کناررفتن دیپلماسی به نفع اجبار
تحولات هفته گذشته تصویر واحدی را به جهان مخابره کرد: دیپلماسیِ مبتنی بر قواعد و مشروعیت در حال کناررفتن و زورِ نظامی و ابزارهای فشار یکجانبه بهعنوان راهحل غالب ظاهر میشوند. سه محورِ این شمارۀ اطلسِ هفته، این روند را در ابعاد مختلف نشان میدهد: ۱) سکوت جهان غرب در برابر تصمیم و عملیات اسرائیل برای تصرف کامل غزه، و پیامدهای آن؛ ۲) فشار نظامی–نمادین ایالات متحده بر ونزوئلا و بازتعریف دیپلماسی بهنفع «زورِ دریایی»؛ و ۳) روند «اسنپبک» علیه ایران بهعنوان تمرکز ویژه — اقدامی که ضمن فشار بر تهران، رژیمِ عدم اشاعه و امیدهای دیپلماسی را تضعیف میکند. در مجموع، این محورها تصویری از گذار نظم جهانی را نشان میدهند؛ گذاری که جاذبۀ الگوی لیبرال–دموکراتیک را بهشدت دچار فرسایش میکند.
اشغال غزه؛ پایان سرمایه اخلاقی هژمونی غرب
ارتش اسرائیل مرحله جدیدی از عملیات خود در نوار غزه را آغاز کرده و هدف آشکار آن «اشغال کامل» این منطقه است. شهر غزه زیر شدیدترین محاصره قرار دارد و مسیرهای کمکرسانی انسانی عملاً مسدود شدهاند. گزارشهای سازمان ملل از «وضعیت فاجعهبار انسانی» خبر میدهند، در حالیکه دولت اسرائیل اقدام خود را بهعنوان ضرورت «امنیتی» توجیه میکند و غرب، اقدامی برای متوقفکردن اسرائیل انجام نمیدهد.

این تحولات صرفاً یک تحول میدانی نیست؛ بلکه ضربهای مستقیم به مشروعیت اخلاقی غرب است. برای دههها، گفتمان لیبرال–دموکراتیک غرب بر پایه «حقوق بشر» و «قانون بینالملل» استوار بود؛ اما اشغال غزه نشان میدهد که این سرمایه نمادین فروریخته است. این اقدام، نهتنها منطقه را به کانون بحران بدل میکند، بلکه فراتر از آن، نشان میدهد غرب در جایی که منافع نزدیکترین متحدش در خطر است، حاضر است اصول ادعاییاش را قربانی کند.
اسرائیل عملیات را در چارچوب «امنیت» و «مبارزه با تروریسم» روایت میکند، اما افکار عمومی جهانی آن را «نسلکشی» و «تخریب حقوق بشری» مینامد. این تضاد، شکاف معنایی بزرگی ایجاد کرده؛ واژگانی که زمانی حامل مشروعیت بودند («امنیت»، «دموکراسی»، «حقوق بشر») امروز در برابر چشمان جهانیان بیاعتبار شدهاند. غزه نه فقط میدان جنگ، که میدان فروپاشی معنای گفتمان لیبرال غرب است.
ونزوئلا؛ دیپلماسی زیر سایه قایقهای توپدار
ایالات متحده در هفته گذشته حضور نظامیاش را در دریای کارائیب افزایش داد. ناوهای جنگی در نزدیکی سواحل ونزوئلا مستقر شدند و مانورهایی تحت عنوان «مبارزه با قاچاق» برگزار شد. همزمان، لحن مقامات واشنگتن در مورد دولت کاراکاس تهاجمیتر شد و احتمال استفاده از ابزار نظامی برای فشار بر ونزوئلا افزایش یافت.
این روند، بازگشت آشکار به منطق قرن نوزدهمی «دیپلماسی قایقهای توپدار» است؛ جایی که نمایش قدرت دریایی، جایگزین گفتوگو و مذاکره میشود. واشنگتن که زمانی از دیپلماسی اقتصادی و چندجانبه بهعنوان ابزار اصلی نفوذ استفاده میکرد، اکنون به ابزار اجبار عریان متوسل شده است. پیامد آن نه فقط تضعیف مشروعیت آمریکا در آمریکای لاتین، بلکه تقویت ادراک جهانی از این کشور بهعنوان قدرتی است که قواعد بینالملل را به سود اجبار کنار گذاشته است.

روایت رسمی آمریکا این اقدامات را در چارچوب «مبارزه با جنایت سازمانیافته» و «امنیت منطقهای» بازنمایی میکند. اما در سطح گفتمانی، این همان فرایند «امنیتیسازی» است: یک مسئله سیاسی (اختلاف با دولت مادورو) در قالب تهدید امنیتی بازنویسی میشود تا مداخله نظامی مشروع جلوه کند. نتیجه چنین راهبرد یکجانبهای، مشروعیتبخشی به گفتمان رقبای آمریکا (چین، روسیه) است، که شعار «چندجانبهگرایی» را پرچم خود کردهاند.
تمرکز ویژه — مکانیسم ماشه علیه ایران: وقتی حقوق بینالملل به سلاح بدل میشود
فرانسه، انگلیس و آلمان با آغاز روند فعالسازی «مکانیسم ماشه»، در ظاهر بهدنبال اعمال فشار بر ایران هستند تا تهران را وادار به عقبنشینی کنند، اما اهمیت این اقدام، صرفاً در بُعد تقابل تهران و اروپا خلاصه نمیشود، بلکه در پیامد آن برای رژیم عدم اشاعه و حقوق بینالملل است. در واقع، اجرای مکانیسم ماشه از سوی سه کشور اروپایی حامل این معناست که دیپلماسی دیگر جایگاه معتبر و اثربخش خود را از دست داده است. این پیام برای تمام بازیگران نظام بینالملل ـ اعم از کشورهای متخاصم یا همکار ـ بهوضوح آشکار است؛ توافقهای چندجانبه و سازوکارهای رسمی، حتی اگر در سطح شورای امنیت به تصویب رسیده باشند، نمیتوانند ضمانتی پایدار برای منافع کشورها ایجاد کنند. نتیجه آن است که منطق اولیهای که برجام بر آن بنا شد، یعنی «محدودیت در برابر رفع تحریمها»، بهکلی فرو میریزد. این تغییر نه فقط به بیاثرشدن برجام مربوط است، بلکه یک دگرگونی ساختاری در نظم عدم اشاعه را به نمایش میگذارد. رژیم عدم اشاعه از ابتدا بر این مبنا شکل گرفت که کشورها با چشمپوشی از گزینههای پرهزینهای چون تسلیحات هستهای، در چارچوب معاهدات بینالمللی، از منافع امنیتی و اقتصادی برخوردار شوند. اکنون اما مکانیسم ماشه به بازیگران منطقهای و جهانی پیامی متفاوت میفرستد: حتی اگر به قواعد تن دهید، باز هم در معرض بازگشت فشارها قرار خواهید گرفت. این وضعیت، منطق «پایبندی = امنیت» را بیاعتبار کرده و آن را با معادلهای تازه جایگزین میکند: «بازدارندگی مستقل = امنیت». بدین ترتیب، اگر قرار باشد کشورها در هر صورت هدف فشار باشند، چرا نباید بهسوی ظرفیتهای بازدارندگی قدرتمندتر حرکت کنند؟ این همان نقطهای است که در بلندمدت میتواند موج جدیدی از تمایل به تسلیحات هستهای را در مناطق پرتنش جهان ایجاد کند.

برای ایران، فعالسازی مکانیسم ماشه نهتنها اقدامی خصمانه بلکه گواهی بر بیاعتمادی عمیق به غرب است. تجربه خروج آمریکا از برجام و ناتوانی اروپا در عمل به تعهدات اقتصادی پس از آن، از پیش سطح اعتماد تهران به غرب را بهشدت تضعیف کرده بود. اکنون که سه کشور اروپایی عملاً از آخرین ابزار حقوقی در قطعنامه ۲۲۳۱ برای بازگرداندن تحریمها استفاده میکنند، این پیام به ایران منتقل میشود که هیچگونه مصالحهای قادر به تضمین منافع ملی نخواهد بود. این در عمل انگیزه ایران برای پیگیری مذاکرات را به حداقل میرساند و بالعکس تمایل به تقویت ظرفیتهای فناورانه و بازدارنده را افزایش میدهد.
به بیان دیگر، اروپا با توسل به ابزار فشار، در عمل همان نتیجهای را رقم میزند که ادعا میکند قصد جلوگیری از آن را دارد. اما پیامد این اقدام فقط محدود به ایران نیست. کشورهایی در غربآسیا، آسیا یا حتی آمریکای لاتین که بهنحوی در معرض فشارهای ژئوپولیتیکی قرار دارند، رفتار اروپا را بهعنوان نمونهای قابلتعمیم مشاهده میکنند. آنان درمییابند که حتی توافقی در سطح شورای امنیت سازمان ملل نیز ارزش چندانی ندارد و در صورت تغییر توازن سیاسی، میتواند بهراحتی نقض شود. چنین برداشتی میتواند انگیزه این کشورها را برای پیگیری گزینههای بازدارندگی ـ چه به شکل هستهای و چه فناوریهای جایگزین ـ تقویت کند. از همین زاویه، تصمیم اروپا برای فعالسازی مکانیسم ماشه عملاً به تضعیف یکی از مهمترین اهداف غرب در پنج دهه گذشته، یعنی محدودسازی اشاعه سلاحهای کشتارجمعی، میانجامد.
اروپا در سطح گفتمانی میکوشد این اقدام را ذیل گفتمان «قانونیبودن» و «پاسخ مشروع به نقض تعهدات ایران» بازنمایی کند. مقامات اروپایی بر این نکته تأکید دارند که مکانیسم ماشه در قطعنامه ۲۲۳۱ پیشبینی شده و بنابراین استفاده از آن نه نقض حقوق بینالملل بلکه تحقق آن است. با این حال، واقعیت گفتمانی بسیار متفاوت است. حقوق بینالملل و سازوکارهای آن بهجای آنکه بستر اعتمادسازی و حل اختلافات باشند، به ابزاری برای مشروعیتبخشی به فشارهای یکجانبه و تحمیل اراده سیاسی قدرتها بدل میشوند. این تغییر معنا نشاندهنده «ابزاریشدن حقوق بینالملل» است؛ پدیدهای که اعتماد به قواعد مشترک را از بین میبرد. به بیان دقیقتر، وقتی یک توافق چندجانبه که در سطح عالیترین نهاد بینالمللی ـ یعنی شورای امنیت ـ تصویب شده، نهتنها ضمانتی برای منافع طرفهای ضعیفتر ندارد بلکه به حربهای برای تشدید فشار بر آنان تبدیل میشود، دیگر هیچ بازیگری حقوق بینالملل را جدی نخواهد گرفت. در چنین فضایی، مفاهیمی مانند «نظم مبتنی بر قواعد» یا «چندجانبهگرایی» صرفاً واژگانی توخالی جلوه خواهند کرد. به عبارت دیگر، اروپا در حالی تلاش میکند خود را بهعنوان مدافع حقوق بینالملل معرفی کند که با همین اقدام، معنای آن را تهی کرده و اعتماد به آن را از بین میبرد.
برآیند و چشم انداز
الگوی غالب هفته اخیر، یک پیام روشن دارد: غرب در حال ذوبکردنِ نهادها و گفتمانهایی است که زمانی از آن بهعنوان سرمایۀ نرم در صیانت از نظم بینالملل بهره میبرد. اشغال غزه، فشار نظامی بر ونزوئلا، و مکانیسم ماشه علیه ایران، همگی نشانههایی از یک الگوی واحداند — «ترجیح اجبار بر تعامل» — که در کوتاهمدت ممکن است اهداف سیاسی را پیش ببرد، اما در میانمدت نظم بینالمللی را به زیانِ خود غرب تغییر خواهد داد. غرب روزگاری هژمونی خود را بر «جاذبه اخلاقی» و «قدرت قواعد» بنا کرده بود؛ امروز اما همان سرمایه را با دستان خود نابود میکند. نتیجه روشن است: واگذاری میدان به رقبایی که با روایت «چندجانبهگرایی، همکاری و عدم مداخله» میتوانند خود را بدیل قابل اعتماد معرفی کنند. در این معنا، هفتهای که گذشت را میتوان هفتهای دیگر از تقویم فروپاشی هژمونی غرب دانست.



