اطلس هفته

ناتوانی غرب در تحمیل روایت خود بر جهان

هفته گذشته، چند رویداد در عرصه بین‌المللی به‌طور هم‌زمان، تصویری روشن از فرسایش مشروعیت غرب و افول هژمونی آن بر نظم جهانی ارائه داد. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، با لحنی تند و ستیزه‌جویانه علیه چندجانبه‌گرایی و نهادهای بین‌المللی ظاهر شد. سخنرانی او در مجمع عمومی، نه‌تنها ادامه همان خط‌مشی ملی‌گرایانه و «اول آمریکا» بود، بلکه بار دیگر این واقعیت را برملا ساخت که ایالات متحده امروز کمتر از هر زمان دیگری می‌تواند نقش «رهبر نظم جهانی» را ایفا کند. ترامپ با بی‌اعتنایی آشکار به قواعد مشترک، تصویر آمریکا را بیش از پیش به‌عنوان بازیگری که خود به تضعیف سازمان‌های بین‌المللی دامن می‌زند، تثبیت کرد.


در همین حال، تحولات افغانستان نیز پرده دیگری از این بحران را نمایان ساخت. طرح ترامپ برای بازپس‌گیری پایگاه بگرام ــ نماد برجسته حضور بیست‌ساله آمریکا در افغانستان ــ بیش از هر چیز یادآور ناتوانی ایالات متحده در عبور از منطق نظامی‌گری و مداخله‌گری است. بازگشت به بگرام نه یک راهبرد نو، بلکه بازتولید همان چرخه شکست‌خورده‌ای است که اعتبار جهانی آمریکا را در دو دهه گذشته فرسوده است. این بحث بار دیگر نشان داد که سیاست خارجی ایالات متحده همچنان بر اصل بازتولید تقابل در هر نقطه از جهان استوار است، بی‌آنکه راهبردی سازنده برای ثبات یا همکاری ارائه دهد.

در تحولی دیگر در نیویورک، بنیامین نتانیاهو در سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل متحد کوشید روایت اسرائیل از جنگ غزه را تثبیت کند؛ اما واکنش‌ها نشان داد که این روایت دیگر مخاطبی جدی در جهان ندارد. اعتراض علنی نمایندگان، ترک سالن توسط دیپلمات‌های کشورهای مختلف و هم‌زمانی این رخداد با تصمیم چند دولت اروپایی برای شناسایی کشور فلسطین، همگی گواهی بر آغاز روندی تازه‌اند، روندی که در آن اسرائیل، متحد دیرین غرب، بیش از پیش در انزوای سیاسی قرار می‌گیرد و حمایت‌های سنتی آن در جهان رو به فرسایش می‌رود.

مجموعه این رویدادها ــ از اعتراض به نتانیاهو تا انزوای تدریجی اسرائیل، از مواضع ترامپ علیه چندجانبه‌گرایی تا بازگشت به نماد شکست در افغانستان ــ تصویری یکپارچه را شکل می‌دهند: غرب دیگر قادر نیست روایت خود را بر جهان تحمیل کند و با بحران عمیقی در مشروعیت و رهبری مواجه است. این وضعیت نه صرفاً نتیجه خطاهای تاکتیکی، بلکه محصول روندی ساختاری است که آینده نظم بین‌المللی را به‌سوی تکثر و شکاف‌های بیشتر سوق می‌دهد.

در این شماره اطلس هفته،  سه روند اصلی تحولات جهانی در هفته گذشته  مورد بررسی قرار می‌گیرد:

  • سازمان ملل در آینه ترامپ: جایی که این نهاد جهانی از «محفل اجماع و همکاری» به صحنه‌ای برای تقابل و بی‌اعتنایی واشنگتن نسبت به چندجانبه‌گرایی بدل شد.
  • بگرام و بازگشت به چرخه مداخله: نشانه‌ای دیگر از بازتولید سیاست خارجی آمریکا بر محور مداخله‌گری و صدور بحران به نقاط مختلف جهان.
  • تمرکز ویژه: تصمیم دولت‌های اروپایی برای شناسایی کشور فلسطین که نقطه عطفی در انزوای دیپلماتیک اسرائیل به شمار می‌رود.

سازمان ملل در آینه ترامپ؛ از نهاد اجماع تا ابزار تقابل

سخنرانی دونالد ترامپ در مجمع عمومی امسال سازمان ملل، بیش از هر زمان دیگری نشان داد که ایالات متحده نه‌تنها جایگاه خود را به‌عنوان «رهبر نظم جهانی» از دست داده، بلکه حتی حاضر است مهم‌ترین نهاد بین‌المللی را بی‌اعتبار جلوه دهد. ترامپ در ادبیاتی آشکارا تقابلی، سازمان ملل را نهادی ناکارآمد و بی‌معنا معرفی کرد و تأکید نمود که واشنگتن آماده است مسیر خود را حتی بدون اجماع جهانی ادامه دهد. این موضع، فراتر از یک موضع‌گیری لحظه‌ای یا انتخاب زبانی، بازتاب روندی عمیق‌تر است: فرسایش چندجانبه‌گرایی و تضعیف همان ستون‌هایی که نظم پس از جنگ جهانی دوم بر پایه آن بنا شده بود.

ترامپ _ اطلس دیپلماسی
ترامپ _ اطلس دیپلماسی

از منظر ژئوپلیتیک، هرچه آمریکا بیشتر به ابزارهای یک‌جانبه متوسل شود، فضای مانور برای رقبای جهانی آن -به‌ویژه چین و روسیه- افزایش می‌یابد. این کشورها می‌کوشند خود را به‌عنوان مدافعان «بدیل چندجانبه» معرفی کنند؛ بدیلی که با استقبال بخش‌های بزرگی از جنوب جهانی مواجه می‌شود. در چنین فضایی، آمریکا نه‌تنها اعتبار تاریخی خود را به‌عنوان بنیان‌گذار سازمان ملل از دست می‌دهد، بلکه فرصت را برای شکل‌گیری ائتلاف‌های جدید فراهم می‌کند. در سطح گفتمانی نیز این تقابل به‌خوبی مشهود است. روایت رسمی واشنگتن، این حمله را «تلاشی برای اصلاح و بازگرداندن کارآمدی سازمان ملل» معرفی می‌کند. اما در روایت رقیب – از پکن و مسکو گرفته تا بسیاری از کشورهای جنوب – این سخنرانی نشانه‌ای آشکار از زوال هژمونی آمریکا و استفاده ابزاری آن از نهادهای بین‌المللی است. به بیان دیگر، جایی که ایالات متحده از اصلاح سخن می‌گوید، دیگران نشانه‌ای از بی‌اعتمادی ساختاری به نظم موجود می‌بینند.

بگرام و بازگشت به چرخه مداخله؛ جهانی‌سازی بحران به سبک ترامپ

اظهارات اخیر دونالد ترامپ درباره لزوم بازپس‌گیری پایگاه هوایی بگرام در افغانستان بار دیگر ماهیت رویکرد سیاست خارجی او را آشکار ساخت. این سخنان در حالی مطرح شد که واشنگتن در سال‌های اخیر مدعی کاهش مداخلات خارجی و تمرکز بر «بازسازی در داخل» بوده است. بازگشت به بگرام نه فقط یک تصمیم تاکتیکی نظامی، بلکه نمادی از نوع نگاه ترامپ به جهان است: جهانی که آمریکا باید در هر نقطه آن یک پایگاه فعال برای تقابل و فشار داشته باشد.

گروهبان یکم ارتش ایالات متحده، ریکی برایانت، آخرین نفر در صف سوار شدن به هواپیمای C-130H2 Hercules در پایگاه هوایی بگرام، افغانستان، برای پرواز به پایگاه عملیات مقدم سالیرنو، افغانستان، در 8 مارس 2006 است. هواپیما و خدمه به اسکادران 185 ترابری هوایی، فرودگاه جهانی ویل راجرز، گارد ملی هوایی اوکلاهما اختصاص داده شده‌اند و در اسکادران 774 ترابری هوایی اعزامی، پایگاه هوایی بگرام مستقر شده‌اند.

(عکس از وزارت دفاع، سرگروهبان لنس چونگ، نیروی هوایی ایالات متحده. (منتشر شده))
سرباز نظامی و هواپیما _ اطلس دیپلماسی

از منظر تحلیلی، بگرام بازتاب چرخه شکست‌خورده‌ای است که ایالات متحده در افغانستان تجربه کرده بود. هزینه‌های هنگفت انسانی و مالی حضور آمریکا در این کشور، نه به استقرار ثبات انجامید و نه دستاوردی پایدار برای سیاست خارجی واشنگتن به همراه داشت. بازگشت به همان پایگاه، در عمل یعنی تکرار همان الگوی شکست و تثبیت تصویری از ایالات متحده به‌عنوان قدرتی که بیش از آنکه بحران‌ها را مدیریت کند، به بازتولید و جهانی‌سازی آن‌ها مشغول است. در سطح گفتمانی، روایت رسمی آمریکا این اقدام را ضرورتی برای مقابله با تروریسم و تضمین امنیت جهانی معرفی می‌کند. اما در روایت رقیب – از کشورهای منطقه گرفته تا قدرت‌های جهانی – این رویکرد چیزی جز ناتوانی ایالات متحده در پذیرش تحولات جدید و تغییر موازنه‌های منطقه‌ای نیست. برای بسیاری از منتقدان، بازگشت به بگرام به معنای آن است که واشنگتن هنوز در چارچوبی از ذهنیت جنگ سردی و نظامی‌محور باقی مانده و قادر به طراحی راهبردی نوین برای تعامل با جهان نیست.

تمرکز ویژه شناسایی فلسطین در اروپا؛ آغاز انزوای دیپلماتیک اسرائیل

یکی از برجسته‌ترین تحولات هفته گذشته، تصمیم چند دولت اروپایی برای شناسایی کشور فلسطین بود؛ تصمیمی که نه‌تنها بُعدی نمادین دارد، بلکه پیامدهای ژئوپلیتیکی و حقوقی گسترده‌ای را نیز به همراه خواهد داشت. این اقدام در شرایطی رخ داد که جنگ غزه بار دیگر افکار عمومی جهان را علیه سیاست‌های اسرائیل برانگیخته و مشروعیت این رژیم در عرصه بین‌المللی به‌شدت زیر سؤال رفته است.

لندن، بریتانیا - 22 سپتامبر: مراسم برافراشتن پرچم در ساختمان تازه افتتاح شده سفارت فلسطین پس از تصمیم بریتانیا برای به رسمیت شناختن کشور فلسطین، در لندن، بریتانیا در 22 سپتامبر 2025 برگزار شد. (Raşid Necati Aslım - خبرگزاری آناتولی)
تظاهرات مردم برای غزه _ اطلس دیپلماسی

بُعد دیپلماتیک: شکستن تابوی غربی

تا سال‌های اخیر، به‌رسمیت‌شناختن فلسطین عمدتاً در جهان جنوب و میان کشورهایی که از گفتمان ضد استعماری حمایت می‌کردند جریان داشت. اما ورود دولت‌های اروپایی به این روند، به‌معنای شکسته‌شدن یک تابوی دیرپا است. برای نخستین بار، بخشی از همان بلوک غربی که دهه‌ها پشتیبان اصلی اسرائیل محسوب می‌شد، به‌طور رسمی اقدام به مشروعیت‌بخشی به فلسطین می‌کند. این تغییر موضع، نشانه‌ای از فشار افکار عمومی اروپا، بحران اخلاقی در سیاست‌گذاری‌های غربی و همچنین، فرسایش نفوذ لابی‌های سنتی حامی اسرائیل است.

بُعد ژئوپلیتیک: تضعیف جبهه اسرائیلغرب

اهمیت این تحول فراتر از نمادگرایی است. به‌رسمیت‌شناختن فلسطین از سوی کشورهای اروپایی، پیامدهایی مستقیم بر روابط اسرائیل با اتحادیه اروپا خواهد داشت. از یک سو، تل‌آویو بیش از هر زمان دیگری در موقعیت دفاعی قرار گرفته و حتی متحدان سنتی‌اش نمی‌توانند هزینه‌های سیاسی حمایت بی‌قید و شرط از آن را بپردازند. از سوی دیگر، این روند فرصتی برای قدرت‌های غیرغربی – مانند چین، روسیه و حتی کشورهای اسلامی – فراهم می‌کند تا با اتکا به این شکاف، خود را به‌عنوان بازیگران مشروع و میانجی‌های بالقوه معرفی کنند. در نتیجه، انزوای اسرائیل فقط دیپلماتیک نیست؛ بلکه راهبردی نیز هست و به‌تدریج بر توانایی آن در بهره‌گیری از ائتلاف‌های غربی تأثیر می‌گذارد.

بُعد گفتمانی: تغییر روایت مشروعیت

در سطح گفتمانی، این اقدام اروپایی‌ها به‌معنای جابه‌جایی بنیادین در روایت غالب است. اگر پیش‌تر، اسرائیل خود را با روایت «دموکراسی در غرب آسیا» مشروع می‌کرد، امروز شناسایی فلسطین نشان می‌دهد که این روایت دیگر کارایی ندارد. اکنون روایت رقیب – فلسطین به‌عنوان ملتی تحت اشغال و قربانی تبعیض ساختاری – دست بالا را دارد. رسانه‌ها، نهادهای مدنی و حتی بخش‌هایی از دانشگاه‌های غربی، این تغییر گفتمانی را تقویت کرده‌اند و دولت‌ها ناگزیر به پیروی از آن شده‌اند.

شاید مهم‌ترین نکته، بُعد آینده‌شناسانه این تحول باشد. به رسمیت‌شناختن فلسطین توسط چند کشور اروپایی می‌تواند آغازگر یک زنجیره باشد؛ زنجیره‌ای که با فشار افکار عمومی و موج مشروعیت‌بخشی تدریجی، اسرائیل را به سمت انزوای کامل‌تر سوق دهد. این روند احتمالاً در کوتاه‌مدت به تغییر موازنه رأی‌گیری‌ها در سازمان ملل، در میان‌مدت به افزایش فشار بر اتحادیه اروپا برای اتخاذ مواضع جمعی و در بلندمدت حتی به بازتعریف روابط فرا آتلانتیک در قبال منطقه خواهد انجامید.

در مجموع، تصمیم اخیر اروپا، بیش از آنکه صرفاً یک اقدام نمادین باشد، نقطه عطفی در بحران مشروعیت اسرائیل به شمار می‌رود. این تحول نشان داد که دیگر نمی‌توان مسئله فلسطین را در حاشیه نگاه داشت یا آن را صرفاً یک نزاع منطقه‌ای قلمداد کرد. در حقیقت، مشروعیت اسرائیل در کانون سیاست جهانی به چالش کشیده شده و هر تصمیم مشابهی، این رژیم را یک گام دیگر به سمت انزوای کامل سوق خواهد داد.

برآیند هفته و نگاه به آینده

برآیند تحولات هفته گذشته نشان می‌دهد که جهان نه صرفاً درگیر چند رخداد پراکنده، بلکه در حال تجربه یک جابه‌جایی ساختاری در معادلات قدرت، مشروعیت و روایت است. اگر در گذشته، بحران‌ها و شکاف‌های مشروعیت غرب بیشتر در سطحی تاکتیکی یا منطقه‌ای قابل ردیابی بود، امروز این شکاف‌ها به قلب سه محور کلیدی نظم بین‌المللی ــ نهادها، ژئوپلیتیک و گفتمان ــ سرایت کرده‌اند. سازمان ملل دیگر نه محملی برای اجماع غربی، بلکه صحنه‌ای برای افشای ناتوانی آمریکا در تحمیل دستورکار خود است؛ افغانستان و بازگشت به بگرام نمادی از گرفتاری در چرخه شکست و ناتوانی واشنگتن در تعریف چشم‌انداز مثبت جهانی است؛ و اروپا با به‌رسمیت‌شناختن فلسطین، خط قرمز دیرین حمایت یک‌پارچه از اسرائیل را در هم شکسته است. این سه روند، در ظاهر جداگانه، در باطن بر یکدیگر اثر می‌گذارند و پیام مشترک دارند: فروپاشی ظرفیت غرب برای تولید و تحمیل روایت مشروعیت.

نگاه به آینده نشان می‌دهد که پیامدهای این روندها بیش از آنکه فوری و کوتاه‌مدت باشند، ماهیتی انباشتی و ساختاری دارند. نخست، ما شاهد «تسریع واگرایی جنوب جهانی از غرب» خواهیم بود؛ چرا که کشورهایی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین اکنون نه فقط در برابر غرب صف‌آرایی می‌کنند، بلکه در خلأ مشروعیت آن، بدیل‌های خود را مشروع‌تر از همیشه می‌بینند. دوم، شکاف درون بلوک غربی نیز رو به تشدید است. اقدام اروپا درباره فلسطین صرفاً یک موضع اخلاقی نیست؛ بلکه آغازگر روندی است که می‌تواند در موضوعات دیگر ــ از چین و روسیه گرفته تا تغییرات اقلیمی ــ بازتاب یابد و یکپارچگی راهبردی غرب را متزلزل سازد. سوم، فضای رو به گسترش «رقابت روایت‌ها» در عرصه جهانی، بیش از هر زمان دیگری به‌نفع بازیگرانی تمام خواهد شد که توانایی ترکیب دیپلماسی، رسانه و سیاست‌گذاری را دارند؛ در این فضا، اسرائیل و حتی آمریکا بیش از پیش در موضع تدافعی قرار خواهند گرفت.

در نهایت، آینده نه به‌معنای پایان نفوذ غرب، بلکه به‌معنای پایان انحصار آن است. ایالات متحده و متحدانش همچنان منابع قدرت قابل‌توجهی در اختیار دارند؛ اما این منابع دیگر به‌تنهایی کفایت نمی‌کنند تا قواعد بازی را تعیین کنند. جهان در آستانه دوره‌ای است که در آن مشروعیت باید از مسیر مشارکت گسترده‌تر، روایت‌های بدیل و سازوکارهای متنوع قدرت کسب شود. اگر غرب نتواند خود را با این واقعیت تطبیق دهد، روند کنونی از یک بحران مشروعیت به یک بازتعریف بنیادین نظم بین‌المللی تبدیل خواهد شد؛ نظمی که احتمالاً چندقطبی‌تر، پاره‌پاره‌تر و مبتنی بر رقابت روایت‌ها خواهد بود، نه اجماع‌های تحمیلی.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا