سیاست بینالملل در گرداب طوفانهای همزمان
هفته منتهی به ۱۷ نوامبر ۲۰۲۵، نقطه عطفی در تحولات ژئوپلیتیک و گفتمانی جهان بود که در آن سه بحران موازی، هر یک بهنوعی، آینده نظم بینالملل را به چالش کشیدند. در شرق اروپا، اوکراین با فرارسیدن سومین زمستان جنگ، در آستانه یک بحران انسانی و راهبردی قرار گرفته است؛ بحرانی که نهتنها توان دفاعی کییف را آزمایش میکند، بلکه پایداری اتحاد غرب در حمایت از این کشور را نیز زیر سؤال میبرد. در عرصه داخلی آمریکا، دونالد ترامپ با طرح دعاوی حقوقی گسترده علیه رسانههای بزرگ جهانی، جنگی تازه برای بازتعریف مرزهای آزادی بیان و قدرت رسانهای آغاز کرد؛ جنگی که پیامدهای آن، فراتر از مرزهای آمریکا در حال گسترش است. و در لایه سوم، افشاگریهای تازه درباره روابط ترامپ با جفری اپستین، گفتمان اخلاقی-سیاسی آمریکا را به تلاطم کشاند و نشان داد که چگونه اسکلتهای گذشته میتوانند به سلاحهای سیاسی حال تبدیل شوند. این سه محور بهظاهر مستقل، در واقع روایتی واحد از بحران مشروعیت، قدرت و حقیقت در نظام بینالملل معاصر را بازگو میکنند.
اوکراین در آستانه زمستان سوم جنگ و دوراهی بقا؛
با نزدیک شدن به فصل زمستان، اوکراین در معرض یک بحران چندلایه قرار گرفته است. روسیه طی ماههای اخیر حملات سیستماتیک خود را علیه زیرساختهای انرژی اوکراین تشدید کرده و تاکنون بیش از ۸۰ درصد ظرفیت تولید برق این کشور را منهدم کرده است. شهرهای بزرگ از جمله: کییف، خارکف و اودسا با قطعیهای گسترده برق و گرمایش مواجهاند. برآوردها نشان میدهد که میلیونها نفر در معرض سرمای زیر صفر درجه بدون امکانات اولیه زندگی قرار خواهند گرفت.
از سوی دیگر، تغییر احتمالی سیاست دولت ترامپ در قِبال اوکراین، نگرانیهای عمیقی درباره ادامه کمکهای نظامی و مالی به اوکراین ایجاد کرده است. ولادیمیر زلنسکی در سخنرانیهای اخیر خود، بهصراحت از غرب خواسته تا تعهدات خود را حفظ کند و هشدار داد که رها کردن اوکراین نهتنها این کشور بلکه کل معماری امنیت اروپا را به خطر میاندازد. اتحادیه اروپا و ناتو در تلاشاند تا بستههای کمکی جدیدی برای تأمین نیازهای زمستانی اوکراین فراهم کنند، اما سرعت و حجم این کمکها با شدت بحران همخوانی ندارد. سازمانهای بینالمللی هشدار دادهاند که بدون اقدام فوری، اوکراین با بدترین بحران انسانی از زمان آغاز جنگ روبرو خواهد شد.

بحران زمستانی اوکراین نمودار واضحی از تغییر ماهیت جنگ از یک درگیری نظامی به یک جنگ فرسایشی است. از منظر ژئوپلیتیک، اوکراین در یک دوراهی راهبردی قرار دارد: ادامه جنگ با هزینههای انسانی و اقتصادی سنگین یا ورود به مذاکرات با احتمال واگذاری سرزمینی. این دوراهی نهتنها برای اوکراین بلکه برای کل معماری امنیتی اروپا تعیینکننده است. پذیرش واقعیتهای میدانی توسط غرب و فشار بر اوکراین برای مذاکره، میتواند پیامی از ضعف اراده راهبردی به سایر بازیگران منطقهای ارسال کند. نقش احتمالی کره شمالی در این جنگ، نشاندهنده گسترش محور شرق در برابر غرب و تبدیل اوکراین به میدان نبرد جهانی است.
در عرصه گفتمان، روایت روسیه از این جنگ بهعنوان یک «عملیات نظامی ویژه» برای حفاظت از امنیت ملی، در تقابل با روایت غربی از «دفاع از حاکمیت و دموکراسی» قرار دارد. اما با ورود به سومین زمستان، گفتمان جدیدی در حال شکلگیری است: گفتمان «خستگی از جنگ» در غرب. رسانههای غربی بهتدریج از واژگانی مانند «واقعگرایی»، «راهحل دیپلماتیک» و «صلح پایدار» استفاده میکنند که میتواند زمینهساز فشار بر اوکراین برای پذیرش توافقی کمتر از آرمانهای اولیه باشد. این تغییر گفتمانی، نتیجه مستقیم هزینههای اقتصادی جنگ بر اقتصادهای غربی و فشارهای سیاسی داخلی است. در مقابل، گفتمان اوکراینی بر «مقاومت تا آخرین نفس» و «حفظ تمامیت ارضی» تأکید دارد. اما این روایت در معرض فرسایش است؛ چراکه واقعیتهای میدان جنگ و فشارهای زمستانی، فضایی برای تردید و سؤال ایجاد میکنند. سؤالی که در ذهن بسیاری از اوکراینیها شکل میگیرد این است: تا کجا باید ادامه داد؟ روسیه نیز گفتمان «پیروزی تاریخی» را در برابر «استعمار مدرن غرب» ترویج میدهد و تلاش میکند تا جنگ را بهعنوان مقاومتی ضدامپریالیستی به جنوب جهان معرفی کند. این گفتمان در برخی کشورهای جنوب جهان که از یکجانبهگرایی غرب ناراضیاند، طنینانداز شده است.
جنگ حقوقی-رسانهای ترامپ با غولهای رسانهای جهان؛
دونالد ترامپ در هفته گذشته، موج جدیدی از دعاوی حقوقی علیه رسانههای بزرگ آمریکایی و بینالمللی آغاز کرد. این دعاوی شامل اتهاماتی چون «افترا»، «نشر اکاذیب آگاهانه» و «تبانی برای تخریب شهرت» علیه نشریاتی چون نیویورک تایمز، واشنگتن پست، سی ان ان، و حتی برخی رسانههای اروپایی از جمله: بی بی سی است. ترامپ و تیم حقوقی او مدعیاند که این رسانهها بهصورت سیستماتیک و هماهنگ، گزارشهای نادرست و جهتدار علیه او منتشر کردهاند. این اقدام بخشی از راهبرد بلندمدت ترامپ برای بازتعریف رابطه قدرت با رسانههاست. او در سخنرانیهای اخیر، رسانههای جریان اصلی را «دشمن مردم» خوانده و تأکید کرده که زمان آن رسیده تا این نهادها برای اعمال خود پاسخگو باشند. تیم حقوقی ترامپ از قوانین افترا و تغییرات احتمالی در سیاستهای دادگاههای فدرال برای محدود کردن حفاظتهای قانونی رسانهها استفاده میکند. رسانههای هدف قرار گرفته، این اقدامات را تلاشی برای «سرکوب آزادی مطبوعات» و «ارعاب روزنامهنگاران» توصیف کردهاند. سازمانهای حقوق بشری و نهادهای بینالمللی نیز ابراز نگرانی کردهاند که این دعاوی میتواند سابقه خطرناکی برای محدود کردن آزادی بیان در آمریکا و سایر کشورها ایجاد کند.

جنگ ترامپ با رسانهها، بازتابی از بحران عمیقتر در نظام دموکراسیهای لیبرال است: بحران مشروعیت نهادهای واسطهگر. در نظم سنتی دموکراتیک، رسانهها نقش واسطه میان قدرت و مردم را ایفا میکردند؛ اما در عصر رسانههای اجتماعی و پولاریزاسیون سیاسی، این نقش زیر سؤال رفته است. ترامپ با بهرهگیری از این بحران، تلاش میکند تا رسانههای سنتی را بهعنوان بخشی از «نخبگان فاسد» معرفی کند که منافع خود را بر منافع مردم ترجیح میدهند. این استراتژی، بخشی از پوپولیسم راستگرای جدید است که در بسیاری از کشورهای غربی در حال گسترش است. از منظر بینالمللی، این تحول میتواند الگویی برای دیگر رهبران اقتدارگرا یا نیمهاقتدارگرا باشد. اگر ترامپ در محدود کردن قدرت رسانهها موفق شود، این سابقه میتواند در کشورهایی که آزادی مطبوعات در آنها همواره شکننده بوده، به ابزاری برای سرکوب بیشتر تبدیل شود. کشورهایی مانند ترکیه، مجارستان و برزیل قبلاً الگوهای مشابهی را آزمایش کردهاند. همچنین، این جنگ بر روابط فرا آتلانتیک و حتی رابطه ویژه انگلیس-ایالات متحده نیز تأثیرگذار است. برخی رسانههای اروپایی که در فهرست دعاوی ترامپ قرار دارند، این اقدام را تهدیدی علیه استقلال رسانهای و آزادی بیان در سطح جهانی میدانند و انتظار دارند که دولتهای اروپایی موضع روشنی اتخاذ کنند.
گفتمان ترامپ بر محور «رسانههای دروغپراکن» در برابر «صدای حقیقی مردم» بنا شده است. او تلاش میکند تا خود را نماینده مستقیم مردم معرفی کند که بدون واسطه رسانههای «فاسد» با آنها ارتباط برقرار میکند. این روایت با استفاده از شبکههای اجتماعی و پلتفرمهای دیجیتال تقویت میشود. در مقابل، رسانههای جریان اصلی بر گفتمان «دفاع از دموکراسی» و «حفاظت از حقیقت» تأکید دارند. آنها ترامپ را تهدیدی علیه اصول بنیادین دموکراسی آمریکایی میدانند و تلاش میکنند تا خود را نگهبانان آزادی و پاسداران نظم دموکراتیک معرفی کنند. اما این گفتمان با چالشی اساسی مواجه است: اعتماد عمومی به رسانههای سنتی در پایینترین سطح تاریخی خود قرار دارد. نظرسنجیها نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از آمریکاییها به رسانههای جریان اصلی اعتماد ندارند و آنها را جانبدار و غیرمنصف میدانند. این واقعیت، فضای مناسبی برای ترامپ فراهم میکند تا روایت خود را پیش ببرد. گفتمان جهانی نیز در حال تغییر است. در بسیاری از کشورها، مفهوم «آزادی مطبوعات» با مفهوم «مسئولیت رسانهای» در حال تقابل است.
تمرکز ویژه: بازگشت پرونده اپستین بهعنوان ابزاری در جنگ گفتمانی علیه ترامپ
هفته گذشته، رسانهها مجموعهای از ایمیلها و اسناد جدید درباره روابط دونالد ترامپ با جفری اپستین، سرمایهدار محکوم به جرایم جنسی، منتشر کردند. این اسناد که برخی از آنها مربوط به دهه ۱۹۹۰ و اوایل ۲۰۰۰ هستند، نشان میدهند که ترامپ و اپستین رابطه نزدیکتری نسبت به آنچه ترامپ قبلاً اذعان کرده بود، داشتهاند. در این ایمیلها، مکاتباتی درباره مهمانیهای خصوصی، سفرهای مشترک و حتی ارجاعاتی به زنان جوان وجود دارد که بهشدت خصوصی و در برخی موارد، مشکوک توصیف شدهاند. یکی از ایمیلها اشاره مستقیم به «دوستی نزدیک» ترامپ و اپستین دارد و در آن اپستین از ترامپ بهعنوان «یکی از نزدیکترین دوستانم» یاد کرده است. همچنین، شواهدی وجود دارد که نشان میدهد ترامپ در برخی از مهمانیهای خصوصی اپستین در جزیرهاش حضور داشته، اگرچه تیم حقوقی ترامپ این ادعاها را قاطعانه رد کرده است. انتشار این اسناد، واکنشهای گستردهای در عرصه سیاسی آمریکا بهدنبال داشت. منتقدان ترامپ، این افشاگریها را دلیلی بر «فساد اخلاقی» و «دوروییِ» او دانستند؛ شخصی که خود را مدافع ارزشهای خانواده معرفی میکند. از سوی دیگر، طرفداران ترامپ این انتشارات را بخشی از «کمپین هماهنگ رسانهای» برای تخریب شهرت او توصیف کردند و تأکید کردند که ترامپ سالها پیش از دستگیری اپستین، روابط خود با او را قطع کرده است. سازمانهای حقوق زنان و فعالان حقوق بشر، خواستار تحقیق شفاف و مستقل درباره این روابط و احتمال دخالت ترامپ در فعالیتهای مجرمانه اپستین شدند. برخی از اعضای کنگره نیز از وزارت دادگستری خواستند که پرونده اپستین را مجدداً بررسی کند و تمامی افرادی که ممکن است در جرایم او نقش داشتهاند، شناسایی شوند.

از منظر روابط بینالملل، پرونده اپستین نمودی از چگونگی تبدیل مسائل اخلاقی-شخصی به ابزارهای قدرت در عرصه سیاست است. در عصر جدید، قدرتهای بزرگ نهتنها با ابزارهای نظامی و اقتصادی، بلکه با ابزارهای اطلاعاتی-گفتمانی نیز با یکدیگر رقابت میکنند. افشاگریهای درباره روابط شخصی رهبران، میتواند به سلاحی در جنگهای اطلاعاتی تبدیل شود. این پرونده همچنین نشان میدهد که چگونه «گذشته» به ابزاری برای تعریف «حال» و «آینده» سیاسی تبدیل میشود. در سیاست مدرن آمریکا، سابقه اخلاقی و شخصی کاندیداها بهاندازه سیاستهای آنها اهمیت دارد. این واقعیت، فضایی برای استفاده ابزاری از اسناد گذشته فراهم میکند. در سطح بینالمللی، این پرونده میتواند تصویر آمریکا بهعنوان «مدافع ارزشهای دموکراتیک و حقوق بشر» را تحتالشعاع قرار دهد. رقبای آمریکا، بهویژه روسیه و چین، از اینگونه ماجراها برای نشان دادن «دوروییِ غرب» استفاده میکنند و تلاش میکنند تا نظم بینالملل مبتنی بر ارزشهای لیبرال را زیر سؤال ببرند. همچنین، این پرونده سؤالاتی درباره نقش نخبگان اقتصادی در شبکههای قدرت سیاسی مطرح میکند. اپستین نه یک فرد منزوی، بلکه بخشی از شبکه گستردهای از نخبگان مالی، سیاسی و فرهنگی بود. این واقعیت، نشان میدهد که چگونه قدرت اقتصادی میتواند به ابزاری برای نفوذ سیاسی و حتی فرار از مسئولیت قانونی تبدیل شود.
گفتمان اصلی که در پیرامون این پرونده شکل گرفته، بر محور «اخلاق در سیاست» است. منتقدان ترامپ تلاش میکنند تا روایتی از او بهعنوان فردی که «اخلاق را برای قدرت فدا میکند» خلق کنند. این روایت بر این فرض استوار است که شخصیت اخلاقی رهبران، بازتابی از سیاستهای آنهاست و فردی که در زندگی شخصی خود اصول اخلاقی را نادیده میگیرد، نمیتواند در سیاست نیز پایبند به ارزشهای دموکراتیک باشد. در مقابل، گفتمان طرفداران ترامپ بر «توطئه نخبگان» تمرکز دارد. آنها ادعا میکنند که این افشاگریها بخشی از تلاش هماهنگ رسانههای جریان اصلی، دموکراتها و نخبگان سیاسی برای منحرف کردن توجه مردم از مسائل واقعی کشور است. این گفتمان بر این باور استوار است که «گذشته» نباید معیار قضاوت درباره «حال» باشد و آنچه اهمیت دارد، سیاستها و نتایج عملکرد است. گفتمان سوم که کمتر به آن پرداخته میشود، گفتمان «عدالت برای قربانیان» است. فعالان حقوق زنان و قربانیان اپستین، تأکید دارند که این پرونده نباید به ابزاری سیاسی تبدیل شود، بلکه باید بر محاسبه تمامی کسانی که در جرایم اپستین نقش داشتهاند، متمرکز باشد. این گفتمان تلاش میکند تا توجه را از سیاستبازی به عدالت برگرداند.
نکته قابلتأمل این است که هر سه گفتمان، بر روایتهای متفاوتی از «حقیقت» تأکید دارند. برای منتقدان، حقیقت در اسناد و شواهد نهفته است؛ برای طرفداران، حقیقت در انگیزههای پشت انتشار این اسناد؛ و برای قربانیان، حقیقت در تجربه زیسته آنها. این تکثر حقایق، خود بازتابی از بحران معرفتشناختی در عصر پستحقیقت است. همچنین، این پرونده گفتمان جنسیت و قدرت را نیز فعال میکند. روابط اپستین و شبکه او، نمودی از چگونگی ابزاری شدن بدن زنان در شبکههای قدرت مردانه است. این واقعیت، فرصتی برای جنبشهای فمنیستی فراهم میکند تا بر ساختارهای نظاممند قدرت و سوءاستفاده تأکید کنند و نشان دهند که مسئله فراتر از یک فرد یا چند فرد است. در سطح بینالمللی، این گفتمان با روایت «انحطاط اخلاقی غرب» در رسانههای غیرغربی همخوانی دارد. رسانههای دولتی روسیه، چین و برخی کشورهای خاورمیانه، از این پرونده برای نشان دادن «فساد نهفته در دموکراسیهای لیبرال» بهره میبرند و تلاش میکنند تا مشروعیت گفتمان حقوق بشری غرب را زیر سؤال ببرند.
برآیند و چشمانداز
سه محور این هفته، در ظاهر مستقل از یکدیگر، در واقع سه بُعد از یک بحران واحد را بازنمایی میکنند: بحران نظم بینالملل در عصر تحول قدرت.
زمستان اوکراین، نشان میدهد که جنگ دیگر صرفاً میدان نبرد سربازان نیست؛ میدان فرسایش اراده ملتهاست. در این جنگ، طرفی پیروز است که بتواند بیشتر تحمل کند، نه آنکه بیشتر بجنگد. و این تحمل، نهتنها در خاک اوکراین، بلکه در پارلمانهای اروپا و کاخ سفید نیز آزمایش میشود. سؤال اساسی این است: آیا غرب حاضر است برای دفاع از نظم مبتنی بر قواعد، هزینههای بلندمدت را بپردازد، یا خستگی راهبردی، جای اراده سیاسی را خواهد گرفت؟
جنگ ترامپ با رسانهها، از سویی دیگر، نشان میدهد که دموکراسیها با چالشی درونی مواجهاند: چگونه میتوان میان آزادی بیان و مسئولیتپذیری رسانهای تعادل برقرار کرد؟ و آیا در عصر پستحقیقت، رسانههای سنتی همچنان میتوانند نقش نگهبان دموکراسی را ایفا کنند یا خود بخشی از مشکل شدهاند؟ پاسخ به این سؤالات، نهتنها آینده سیاست آمریکا، بلکه الگوی دموکراسیهای لیبرال در سراسر جهان را تعیین خواهد کرد.
و سرانجام، پرونده اپستین، یادآور این حقیقت تلخ است که گذشته هرگز بهطور کامل مدفون نمیشود؛ بلکه در لایههای زیرین جامعه باقی میماند تا در لحظات بحرانی، به سطح بازگردد. این پرونده نشان میدهد که مرز میان شخصی و سیاسی، خصوصی و عمومی، در عصر دیجیتال از بین رفته است و دیگر هیچ رهبری نمیتواند امیدوار باشد که سایههای گذشته او برای همیشه در تاریکی بمانند.
اما چشمانداز آینده، ضرورتاً تاریک نیست. این سه بحران، فرصتی برای بازاندیشی و بازسازی نیز فراهم میکنند. اوکراین میتواند نقطه عطفی باشد برای اتحاد مجدد غرب بر سر ارزشهای مشترک. جنگ رسانهای میتواند منجر به اصلاحات بنیادین در نظام رسانهای و بازگشت اعتماد عمومی شود. و پرونده اپستین میتواند زمینهساز گفتوگوی جدیتری درباره ساختارهای قدرت، جنسیت و عدالت گردد. آنچه مشخص است این است که جهان در آستانه تحولی بنیادین قرار دارد. نظم قدیم در حال فروپاشی است، اما نظم جدید هنوز شکل نگرفته است.



