قراردادی «اروپا»، مرزگذاری میان دو تمدن را مصنوعی می‌داند؛ زیرا رشته‌کوه اورال، که به‌عنوان مرز پذیرفته شده، از نظر زمین‌شناسی اهمیتی ندارد و انتخاب آن سیاسی بوده است. روسیه در پیدایش عناصر اصلی تمدن غرب شرکت نداشت؛ از امپراتوری کارل بزرگ تا نظام فئودالی، از منازعات مذهبی تا نهضت‌های فکری که زمینه علم نوین را فراهم آوردند. به‌همین دلیل روسیه از نظر فرهنگی و تاریخی عضو طبیعی اروپا محسوب نمی‌شود و هرگونه اروپایی‌سازی آن سطحی و بیرونی است. تصور تقدم تمدن غربی همچون شکل نهایی پیشرفت بشر، موجب شد روسیه همواره از ایفای نقش مستقل تمدنی بازداشته شود. اروپا خواسته است روسیه صرفاً عامل گسترش تمدن غرب در شرق باشد نه یک مرکز تمدنی مستقل.

در بررسی الگوی خصومت تاریخی، وقایع جنگ کریمه ( سال۱۸۵۴) و بحران شلسویگ-هولشتاین (سال۱۸۶۴) نمونه‌های آشکار دوگانگی غرب در کاربرد اصول حاکمیت و قانون‌اند. در جنگ کریمه، روسیه دفاع از حقوق اکثریت ارتدوکس را وظیفه تاریخی خود دانست، اما غرب این اقدام را تجاوز تلقی کرد و با نادیده‌گرفتن بنیان‌های مذهبی آن، برخوردی سکولار و سیاسی انجام داد. در مقابل، در بحران سال ۱۸۶۴ که پروس و اتریش معاهدات را آشکارا نقض کردند، اروپا سکوت کرد، زیرا این اقدام در خدمت منافع قدرت‌های محوری بود. چنین رفتار گزینشی اثبات می‌کند که معیارهای قانونی و اخلاقی غرب بر اساس منافع ساختار ژرمنو-رومانس تنظیم می‌شوند.

در دیپلماسی منتهی به جنگ کریمه نیز محدودسازی هدف اصلی اروپا بود. روسیه با پذیرش شروط یادداشت وین، به حل مسالمت‌آمیز تن داد، اما قدرت‌های غربی از آن به‌عنوان ابزار تله‌گذاری استفاده کردند. تحمیل ممنوعیت استفاده از نیروی دریایی در دریای سیاه و بی‌طرف‌سازی دوک‌نشین‌های دانوبی، توان دفاعی روسیه را تضعیف کرد و زمینه جنگ را فراهم ساخت. این الگو نشان می‌دهد هدف غرب حفظ صلح نبود، بلکه هدایت بحران به‌سوی درگیری طراحی‌شده برای مهار قدرت روسیه بود.

در جمع‌بندی، تقابل میان روسیه و اروپا بخشی از واقعیت تمدنی پایدار است و نه یک نابهنجاری ژئوپلیتیکی زودگذر. اروپا با تعریف خود از تمدن، روسیه را در جایگاه استثناء تهدیدآمیز نگاه می‌دارد تا هویت خویش را بازتولید کند. این خصومت تاریخی تنها با تثبیت مسیر تمدنی مستقل روسیه بر پایه اصول تاریخی، مذهبی و جغرافیایی آن قابل مدیریت است. دوگانگی موجود بازنمایی همان واقعیتی است که دانیلفسکی بیش از یک قرن پیش به‌عنوان سرنوشت گریزناپذیر دو تمدن شناسایی کرده بود./ منبع

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا