جهاننظام بین‌الملل و نهادها

نظم نوین جهانی و بازگشت به حوزه‌های نفوذ

محدودیت‌های داخلی و خارجی، قدرت‌های بزرگ را وادار به تمرکز بر حوزه‌های نفوذ منطقه‌ای خود و اعمال فشار بر همسایگانشان کرده است.

به گزارش اطلس دیپلماسی، یادداشتی با عنوان «نظم نوین جهانی و بازگشت به حوزه‌های نفوذ» به قلم نانسی کیان (Nancy Qian)  در پراجکت سیندیکیت (Project Syndicate) منتشر شده است. نویسنده استدلال می‌کند که جهان، در حال گذار به یک نظم منطقه‌ای و رقابتی جدید است که در آن قدرت‌های بزرگی چون آمریکا، روسیه و چین به دلیل محدودیت‌هایشان در عرصه جهانی، به‌دنبال تحکیم حوزه نفوذ خود در همسایگی‌شان هستند. در ادامه، خلاصه این یادداشت را می‌خوانید.

زمانی که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، ایده خرید گرینلند را مطرح کرد، جهان با ناباوری واکنش نشان داد. این ایده یک خیال‌پردازی امپریالیستی به نظر می‌رسید، اما واقعیت این است که این موضوع بازتاب‌دهنده یک واقعیت ژئوپلیتیکی جدید است: جهان در حال بازآرایی به سه حوزه نفوذ متمرکز بر آمریکا، روسیه و چین است. با افول دوران پس از جنگ سرد، یک نظم منطقه‌ای و رقابتی‌تر در حال بازگشت است. قدرت‌های بزرگ نه‌تنها از روی جاه‌طلبی، بلکه به دلیل مواجهه با محدودیت‌ها، به دنبال شکل دادن به محیط پیرامون خود هستند.

نفوذ یک قدرت هرچه از مرزهایش دورتر می‌شود، عواملی چون جغرافیا، ظرفیت داخلی یا مقاومت رقبا اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. هر یک از این سه ابرقدرت هسته‌ای، با وجود برتری در همسایگی خود، با عوامل متعددی خارج از کنترلشان محدود شده‌اند. از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، کرملین نفوذ خود را بر همسایگانش از طریق کنترل سرزمینی، درگیری‌های ترکیبی و اهرم‌های اقتصادی بازسازی کرده است. برای مثال، بلاروس چنان به روسیه وابسته شده که عملاً بدون الحاق رسمی، حاکمیت خود را از دست داده است.

روسیه همچنین از مناطق جدایی‌طلب در مولداوی و گرجستان حمایت کرده، کریمه را تصرف نموده و به اوکراین حمله کرده است. اما این تلاش‌ها هزینه فوق‌العاده‌ای داشته و نشان می‌دهد که حوزه نفوذ کرملین محدودیت‌های مشخصی دارد. چین، با دومین اقتصاد بزرگ جهان، بیشتر بر اهرم‌های اقتصادی تکیه دارد و به نظر می‌رسد نفوذش جهانی‌تر از روسیه است. این کشور از روابط تجاری و سرمایه‌گذاری برای کسب منافع ژئوپلیتیکی استفاده کرده است، چنانکه کامبوج و یونان پس از دریافت کمک و سرمایه‌گذاری، از انتقاد علیه چین در مجامع بین‌المللی جلوگیری کردند، اما نفوذ چین نیز محدود است. ابتکار «کمربند و جاده» اغلب به بحران بدهی و مقاومت سیاسی منجر شده و چالش‌های داخلی مانند کندی رشد و کاهش جمعیت، توانایی پکن را برای نمایش قدرت فراتر از همسایگی خود محدود می‌کند.

قاطعیت اخیر دولت ترامپ در قاره آمریکا نیز بیش از آنکه ناشی از خلق‌وخوی او باشد، منعکس‌کننده انگیزه‌های ساختاری است. رؤسای جمهور قبلی آمریکا، مانند باراک اوباما، با دیپلماسی آرام‌تر اهداف مشابهی را برای مهار مهاجرت و مواد مخدر از طریق فشار بر همسایگان، به‌ویژه مکزیک، دنبال می‌کردند. سبک‌ها متفاوت است، اما هدف ثابت باقی می‌ماند؛ شکل دادن به سیاست‌های همسایگان برای خدمت به منافع آمریکا. علاقه آمریکا به گرینلند نیز موضوع جدیدی نیست. با ذوب شدن یخ‌های قطب شمال و تشدید رقابت‌های ژئوپلیتیکی جدید در این منطقه، ارزش استراتژیک گرینلند افزایش یافته است. روسیه از قبل در قطب شمال مستقر شده و چین نیز در حال ایجاد زمینه از طریق تحقیقات علمی دوکاربردی و همکاری با روسیه است.

اقدامات نمایشی ترامپ شاید تهاجمی باشد، اما انگیزه پشت آن آشناست: تضمین حضور آمریکا، جلوگیری از دسترسی رقبا و کنترل نقاط استراتژیک. یک رئیس‌جمهور دیگر ممکن است به دیپلماسی آرام‌تر تکیه کند، اما هدف نهایی یعنی به حداکثر رساندن استقلال عملیاتی برای حفاظت از منافع استراتژیک آمریکا، احتمالاً یکسان خواهد بود. جهان در حال تغییر شکل به سه حوزه نفوذ رقیب است، اما رویدادهای اخیر نشان می‌دهد که قدرت محدود است. تمرکز صرف بر شخصیت ترامپ، تصویر بزرگ‌تر را نادیده می‌گیرد. نیروهای ساختاری، بیش از شخصیت‌ها، محرک تغییرات ژئوپلیتیکی هستند و درک این موضوع برای یافتن فضای مصالحه و حفظ ثبات جهانی ضروری است./ منبع

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا