زوال اتحادهای سنتی در عصر عملگرایی
مقدمه
هفته منتهی به ۲۲ نوامبر ۲۰۲۵، نقطه عطفی در آشکارشدن شکافهای ساختاری نظم بینالمللی غربمحور بود. در این هفته، سه تحول کلیدی بهطور همزمان بر صحنه جهانی رخ دادند که هر یک بهنوعی، بحران مشروعیت، اعتبار و پایداری محور آمریکا-اروپا را نمایان ساخت. در واشنگتن، دونالد ترامپ با توهین به خبرنگاران زن و تهدید نمایندگان کنگره به اعدام، نشان داد که چگونه آزادی بیان – که دهههاست ستون اصلی گفتمان دموکراسی لیبرال بوده – میتواند به ابزاری برای سرکوب مخالفان تبدیل شود. در همین حال، دیدار پرزرقوبرق ترامپ با محمد بن سلمان در واشنگتن، با وعدههای کلان اما تعهدات مبهم، آشکار کرد که محور سنتی آمریکا-عربستان بیش از هر زمان دیگری شکننده و مبتنی بر منافع کوتاهمدت است. و در اوکراین، طرح ۲۸ بندی ترامپ برای پایان جنگ – طرحی که اوکراین را مجبور به تسلیم سرزمینی میکند – نشان داد که وقتی راهبرد جای خود را به معاملهگری میدهد، متحدان، قابل فروش میشوند و اصول، قابل معامله.
این سه محور بهظاهر مستقل، در واقع روایتی واحد بازگو میکنند: روایت فروپاشی تدریجی نظم لیبرال و ظهور واقعیتگرایی بیپروای قدرت که در آن ارزشها تابع منافع، و تعهدات، تابع معاملات هستند. برای جهان – و بهویژه برای کشورهای جنوب جهانی که سالهاست شاهد دوگانگیهای غرب بودهاند – این هفته تأییدی بود بر ضرورت استقلال راهبردی و بیاعتمادی به تضمین های هژمون.
در این شماره از اطلس هفته، سه محور کلیدی بررسی میشوند: فروپاشی آزادی بیان در آمریکا و تبدیل آن به ابزار سرکوب؛ نشست ترامپ-بن سلمان و ناپایداری محور واشنگتن-ریاض؛ و بهعنوان تمرکز ویژه، طرح صلح ترامپ در اوکراین و تبدیل راهبرد به معاملهگری.
فروپاشی آزادی بیان در آمریکا – وقتی «آزاداندیشی» به تهدید تبدیل میشود
در هفتهای که گذشت، دونالد ترامپ با توهین آشکار به خبرنگاران زن و تهدید نمایندگان منتخب کنگره به اعدام، خطوط قرمز جدیدی را در تعرض به آزادی بیان و مطبوعات درنوردید. در دیدار با ولیعهد عربستان، محمد بن سلمان، زمانی که مری بروس، خبرنگار ABC، سؤالی درباره قتل جمال خاشقجی مطرح کرد، ترامپ او را «خبرنگار وحشتناک» و «نافرمان» خواند و تهدید کرد که مجوز پخش شبکه ABC را لغو خواهد کرد. در همین راستا، کاترین لوسی، خبرنگار بلومبرگ، هنگام پرسیدن سؤالی درباره پروندههای اپستین، با عبارت «ساکت باش، خوک» از سوی ترامپ مواجه شد. در عرصه سیاسی نیز، ترامپ گروهی از نمایندگان دموکرات را که ویدئویی منتشر کرده بودند و در آن از نیروهای نظامی خواسته بودند که از اجرای دستورات غیرقانونی خودداری کنند، به «خیانت» متهم کرد و اعلام کرد که «مجازات آن مرگ است». این اتهامات، که توسط کاخ سفید تأیید شدند، واکنشهای شدید سیاسی و حقوقی در آمریکا و جهان بهدنبال داشت. سازمانهای حقوق بشری از جمله کمیته حمایت از خبرنگاران (CPJ) این رفتارها را تعرض به آزادی مطبوعات توصیف کردند و هشدار دادند که چنین رفتارهایی، محیطی ایجاد میکند که در آن دیگران احساس آزادی میکنند تا خبرنگاران را آزار دهند.

این تحولات، فراتر از یک بحران داخلی آمریکا، بازتاب یک تحول ساختاری در دموکراسیهای لیبرال است. رفتار ترامپ نشان میدهد که چگونه یک رهبر پوپولیست میتواند از بحران اعتماد به نهادهای واسطهگر – از جمله رسانهها – بهره ببرد و آنها را بهعنوان بخشی از «نخبگان فاسد» معرفی کند. از منظر ژئوپلیتیک، این تحول پیامدهای گستردهای دارد. دهههاست که واشنگتن خود را مدافع آزادی بیان در جهان معرفی میکند و از این موضع برای فشار بر کشورهای دیگر استفاده مینماید. اما وقتی رئیسجمهور آمریکا آشکارا خبرنگاران را تحقیر میکند و از قاتل یک روزنامهنگار (خاشقجی) دفاع میکند، جایگاه اخلاقی واشنگتن بهشدت خدشهدار میشود. این امر به کشورهایی که سالهاست هدف انتقادات غرب بودهاند، فرصت میدهد تا دوگانگی غرب را آشکار سازند و روایت «آزادی بیان انتخابی» را تقویت کنند. همچنین، سکوت جمهوریخواهان کنگره در برابر این رفتارها، نشاندهنده فروپاشی سیستم چک و بالانس در آمریکاست.
در عرصه گفتمان، دو روایت متضاد شکل گرفته است. ترامپ و طرفدارانش بر محور «رسانههای دروغپراکن» در برابر «صدای حقیقی مردم» تأکید دارند و تلاش میکنند تا رسانههای سنتی را بهعنوان بخشی از «نخبگان ضدمردمی» معرفی کنند. این گفتمان با استفاده از شبکههای اجتماعی تقویت میشود و بر این فرض استوار است که رسانهها «واسطههای فاسد» هستند که حقیقت را تحریف میکنند. در مقابل، رسانههای جریان اصلی و سازمانهای حقوق بشری بر گفتمان «دفاع از دموکراسی» و «حمایت از حقیقت» تمرکز دارند و ترامپ را تهدیدی علیه اصول بنیادین دموکراسی آمریکایی میدانند. اما چالش اساسی این گفتمان، اعتماد عمومی پایین به رسانههای سنتی است که به ترامپ امکان میدهد روایت خود را پیش ببرد. در سطح بینالمللی، این تقابل گفتمانی به تقابل بزرگتری تبدیل میشود: غرب در برابر بقیه جهان. رسانههای غیرغربی از این رویدادها برای نشان دادن «انحطاط اخلاقی دموکراسیهای لیبرال» استفاده میکنند و تلاش میکنند تا مشروعیت گفتمان حقوق بشری غرب را زیر سؤال ببرند.
نشست ترامپ-بن سلمان – شوی واشنگتن و ناپایداری محور سنتی
دیدار چند روزه محمد بن سلمان از واشنگتن و نشست او با دونالد ترامپ، با وعدههای بلندپروازانه همراه بود: سرمایهگذاری یک تریلیون دلاری عربستان در اقتصاد آمریکا، فروش جنگندههای پیشرفته F-35، توافقهای گسترده در حوزه هوش مصنوعی و مراکز داده، و تعیین عربستان بهعنوان «متحد عمده غیر ناتویی». ترامپ این دیدار را «موفقیت تاریخی» خواند و بن سلمان را «دوست بزرگ آمریکا» توصیف کرد. اما تحلیل دقیقتر نشان میدهد که این نشست پر از تناقضات و ابهامات است. وعده تریلیون دلاری بدون جدول زمانی مشخص اعلام شد، فروش F-35 سالها طول خواهد کشید و با مخالفت اسرائیل روبرو است، و مهمتر از همه، عربستان تضمین امنیتی روشن و قابل اعتمادی از آمریکا دریافت نکرد. متن توافق دفاعی راهبردی منتشر نشد و ترامپ از ارائه تعهد عمومی برای دفاع از عربستان در برابر حمله خارجی خودداری کرد. همچنین، مسائل کلیدی منطقهای از جمله ایران، یمن، و حتی نفت در دستور کار عمومی نشست قرار نگرفتند.

این نشست، بازتاب تحولی بنیادین در ماهیت روابط آمریکا-عربستان است. برای دههها، این رابطه بر دو ستون استوار بود: نفت و امنیت. عربستان نفت ارزان تأمین میکرد و آمریکا امنیت آن را تضمین مینمود. اما در نشست اخیر، نفت از دستور کار حذف شد و تضمینات امنیتی مبهم باقی ماند. این تغییر نشان میدهد که محور سنتی در حال تبدیل به یک رابطه مبتنی بر معاملات کوتاهمدت است. عربستان سعی دارد با وعدههای کلان مالی، ترامپ را راضی نگه دارد، اما واقعیتهای اقتصادی – قیمت پایین نفت و کمبود نقدینگی – این وعدهها را مشکوک میکند. از سوی دیگر، ترامپ میخواهد عربستان را در «مدار فناوری آمریکایی» نگه دارد تا از نزدیکی بیشتر به چین جلوگیری کند، اما ریاض راهبرد «وسط بازی» را دنبال میکند و حاضر نیست روابط سودآور خود با پکن را قربانی کند. غیبت ایران از دستور کار نیز نشانهدار است. این میتواند بهمعنای آن باشد که عربستان دیگر ایران را تهدید فوری نمیبیند – یا اینکه واشنگتن علاقهای به درگیری با تهران ندارد. در هر صورت، این غیبت نشان میدهد که محور سنتی «مقابله با ایران» دیگر چسب اصلی روابط واشنگتن-ریاض نیست.
در عرصه گفتمان، دو روایت متضاد وجود دارد. ترامپ و بن سلمان تلاش میکنند تا این نشست را بهعنوان «احیای اتحاد راهبردی» و «شراکت برد-برد» معرفی کنند. این روایت بر وعدههای کلان، توافقات اقتصادی، و حسن نیت متقابل تأکید دارد و تصویری از یک رابطه قوی و پایدار ارائه میدهد. در مقابل، منتقدان – چه در آمریکا و چه در منطقه – این نشست را «شوی سیاسی» و «معاملهای بدون محتوا» مینامند. آنها به شکاف میان وعدهها و واقعیتها اشاره میکنند و استدلال میکنند که این نشست بیشتر برای خوشحال کردن ترامپ و پاکسازی تصویر بن سلمان پس از قتل خاشقجی بود تا یک تحول راهبردی واقعی. در سطح منطقهای، این نشست پیامهای متناقضی ارسال میکند. برای متحدان آمریکا، سؤال اینجاست که اگر عربستان با تمام ثروت و نفوذش نتوانست تضمین امنیتی روشن بگیرد، چگونه کشورهای کوچکتر میتوانند به تعهدات واشنگتن اعتماد کنند؟ برای رقبای آمریکا، این نشست نشان میدهد که روابط واشنگتن با متحدانش بیشتر از همیشه مبتنی بر معاملات کوتاهمدت است تا تعهدات بلندمدت.
در هفتهای که گذشت، جزئیات کامل طرح ۲۸ بندی دونالد ترامپ برای پایان جنگ اوکراین فاش شد؛ طرحی که تحلیلگران آن را «تقریباً همهچیزی را که روسیه میخواهد به مسکو میدهد» توصیف کردهاند. این طرح که توسط استیو ویتکاف، نماینده ویژه ترامپ، با مشارکت قطر و ترکیه تدوین شده است، اوکراین را مجبور میکند نهتنها سرزمینهایی را که روسیه اشغال کرده واگذار کند، بلکه بخشهایی از دونتسک را که هنوز تحت کنترل دارد تخلیه نماید و آنها را به «منطقه حائل غیرنظامیشده» تبدیل کند که بینالمللی بهعنوان سرزمین روسی شناخته شود. طرح همچنین اوکراین را ملزم میکند که برای همیشه از عضویت در ناتو چشمپوشی کند، نیروهای مسلحش را به ۴۰ درصد سطح فعلی کاهش دهد و ظرف ۶ ماه انتخابات برگزار کند. مقامات آمریکایی به صراحت گفتهاند که «اوکراین احتمالاً به هر حال این سرزمینها را از دست خواهد داد اگر جنگ ادامه یابد و بنابراین به نفع اوکراین است که همین حالا به توافق برسد». ولادیمیر زلنسکی این طرح را «دیدگاه آمریکا» خوانده اما موضع قطعی خود را اعلام نکرده است. در همین حال، پوتین هنوز واکنش رسمی نشان نداده، اما گزارشها حاکی است که مسکو این طرح را «نقطه شروع» میبیند، نه پایان مذاکرات.
طرح ۲۸ بندی ترامپ فراتر از یک پیشنهاد صلح است و نشانهای از تحول بنیادین در رویکرد آمریکا به مسائل ژئوپلیتیک به شمار میرود. این طرح نشان میدهد که چگونه «معاملهگری» جای «راهبرد» را گرفته است. ترامپ و تیم او، به ویژه ویتکوف که سابقهای در حوزه املاک و سرمایهگذاری دارد، به اوکراین نگاه میکنند مانند یک «دارایی در معرض خطر» که باید سریعاً فروخته شود، نه یک کشور مستقل که برای بقایش میجنگد. این رویکرد که میتوان آن را «دیلپلیتیک» نامید، سرزمینها را قابل معامله، حاکمیت ملی را قابل چانهزنی و امنیت اروپا را به مسئلهای از جنس «بهای تمامشده» تبدیل میکند.
پیامدهای ژئوراستراتژیک این طرح بالقوه فاجعهبار است. اگر اجرا شود، به روسیه نشان خواهد داد که تجاوز نظامی میتواند بدون هزینه یا حتی با پاداش همراه باشد. همچنین، پیام روشنی به چین درباره تایوان ارسال میکند که آمریکا حاضر است متحدان خود را تحت فشار قرار دهد تا در برابر تجاوز تسلیم شوند. اعتماد کشورهای بالتیک، لهستان و سایر متحدان ناتو به تعهدات واشنگتن بهشدت تضعیف خواهد شد و رژیمهای اقتدارگرا در سراسر جهان خواهند دید که نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد، در واقع نظمی مبتنی بر معاملات است.
اما چرا ترامپ این طرح را ارائه کرده است؟ چند دلیل وجود دارد. اول، او بهشدت خواهان یک «پیروزی» سریع است تا بتواند آن را در کارزار انتخاباتی ۲۰۲۶ به نمایش بگذارد. جنگ طولانی با هزینههای سنگین با راهبرد سیاسی او سازگار نیست. دوم، او معتقد است میتواند با پوتین «معامله کند»، باوری که ریشه در تفکر تجاری او دارد و همه مسائل را قابل حل از طریق چانهزنی میبیند. سوم، فشارهای داخلی برای کاهش کمکها به اوکراین افزایش یافته است، بهویژه از سوی جمهوریخواهان که معتقدند این منابع باید صرف مسائل داخلی شود.
این طرح با چالشهای جدی نیز روبرو است. پوتین آن را رد کرده، نه به دلیل ناکافی بودن، بلکه چون معتقد است میتواند بیشتر به دست آورد. نیروهای روسی در موقعیت بهتری نسبت به سال گذشته قرار دارند و به تصرف پوکروفسک نزدیک شدهاند؛ چرا باید اکنون توافق کنند وقتی ادامه جنگ موقعیت بهتری فراهم میکند؟ علاوه بر این، پوتین با چالشهای داخلی بزرگی روبرو خواهد شد؛ صدها هزار سرباز روسی که به حقوق و پاداشهای کلان عادت کردهاند، باید به زندگی غیرنظامی بازگردند، فرآیندی که میتواند عواقب انفجاری برای جامعه روسیه داشته باشد. او همچنین اهداف بلندمدتتری دارد؛ پوتین نمیخواهد صرفاً بخشی از اوکراین را بگیرد، بلکه میخواهد دولت آن را سرنگون کند و به دولتی دستنشانده تبدیل کند. هر توافقی که استقلال واقعی اوکراین را حفظ کند، با اهداف راهبردی مسکو ناسازگار است.
اروپا نیز مخالف است. کشورهای اروپایی، به ویژه لهستان، کشورهای بالتیک و بریتانیا، این طرح را «خیانت به اوکراین» میدانند. آنها میدانند که اگر روسیه در اوکراین موفق شود، ممکن است بعدی خود آنها باشند. از سوی دیگر، اوکراین نیز در موقعیت دشواری قرار دارد؛ زلنسکی نمیتواند طرح را کاملاً رد کند چون به کمکهای آمریکا وابسته است، اما پذیرش آن ممکن است به پایان سیاسی او منجر شود. رسواییهای فساد اخیر در دولت او، موقعیتش را حتی آسیبپذیرتر کرده است.
این طرح در سطح گفتمانی نیز یک آزمون برای مشروعیت نظم بینالمللی محسوب میشود. آیا حاکمیت ملی یک اصل مقدس است یا قابل معامله؟ آیا تجاوز نظامی باید بدون پاداش بماند یا میتوان آن را با «واقعگرایی» توجیه کرد؟ آیا تعهدات آمریکا به متحدانش ارزشی دارد یا صرفاً تابع محاسبات هزینه-فایده است؟
در عرصه گفتمانی، چهار روایت اصلی شکل گرفته است: روایت ترامپ که بر «واقعگرایی سازنده» تأکید دارد و میگوید ادامه جنگ فقط به تلفات بیشتر میانجامد و بهتر است اوکراین توافق کند. روایت اوکراین که بر «مقاومت تا پیروزی» اصرار دارد و معتقد است تسلیم، اوکراین و نظم بینالمللی را به خطر میاندازد. روایت اروپا که این اقدام را تهدیدی وجودی میبیند و نگران است اگر اوکراین تسلیم شود، اروپا بعدی باشد. و روایت روسیه که طرح را نقطه شروعی برای «خنثیسازی کامل» اوکراین میداند و خود را در حال اصلاح «خطای تاریخی» فروپاشی شوروی میبیند.
این تقابل گفتمانی، در واقع رقابتی بر سر ماهیت نظم بینالمللی آینده است: آیا جهان به نظمی حرکت میکند که در آن قدرت حق را تعیین میکند، یا اصول حاکمیت و تمامیت ارضی همچنان معتبر خواهند ماند؟ برای غرب آسیا، این طرح درسهای مهمی دارد؛ نشان میدهد که تعهدات آمریکا به متحدانش قابل اعتماد نیست، منافع کوتاهمدت بر تعهدات بلندمدت برتری دارد و کشورهای منطقه باید به «خوداتکایی امنیتی» متکی باشند، نه تضمینات خارجی. برای ایران، این تحولات بر صحت راهبرد «مقاومت» و عدم اعتماد به تضمینات غربی صحه میگذارد. برای چین نیز آزمونی است تا بسنجد آیا غرب حاضر است برای دفاع از اصول، هزینه واقعی بپردازد یا خیر و نتیجه این آزمون میتواند محاسبات پکن درباره تایوان را تعیین کند.
برآیند و چشمانداز
هفته منتهی به ۲۲ نوامبر ۲۰۲۵، آینهای بود که تصویر واقعی نظم بینالمللی غربمحور را بازتاب داد؛ تصویری از فروپاشی تدریجی ارزشها، اعتبار و تعهدات. سه محور اصلی این هفته، هر یک بهنوعی، بحران ساختاری یک نظم را نشان دادند که دیگر نمیتواند ادعاهای برتری اخلاقی خود را توجیه کند.
فروپاشی آزادی بیان در آمریکا نشان داد که ارزشهای لیبرال – که دههها ستون اصلی گفتمان غرب بودهاند – تا چه حد شکننده و قابل استفاده ابزاری هستند. وقتی رئیسجمهور آمریکا آشکارا خبرنگاران را تحقیر میکند و نمایندگان منتخب را تهدید به اعدام میکند، دیگر نمیتوان ادعا کرد که آزادی بیان یک اصل مقدس است. این تحول، به کشورهایی که سالها هدف انتقادات غرب بودهاند، فرصت میدهد تا دوگانگی واشنگتن را آشکار سازند و مشروعیت گفتمان حقوق بشری غرب را زیر سؤال ببرند.

نشست ترامپ-بن سلمان نشان داد که محور سنتی آمریکا-عربستان – که برای دههها ستون اصلی نظم غرب آسیا بوده – دیگر بر پایههای استوار نیست. وعدههای کلان بدون جدول زمانی، تعهدات امنیتی مبهم و غیبت مسائل کلیدی از دستور کار، همه نشاندهنده آن است که این رابطه بیشتر یک «شوی سیاسی» است تا یک اتحاد راهبردی. برای منطقه، این پیام روشن است: اتکا به تضمینات واشنگتن دیگر یک راهبرد پایدار نیست.
طرح صلح ترامپ در اوکراین نیز آشکار کرد که وقتی راهبرد جای خود را به معاملهگری میدهد، متحدان قابل فروش، سرزمینها قابل معامله و اصول قابل چانهزنی میشوند. این طرح، نهتنها برای اوکراین بلکه برای همه متحدان آمریکا در سراسر جهان، یک هشدار است: در محاسبات واشنگتن، منافع کوتاهمدت بر تعهدات بلندمدت برتری دارد.
با این حال، چشمانداز آینده لزوماً تاریک نیست. این بحرانها فرصتی برای بازیگران منطقهای و جنوب جهانی فراهم میکنند تا استقلال راهبردی خود را تقویت کنند و به سمت یک نظم چندقطبی واقعی حرکت کنند. وقتی هژمون دیگر قابل اعتماد نیست، فضا برای ظهور بازیگران مستقل باز میشود. وقتی محور سنتی واشنگتن-ریاض اینقدر شکننده است، گزینههای جایگزین جذابتر میشوند. وقتی غرب آزادی بیان را به ابزار سرکوب تبدیل میکند، گفتمانهای جایگزین مشروعیت بیشتری پیدا میکنند.
آنچه مسلم است این است که نظم قدیم در حال فروپاشی است؛ نظمی که در آن آمریکا قواعد را تعیین میکرد، ارزشها را تعریف مینمود و متحدان را حمایت میکرد، دیگر پایدار نیست. نظم جدید هنوز شکل نگرفته است، اما روشن است که در این نظم جدید، استقلال راهبردی، خوداتکایی امنیتی و کثرتگرایی هنجاری نقش محوری خواهند داشت.
برای کشورهایی که سالهاست بهدنبال استقلال واقعی بودهاند، این لحظه فرصت است. فرصت برای اثبات اینکه میتوان بدون وابستگی به هژمون، امنیت و رفاه ملی را تأمین کرد. فرصت برای نشان دادن اینکه ارزشهای جهانشمول باید از طریق گفتوگوی معنادار میان تمدنها تعریف شوند، نه تحمیل از سوی یک قدرت سلطهگر. و فرصت برای ساختن نظمی که در آن قدرت، حق را تعیین نمیکند، بلکه عدالت، مشروعیت را میسازد.
تاریخ نشان داده که هر نظمی، سرانجام جای خود را به نظم دیگری میدهد. آنچه امروز شاهد آن هستیم، مراحل پایانی یک نظم قدیمی و آغاز یک نظم جدید است. و در این گذار، کسانی موفق خواهند بود که به جای چشمداشت به تضمینات دیگران، بر توانمندیهای خود سرمایهگذاری کنند.



