اطلس هفته

مقاومت پس از فشار حداکثری: چرا منطق تقابل همچنان بازتولید می‌شود؟

تحولات سال ۲۰۲۵ را نمی‌توان به‌مثابه مجموعه‌ای از رویدادهای مجزا و واکنشی در سیاست بین‌الملل تحلیل کرد. آنچه در حال شکل‌گیری است، نشانه‌های یک بازآرایی تدریجی در نظم جهانی است که در آن، توان رهبری ایالات متحده با چالش‌هایی ساختاری و هم‌زمان، در سطوح داخلی و خارجی مواجه شده است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد افول قدرت‌های مسلّط، اغلب نه با شکست‌های آشکار، بلکه با فرسایش تدریجی ظرفیت اجماع‌سازی؛ کاهش توان انطباق راهبردی؛ و از دست رفتن قدرت روایت‌سازی آغاز می‌شود.
ایالات متحده امروز در موقعیتی قرار دارد که از یک‌سو، با افزایش استقلال راهبردی بازیگران جنوب جهانی مواجه است و از سوی دیگر، در داخل با تشدید قطبی‌سازی سیاسی و تضعیف انسجام نهادی دست‌وپنجه نرم می‌کند. این دو روند، به‌جای خنثی‌سازی یکدیگر، به‌طور فزاینده‌ای هم‌افزا شده‌اند و دامنه مانور سیاست خارجی آمریکا را محدود کرده‌اند. در چنین بستری، غرب آسیا و به‌ویژه پویش‌های مرتبط با محور مقاومت، به یکی از اصلی‌ترین میدان‌های آزمون این محدودیت راهبردی تبدیل شده‌اند.

محور اول جنوب جهانی در حال بازتعریف نظم؛ فاصله‌گیری تدریجی از رهبری آمریکا

دیدار رهبران هند و روسیه را باید به‌عنوان نشانه‌ای معنادار از تغییر رفتار راهبردی قدرت‌های مهم جنوب جهانی تلقی کرد؛ تغییری که بیش از هر چیز، بیانگر عبور تدریجی از منطق تبعیت از یک مرکز ثقل واحد در نظام بین‌الملل است. هند، به‌عنوان یکی از بازیگران کلیدی این فضا، در سال‌های اخیر نشان داده است که سیاست خارجی خود را نه بر اساس هم‌سویی ایدئولوژیک با غرب، بلکه بر پایه حفظ استقلال تصمیم‌گیری و تنوع‌بخشی به شرکای راهبردی سامان می‌دهد. استمرار روابط راهبردی با روسیه، هم‌زمان با تعامل مدیریت‌شده با آمریکا، بازتاب همین منطق چندبرداری است.

تصویری از دست دادن پوتین و مودی رئیس جمهور هند _ اطلس دیپلماسی
تصویری از دست دادن پوتین و مودی رئیس جمهور هند _ اطلس دیپلماسی

این رویکرد، محدود به هند نیست و در بخش های قابل‌توجهی از جنوب جهانی قابل مشاهده است. کشورهایی که تا پیش از این، در چارچوب نظم آمریکامحور تعریف می‌شدند، اکنون بیش از گذشته به‌دنبال حداکثرسازی منافع خود در یک محیط چندقطبی سیّال هستند. تحریم‌های گسترده، استفاده ابزاری از نظام مالی بین‌المللی، و ناتوانی آمریکا در ارائه یک روایت توسعه‌محور قانع‌کننده، موجب شده است که ادعای رهبری اخلاقی و هنجاری واشنگتن با تردید فزاینده‌ای مواجه شود.

در سطح گفتمانی، شکاف روشنی میان روایت آمریکا از «نظم مبتنی بر قواعد» و برداشت جنوب جهانی از واقعیت این نظم شکل گرفته است. بسیاری از بازیگران غیرغربی، این قواعد را نه جهانی و بی‌طرف، بلکه گزینشی و در خدمت تثبیت برتری غرب ارزیابی می‌کنند. در نتیجه، آمریکا با وضعیتی مواجه است که در آن، حتی بدون رویارویی مستقیم، نفوذ هژمونیکش به‌تدریج فرسایش می‌یابد و توان آن برای شکل‌دهی به اجماع‌های پایدار کاهش پیدا می‌کند.

محور دوم سیاست داخلی آمریکا و فرسایش اعتبار راهبردی

هم‌زمان با تحولات خارجی، سیاست داخلی آمریکا وارد مرحله‌ای شده است که پیامدهای آن، به‌طور مستقیم در حوزه امنیت ملی و سیاست خارجی قابل مشاهده است. در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای ۲۰۲۶، دونالد ترامپ و حلقه نزدیک به او به‌طور آشکار تلاش دارند قواعد تثبیت‌شده رقابت سیاسی را زیر سؤال ببرند و سازوکارهای نظارتی انتخاباتی را تضعیف کنند. این تلاش‌ها شامل: مدیریت جریان‌های اطلاعاتی؛ فشار بر نهادهای مسئول برگزاری انتخابات؛ و اتهام زنی به رقبا است، روندی که فراتر از یک جناح خاص، به فرسایش اعتماد عمومی به نهادهای دموکراتیک آمریکا انجامیده است.

در چنین شرایطی، سیاست خارجی آمریکا بیش از پیش تحت‌تأثیر ملاحظات داخلی و نیازهای کوتاه‌مدت سیاسی قرار گرفته است. اقدام‌های ترامپ و متحدانش در جهت مهندسی انتخابات، توان واشنگتن برای تصمیم‌گیری راهبردی و ارسال سیگنال‌های قابل اتکا به متحدان و بازدارنده به رقبا را به‌طور محسوسی تضعیف کرده است. تصمیم‌گیری‌های بلندمدت جای خود را به واکنش‌های مقطعی و پیام‌های با مصرف داخلی داده و فضای راهبردی را محدود کرده است.

تصویری از دونالد ترامپ رئیس جمهور ایالات متحده _ اطلس دیپلماسی
تصویری از دونالد ترامپ رئیس جمهور ایالات متحده _ اطلس دیپلماسی

در سطح گفتمانی، شکاف میان ادعای آمریکا به‌عنوان الگوی دموکراسی و واقعیت‌های سیاسی داخلی آن که تحت تأثیر اقدامات ترامپ قرار گرفته است، روزبه‌روز آشکارتر می‌شود. این شکاف نه‌تنها روایت آمریکا از نظم بین‌المللی را تضعیف می‌کند، بلکه مشروعیت اخلاقی سیاست‌های خارجی این کشور را نیز در معرض سؤال قرار می‌دهد. نتیجه آن، تبدیل سیاست داخلی به یکی از مهم‌ترین متغیرهای محدودکننده قدرت خارجی آمریکا است.

محور سوم و تمرکز ویژه: مقاومت به‌مثابه منطق ساختاری در نظم نابرابر منطقه‌ای

تحولات اخیر غرب آسیا نشان داده است که تحلیل محور مقاومت صرفاً در قالب بازیگران یا سازمان‌های مشخص، ناتوان از توضیح پویایی‌های واقعی این پدیده است. مقاومت بیش از آنکه یک ائتلاف سخت یا پروژه سیاسی موقت باشد، بازتاب یک منطق اجتماعی–سیاسی عمیق است که ریشه در تجربه تاریخی مداخله خارجی، بی‌عدالتی ساختاری و انسداد افق‌های سیاسی در منطقه دارد. فشارهای نظامی و سیاسی، اگرچه هزینه‌هایی ایجاد کرده‌اند، اما نتوانسته‌اند این منطق را از میان ببرند.

برخلاف برخی روایت‌های رایج، عناصر شکل‌دهنده مقاومت—از هویت‌های جمعی و حافظه تاریخی گرفته تا شبکه‌های اجتماعی، پیوندهای فراملی و ظرفیت‌های بسیج مردمی—نه‌تنها تضعیف نشده‌اند، بلکه در برخی ابعاد، بازتعریف و تقویت شده‌اند. کاهش توان هژمونیک آمریکا و فرسایش نظم امنیتی مورد حمایت آن، خلأهایی ایجاد کرده است که امکان تداوم و تحول کنش مقاومت را فراهم می‌کند. در چنین شرایطی، مقاومت به‌عنوان پاسخی ساختاری به نظم نابرابر منطقه‌ای بازتولید می‌شود، نه صرفاً واکنشی مقطعی به یک بحران خاص.

تصویری از تظاهرات مردم یمن با پرچم های مقاومت، ایران، فلسطین، عراق _ اطلس دیپلماسی
تصویری از تظاهرات مردم یمن با پرچم های مقاومت، ایران، فلسطین و عراق _ اطلس دیپلماسی

در سطح گفتمانی نیز تقابل عمیقی جریان دارد. روایت مسلط غربی، مقاومت را عامل بی‌ثباتی معرفی می‌کند و امنیت را در برتری نظامی و بازدارندگی سخت جست‌وجو می‌کند. در مقابل، در بخش قابل‌توجهی از جوامع منطقه، مقاومت به‌عنوان تلاشی برای بازگرداندن عاملیت سیاسی و مطالبه عدالت در برابر ساختارهای تحمیلی درک می‌شود. این شکاف گفتمانی، خود یکی از مهم‌ترین عوامل تداوم منطق مقاومت است.

برآیند و نگاه به آینده

سه محور بررسی‌شده در این شماره از اطلس هفته نشان می‌دهد که ایالات متحده با نوعی فرسایش راهبردی چندلایه مواجه است؛ فرسایشی که نه محصول یک شکست مشخص، بلکه نتیجه هم‌زمان افول نفوذ خارجی، تشدید بحران‌های داخلی و ناتوانی در مدیریت پویش‌های ساختاری در مناطق حساس، از جمله غرب آسیا است. این روند، ظرفیت آمریکا برای شکل‌دهی فعال به نظم بین‌المللی را محدود کرده و آن را به مدیریت واکنشی بحران‌ها سوق داده است.

تمرکز ویژه این شماره بر محور مقاومت نشان می‌دهد که تداوم این پدیده را نمی‌توان صرفاً به تصمیم یا بقای بازیگران خاص فروکاست. مقاومت، محصول شرایطی است که تا زمانی که پابرجا باشند، اشکال متنوعی از آن بازتولید خواهد شد. فشار نظامی می‌تواند صورت‌بندی‌های مقاومت را تغییر دهد، اما به‌تنهایی قادر به حذف منطق شکل‌دهنده آن نیست.

در نهایت، آنچه از دل این تحولات برمی‌آید، تصویری از نظمی در حال گذار است که در آن، قدرت مادی بدون مشروعیت و نوآوری راهبردی قادر به حفظ برتری پایدار نیست. آمریکا همچنان بازیگری قدرتمند باقی خواهد ماند، اما بدون بازاندیشی در شیوه اعمال قدرت و درک ریشه‌های ساختاری مقاومت و نارضایتی، فاصله آن با واقعیت‌های نظم نوظهور جهانی بیشتر خواهد شد. این فاصله، اگر پر نشود، نه‌تنها سیاست‌های آمریکا، بلکه ثبات کلی نظم بین‌المللی را با چالش‌های عمیق‌تری مواجه خواهد کرد.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا