غرب و منطق حکمرانی بدون چشم انداز
تحولات هفته منتهی به ۲۶ ژانویه نشان میدهد سیاست آمریکای ترامپ وارد مرحلهای فراتر از «اجبار فراگیر» شده است؛ مرحلهای که در آن، زور نهتنها ابزار حکمرانی، بلکه جانشین افق، توسعه و آیندهسازی میشود. در این مرحله، خشونت داخلی، گسست در جبهه غرب، و تهدید نظامی در خاورمیانه، نه پدیدههایی مجزا، بلکه اجزای یک منطق واحد هستند: منطق حکمرانی بدون چشمانداز. آنچه این هفته را متمایز میکند، همزمانی سه روند کلیدی است: نخست، لجامگسیختگی خشونت دولتی در داخل آمریکا که در مینیاپولیس به شکلی عریان خود را نشان می دهد؛ دوم، آشکارشدن شکافهای عمیق در جبهه غرب در اجلاس داووس و فروپاشی زبان مشترک اقتصادی و ژئوپلیتیکی؛ و سوم، تمرکز فزاینده بر تهدید نظامی علیه ایران که نهتنها امنیت، بلکه مسیر توسعه اقتصادی خاورمیانه و حتی دستورکارهای اقتصادی غرب را هدف میگیرد.
محور اول: مینیاپولیس و عادیسازی خشونت دولتی در قلب آمریکا
در هفته گذشته، دومین تیراندازی منجر به قتل نیروهای فدرال مهاجرت (ICE) در مینیاپولیس، بار دیگر توجه افکار عمومی را به سطحی بیسابقه از خشونت دولتی در شهرهای آمریکا جلب کرد. استفاده از سلاح گرم، عملیاتهای شبهنظامی در مناطق مسکونی و بیاعتنایی آشکار به اعتراض مقامات محلی، نشان میدهد که اجرای قانون مهاجرت عملاً به یک میدان نبرد امنیتی تبدیل شده است. این رخداد صرفاً یک حادثه امنیتی نیست، بلکه نشانهای از تغییر ماهیت حضور دولت فدرال در فضای شهری آمریکاست؛ حضوری که بیش از آنکه مبتنی بر قانون باشد، بر نمایش قدرت و ایجاد هراس استوار شده است.
مینیاپولیس به نماد یک چرخش خطرناک بدل شده است: تبدیل اختلافات سیاستی به مواجهه قهری. دولت مرکزی، با اتکا به نیروهای فدرال مسلح، نهتنها مهاجران، بلکه عملاً اقتدار ایالت و شهر را نیز هدف قرار میدهد. این روند، فدرالیسم آمریکایی را از درون تهی کرده و دولت مرکزی را به بازیگری تبدیل میکند که با منطق امنیتی، اختلاف سیاسی را مدیریت میکند. پیامد این وضعیت، فرسایش اعتماد عمومی، رادیکالیزهشدن فضاهای شهری و تبدیل خشونت به امر روزمره است؛ وضعیتی که در آن، دولت بهجای حل مسئله، خود به منبع بحران تبدیل میشود.

در گفتمان ترامپی، خشونت دولتی نه نشانه شکست، بلکه نماد «اقتدار» و «کنترل» است. قانون، تابع امنیت تعریف میشود و حقوق شهروندی در برابر ضرورت اعمال زور به حاشیه میرود. در مقابل، گفتمان لیبرال-قانونمحور همچنان بر محدودیت قدرت، پاسخگویی نهادهای امنیتی و تقدم حقوق شهروندی تأکید دارد. تقابل این دو گفتمان، نشانه ورود آمریکا به مرحلهای است که در آن خشونت دیگر استثناء نیست، بلکه روش حکمرانی است.
محور دوم: داووس ۲۰۲۶: سکوی هماهنگی یا صحنه اعتراف به واگرایی؟
اجلاس داووس ۲۰۲۶، برخلاف سالهای گذشته، نه صحنه نمایش همگرایی غرب، بلکه آینهای از شکافهای عمیق در درون آن بود. سخنرانیها و مواضع مطرحشده – از جمله تأکید بر اولویتهای ملی، بازگشت دولتمحوری و تردید نسبت به نظم اقتصادی جهانی – نشان داد که «غرب» دیگر یک واحد منسجم فکری و سیاسی نیست. داووس امسال بیش از آنکه درباره آینده اقتصاد جهانی باشد، درباره بحران هویت غرب سخن گفت.
شکافهای داووس صرفاً اختلاف نظر تاکتیکی نیستند، بلکه بیانگر فروپاشی یک اجماع تاریخیاند: اجماعی که بر جهانیسازی، بازار آزاد و رهبری مشترک غرب استوار بود. سیاست ترامپی، با تقدم منافع کوتاهمدت ملی و بیاعتنایی به نهادهای چندجانبه، این اجماع را از درون متلاشی کرده است. در چنین فضایی، حتی متحدان نزدیک آمریکا نیز فاقد زبان مشترک برای تعریف آینده اقتصادی و ژئوپلیتیکیاند. داووس بهجای سکوی هماهنگی، به صحنه اعتراف به واگرایی تبدیل شده است.

در گفتمان ترامپی، همکاری اقتصادی جهانی یک بازی جمع صفر است و هرگونه تعهد فراملی، محدودکننده اقتدار ملی تلقی میشود. در مقابل، بخشهایی از اروپا و کانادا همچنان بر ضرورت نظم چندجانبه، ثبات اقتصادی جهانی و همکاری ساختاری تأکید دارند. این شکاف گفتمانی، نهتنها کارآمدی غرب، بلکه ادعای رهبری آن بر اقتصاد جهانی را به چالش میکشد.
تمرکز ویژه: تهدید ایران و انحراف خاورمیانه از مسیر توسعه
در هفته گذشته، تهدیدهای صریح ترامپ علیه ایران بار دیگر در مرکز گفتمان سیاست خارجی آمریکا قرار گرفت. این تهدیدها، همزمان با تلاش کشورهای منطقه برای تمرکز بر پروژههای اقتصادی، سرمایهگذاری و توسعه، فضای خاورمیانه را بار دیگر به سمت نااطمینانی امنیتی سوق داده است. تهدید نظامی، در این چارچوب، نه واکنش اضطراری، بلکه بخشی از نمایش قدرت سیاسی است. احتمال حمله یا حتی تداوم فضای تهدید، مستقیماً پروژههای توسعهای خاورمیانه را هدف میگیرد. کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، که در سالهای اخیر، دستورکار خود را بر تنوعبخشی اقتصادی، جذب سرمایه و ثبات منطقهای بنا کردهاند، در فضای جنگمحور عملاً امکان پیشبرد این اهداف را از دست میدهند. این وضعیت تنها به ضرر منطقه نیست؛ بیثباتی خاورمیانه، منافع اقتصادی اروپا، بازار انرژی جهانی و حتی اقتصاد آمریکا را نیز تهدید میکند. به بیان دیگر، زور نظامی، جایگزین توسعه شده و هزینه آن را همه میپردازند.
فراتر از پیامدهای اقتصادی مستقیم، تهدید ایران به معنای تعلیق یک افق جمعی در خاورمیانه است. سرمایهگذاری خارجی، برنامههای کلان زیرساختی، اتصال منطقهای و حتی پروژههای انرژی پاک، همگی نیازمند حداقلی از پیشبینیپذیری امنیتی هستند. بازتولید گفتمان جنگ، این پیشفرض بنیادین را از میان میبرد و منطقه را در چرخهای از تعلیق دائمی نگه میدارد؛ چرخهای که در آن توسعه همواره به «پس از بحران» موکول میشود، بیآنکه بحران پایان یابد.
از منظر غرب نیز، این مسیر بهمراتب پرهزینهتر از آن چیزی است که در گفتمان ترامپی تصویر میشود. بیثباتی در خاورمیانه، نهتنها بازار انرژی، بلکه زنجیرههای تأمین، مسیرهای تجاری و اولویتهای اقتصادی اروپا و آمریکا را تحت فشار قرار میدهد. در چنین شرایطی، تهدید نظامی علیه ایران عملاً به عاملی تبدیل میشود که دستورکارهای اقتصادی خود غرب را نیز قربانی منطق امنیتی کوتاهمدت میکند.

در گفتمان ترامپی، جنگ و تهدید ابزار «بازدارندگی» و «رهبری» هستند. توسعه، ثبات و همکاری اقتصادی مفاهیمی ثانویه تلقی میشوند. در مقابل، بخش بزرگی از بازیگران منطقهای بر این باورند که امنیت پایدار تنها از مسیر توسعه و همکاری اقتصادی حاصل میشود.
برآیند و چشمانداز
برآیند تحولات این هفته نشان میدهد جهان وارد مرحلهای شده است که در آن، زور جایگزین افق شده است: در داخل آمریکا با خشونت دولتی، در غرب با فروپاشی اجماع، و در خاورمیانه با تهدید جنگ. این الگو، شاید در کوتاهمدت ابزار بسیج سیاسی باشد، اما در بلندمدت، آیندهسوز است.
اگر این روند ادامه یابد، نهتنها نظم بینالمللی، بلکه امکان توسعه، ثبات و پیشبینیپذیری اقتصادی نیز قربانی خواهد شد. اطلس هفته این واقعیت را برجسته میکند: جهانی که افق خود را از دست بدهد، ناگزیر به زور پناه میبرد؛ اما جهانی که با زور اداره شود، دیر یا زود افق خود را بهطور کامل از دست خواهد داد.



